» در آمد : امسال میلاد امام رئوف صفای دیگری دارد . شب جمعه ی 8/8/88 ؛ میلاد امام هشتم . خدایی دل آدم پر می کشد بر ای این که یک چنین لحظات مبارکی را کنار حرم و ضریح آن امام عزیز بسر کند . اما به هر تقدیر موقعیت فراهم نیامد برای سفر .
خاطراتم را که مرور می کنم . یاد تابستان سال 81 و آمد و شدی که با کانون فرهنگی – تربیتی بهمن در کرمان پیدا کردم می افتم . حقیقت این که تا آن زمان موقعیتی پیش نیامده بود که مسافر مشهد باشم . همه ی اهل منزل از پدر و مادر و اخوی ها توفیق زیارت را برای چند بار یافته بودند . اما من به این توفیق نائل نشده بودم .
به یاد دارم ؛ شهریور ماه بود که سازمان جوانان مشترک با سازمان دانش آموزی فراخوان داده بودند ؛ کسانی که در اردوهای سراسری مشهد که مرداد ماه همان سال برگزار شده بود ، شرکت کردند ؛ خاطرات خود را برای شرکت در یک مسابقه ارسال کنند تا ضمن دریافت جایزه ، خاطرات برگزیده در کتابی چاپ شود . مدیر کانون از دست به قلم بودن من کما بیش خبر داشت و می دونست برادر کوچک تر من در این اردو شرکت داشت . بر همین اساس دم دمای غروب یکی از روزای هفته مصرانه از من خواست که جای برادرم خاطره ای را بنویسم تا از طرف کانون ارسال بشود .
این شد که خاطره ی سفری را نوشتم که هرگز نرفته بودم و از قضا برنده ی جایزه ی برتر شد و به امضای رییس وقت سازمان - جناب آقای میر باقری – لوح تقدیر دریافت کرد . میلاد اما رضا باعث شد ؛ بعد از مدتی طولانی این خاطره را مرور کرده و برای تقدیم به همه ی عاشقان امام رئوف ، « سفر عشق » را در این وب گاه قرار دهم . و اما ...
سفر عشق
» امروز می خواهم از زمین پرواز کنم و در کنار گنبد طلایی رنگ نور بنشینم .
چشم به طاق آسمان می دوزم . هزاران هزار ستاره ی درخشان ، چشمک زنان با هر قطره ی اشکِ من از آسمان می چکد و بر سجاده ی نمازم فرو می ریزد . بدین وقتِ سحرگاهان ، دلم عجیب هوای تو را دارد . انگار که بهشتِ یاد تو مرا به میهمانی خود فرا می خواند .
خدایِ من ! چه روز پر تکاپویی در پیش دارم . باید که مهیا شد . باید که بار سفر بست . با کوله باری از عشق رضا . رفته رفته ، جمال ماه کم نور می شود و نگاه خورشید طلوع می کند . دست به دعا بر می خیزم که ؛ « الهی ! درِ میکده ی عشق و صفا و پاکی را بر من بگشای تا تارهای عنکبوتی را از دلم جدا سازد ، باشد که لیاقت لقای شیرین محبوبم ، رضا جان را نائل گردم .
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
آری ! بدین ترتیب بود که یک روز پر تحرک و به یادماندنی را ، مالامال از اضطراب و در عین حال نشاط و سرمستی آغاز نمودم . روزی که نهایت به لحظه ی موعود که مدتی در انتظارش بودم ختم می شد . آن روز ، تمام ساعات و لحظاتش را به لحظه ی آغازین سفر می اندیشم ، لحظه ای که سرانجام فرارسید .
ساعت 4 بعد از ظهر گرم روز چهارشنبه ، مرداد 81 . آن زمان به یکباره خود را در میان تجمع مشتاقان مهیا برای زیارت دوست یافتم ... خدایا ! چه شور و حالی ! چه تب و تابی !
دلم می خواست به بچه ها سفارش کنم : « پیش از حرکت وضو بگیرند » . به نظرم آمد که اگر این کار را بکنند ، فضای سفر طور دیگری خواهد بود . اما مردد بودم و دو دل که مبادا سخنم برای بعضی از بچه ها که اکثرشان را نمی شناختم سنگین باشد . با خود گفتم : « صبر می کنم تا در این باره درست تصمیم بگیرم » .
سرانجام آغاز شد ؛ آرام آرام لحظه ی دل انگیز پر کشیدن فرا رسید که باید حرکت کرد . آری ! از این جا بود که سفر به سوی آن وجود قدسی ، آقا امام رضا آغاز گردید .
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
کم کم داشتم سیاهی و سپیدی غروب آفتاب را حس می کردم که کاروان سیاحتی و زیارتی مان ، جاده های کویری مسیر وصال را لمس می کرد . آری ! کویر . آخر ، وصال حرم از دل کویر می گذرد . به اطرافم نظری افکندم . خدای من ! کویر چه زیباست . تا به آن زمان کویر را بدان اندازه ، زیبا و جذاب ندیده بودم . پیش از این کویر را به گونه ای دیگر می نگریستم ، سرد و بی روح ... . اما گویی کویر دکتر شریعتی در ذهنم تداعی می شد . آری ! چه زیباست وقتی به نظاره ی آسمان کویر می نشینی . گرم تماشا و غرق این دریای سبز معلقی می شوی . مرغان الماس پر ، ستارگان زیبا و خموش را می بینی که تک تک از غیب سر می زنند . آن شب نیز ماه با تلؤلؤ پر شکوهش از راه رسید و گل های الماس پر شکفتند . بدین قرار ؛ آرام آرام جاده روشن شد .
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
آن شب نور مهتاب ، کویر را نظاره کردم . جلوه های دل ربایش را با تمام وجود لمس کردم . همان گونه که آن معلم متفکر ، با قلم دلنشینش ، جاری بر صفحات سپید کاغذ کرده بود .
راستی ! بعضی از ما انسان ها ، چه قدر کوته نظریم که همیشه همه چیز را ، از منظر دو چشمان مبهوت بر کاسه ی سر چسبیده می نگریم . غافل از این که ؛ باید همه چیز را به چشم دل دید ! آخر چشم های سر ، گاهی هر زشتی را بی تردید می بینند و نامهربان می گذرند .
دیگر تأمل کافی بود . دل به جاده ی عشق سپردم و با دوستان نو یافته ام ، گرم صحبت شدم ... .
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
ساعتم را نگاهی انداختم . انگار که دیگر چیزی نمانده ... . گذر از شهرهای متفاوت ، بعد از سپری کردن کیلومتذها و اینک ... مشهدالرضا .
به ناگه آرامشی عمیق بر سراپای وجودم حاکم شد . صدای بچه ها طنین شادمانه ای یافت . دلها مالامال از یاد او ، تمام خستگی راه را به یکباره از یادها زدود . دیگر همه ساکت بودند و منتظر ... .
سلامت باد ! سلام ! سلام بر تو ای دوست خدا ! سلام ای محبوب خدا ! سلام به تو ای امام من ! رضا جان .
... وارد می شوم . باران متواتر دعاست و بوی سجاده های معطر ، صدای دعا و استجابت ناله هایی که به گریه ختم می شوند . دل های شکسته با دست های تمنا به شبکه های پولادین گره خورده اند .
حریم حرم تو را می شکافم و از دل آن ها که بلند بلند دعا می کنند و اجابت می خواهند عبور می کنم . در حجم کوچک نگاهم دل هایی است که گر گرفته و جز به او نمی اندیشند . باید که دست نیاز چید و در سبد بلورین احسای و آه گذاشت .
خدای من ! یاس پرپرین شده ی دل است و دست نیاز تو که به ضریح می رسد . همه تن می سوزی ! همه دل می شکنی ! همه آه ! همه درد ! همه اشک ! همه سیلاب دیدگان است و بوی سبز دعا و استجابت یک ناله !
می شکنی و چیز از تو پر می کشد تا بلندای گنبد حرم . همه عمر نگاه می شوی و می نشینی به تماشای ارادت دل ! تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .
یادش به خیر آن سفر عشق ... .
همیشه سبز باشید
...........................................................................................................................پایان مطلب

