تبليغاتX
اندیشه ی فردا


..... با سلام و آرزوی لحظاتی خوش برای شما ........... وبلاگ « اندیشه ی فردا » به منظور هر چه پر بارتر شدن مطالب خود ؛ از انتقادات ، هر گونه پیشنهاد و رهنمود شما خواننده ی محترم ، استقبال می نماید ......... پل ارتباطی ما : از طریق میل یا درج نظرات خود در قسمت « نظرات شما » .......... با تشکر از همه ی شما خوبان / مجید رئوف مهر

زیر بارند درختان که تعلق دارند / ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد .... حضرت حافظسخن گاه

خاطره نویسی از سفری که هرگز نرقته بودم 88/08/07

» در آمد : امسال میلاد امام رئوف صفای دیگری دارد . شب جمعه ی  8/8/88 ؛ میلاد امام هشتم . خدایی دل آدم پر می کشد بر ای این که  یک چنین لحظات مبارکی را کنار حرم و ضریح آن امام عزیز بسر کند  . اما به هر تقدیر موقعیت فراهم نیامد برای سفر .

خاطراتم را که مرور می کنم . یاد تابستان سال 81 و آمد و شدی که با کانون فرهنگی – تربیتی بهمن در کرمان پیدا کردم می افتم . حقیقت این که تا آن زمان موقعیتی پیش نیامده بود که مسافر مشهد باشم . همه ی اهل منزل از پدر و مادر و اخوی ها توفیق زیارت را برای چند بار یافته بودند . اما من به این توفیق نائل نشده بودم .

به یاد دارم ؛ شهریور ماه بود که سازمان جوانان مشترک با سازمان دانش آموزی فراخوان داده بودند ؛ کسانی که در اردوهای سراسری مشهد که مرداد ماه همان سال برگزار شده بود ، شرکت کردند ؛ خاطرات خود را برای شرکت در یک مسابقه ارسال کنند تا ضمن دریافت جایزه ، خاطرات برگزیده در کتابی چاپ شود . مدیر کانون از دست به قلم بودن من کما بیش خبر داشت و می دونست برادر کوچک تر من در این اردو شرکت داشت . بر همین اساس دم دمای غروب یکی از روزای هفته مصرانه از من خواست که جای برادرم خاطره ای را بنویسم تا از طرف کانون ارسال بشود .

این شد که خاطره ی سفری را نوشتم که هرگز نرفته بودم و از قضا برنده ی جایزه ی برتر شد و به امضای رییس وقت سازمان - جناب آقای میر باقری – لوح تقدیر دریافت کرد . میلاد اما رضا باعث شد ؛ بعد از مدتی طولانی این خاطره را مرور کرده و برای تقدیم به همه ی عاشقان امام رئوف ، « سفر عشق » را در این وب گاه قرار دهم .  و اما ...

سفر عشق

» امروز می خواهم از زمین پرواز کنم و در کنار گنبد طلایی رنگ نور بنشینم .

چشم به طاق آسمان می دوزم . هزاران هزار ستاره ی درخشان ، چشمک زنان با هر قطره ی اشکِ من از آسمان می چکد و بر سجاده ی نمازم فرو می ریزد . بدین وقتِ سحرگاهان ، دلم عجیب هوای تو را دارد . انگار که بهشتِ یاد تو مرا به میهمانی خود فرا می خواند .

خدایِ من ! چه روز پر تکاپویی در پیش دارم . باید که مهیا شد . باید که بار سفر بست . با کوله باری از عشق رضا . رفته رفته ، جمال ماه کم نور می شود و نگاه خورشید طلوع می کند . دست به دعا بر می خیزم که ؛ « الهی ! درِ میکده ی عشق و صفا و پاکی را بر من بگشای تا تارهای عنکبوتی را از دلم جدا سازد ، باشد که لیاقت لقای شیرین محبوبم ، رضا جان را نائل گردم .

●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●

آری ! بدین ترتیب بود که یک روز پر تحرک و به یادماندنی را ، مالامال از اضطراب و در عین حال نشاط و سرمستی آغاز نمودم . روزی که نهایت به لحظه ی موعود که مدتی در انتظارش بودم ختم می شد . آن روز ، تمام ساعات و لحظاتش را به لحظه ی آغازین سفر می اندیشم ، لحظه ای که سرانجام فرارسید .

ساعت 4 بعد از ظهر گرم روز چهارشنبه ، مرداد 81 . آن زمان به یکباره خود را در میان تجمع مشتاقان مهیا برای زیارت دوست یافتم ... خدایا ! چه شور و حالی ! چه تب و تابی !

دلم می خواست به بچه ها سفارش کنم : « پیش از حرکت وضو بگیرند » . به نظرم آمد که اگر این کار را بکنند ، فضای سفر طور دیگری خواهد بود . اما مردد بودم و دو دل که مبادا سخنم برای بعضی از بچه ها که اکثرشان را نمی شناختم سنگین باشد . با خود گفتم : « صبر می کنم تا در این باره درست تصمیم بگیرم » .

سرانجام آغاز شد ؛ آرام آرام لحظه ی دل انگیز پر کشیدن فرا رسید که باید حرکت کرد . آری ! از این جا بود که سفر به سوی آن وجود قدسی ، آقا امام رضا آغاز گردید .

●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●

کم کم داشتم سیاهی و سپیدی غروب آفتاب را حس می کردم که کاروان سیاحتی و زیارتی مان ، جاده های کویری مسیر وصال را لمس می کرد . آری ! کویر . آخر ، وصال حرم از دل کویر می گذرد . به اطرافم نظری افکندم . خدای من ! کویر چه زیباست . تا به آن زمان کویر را بدان اندازه ، زیبا و جذاب ندیده بودم . پیش از این کویر را به گونه ای دیگر می نگریستم ، سرد و بی روح ... . اما گویی کویر دکتر شریعتی در ذهنم تداعی می شد . آری ! چه زیباست وقتی به نظاره ی آسمان کویر می نشینی . گرم تماشا و غرق این دریای سبز معلقی می شوی . مرغان الماس پر ، ستارگان زیبا و خموش را می بینی که تک تک از غیب سر می زنند . آن شب نیز ماه با تلؤلؤ پر شکوهش از راه رسید و گل های الماس پر شکفتند . بدین قرار ؛ آرام آرام جاده روشن شد .

●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●

آن شب نور مهتاب ، کویر را نظاره کردم . جلوه های دل ربایش را با تمام وجود لمس کردم . همان گونه که آن معلم متفکر ، با قلم دلنشینش ، جاری بر صفحات سپید کاغذ کرده بود .

راستی ! بعضی از ما انسان ها ، چه قدر کوته نظریم که همیشه همه چیز را ، از منظر دو چشمان مبهوت بر کاسه ی سر چسبیده می نگریم . غافل از این که ؛ باید همه چیز را به چشم دل دید ! آخر چشم های سر ، گاهی هر زشتی را بی تردید می بینند و نامهربان می گذرند .

دیگر تأمل کافی بود . دل به جاده ی عشق سپردم و با دوستان نو یافته ام ، گرم صحبت شدم ... .

●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●

ساعتم را نگاهی انداختم . انگار که دیگر چیزی نمانده ... . گذر از شهرهای متفاوت ، بعد از سپری کردن کیلومتذها و اینک ... مشهدالرضا .

به ناگه آرامشی عمیق بر سراپای وجودم حاکم شد . صدای بچه ها طنین شادمانه ای یافت . دلها مالامال از یاد او ، تمام خستگی راه را به یکباره از یادها زدود . دیگر همه ساکت بودند و منتظر ... .

سلامت باد ! سلام ! سلام بر تو ای دوست خدا ! سلام ای محبوب خدا ! سلام به تو ای امام من ! رضا جان .

... وارد می شوم . باران متواتر دعاست و بوی سجاده های معطر ، صدای دعا و استجابت ناله هایی که به گریه ختم می شوند . دل های شکسته با دست های تمنا به شبکه های پولادین گره خورده اند .

حریم حرم تو را می شکافم و از دل آن ها که بلند بلند دعا می کنند و اجابت می خواهند عبور می کنم . در حجم کوچک نگاهم دل هایی است که گر گرفته و جز به او نمی اندیشند . باید که دست نیاز چید و در سبد بلورین احسای و آه گذاشت .

خدای من ! یاس پرپرین شده ی دل است و دست نیاز تو که به ضریح می رسد . همه تن می سوزی ! همه دل می شکنی ! همه آه ! همه درد ! همه اشک ! همه سیلاب دیدگان است و بوی سبز دعا و استجابت یک ناله !

می شکنی و چیز از تو پر می کشد تا بلندای گنبد حرم . همه عمر نگاه می شوی و می نشینی به تماشای ارادت دل ! تا چه قبول افتد و چه در نظر آید .

یادش به خیر آن سفر عشق ... .

همیشه سبز باشید  

...........................................................................................................................پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

باید از تردید جدا شد 88/08/01

» آدینه ی دیگری ست ! مثل همیشه مبهم اما امید آفرین ! مبهم از آن جهت که نمی دانی آخر قصه چیست ؟ شاید نباشی و آخر قصه را هم نبینی ! شاید هم باشی و قصه  آخرش به گونه ای دیگر رقم خورد ! آن گونه که حتی فکرش را هم نمی کنی !

امید می آفریند اما از آن روی که باید قدم بنهی در راهی که به آن معتقدی . این راهروی آن جا شیرین می شود که می دانی ؛ دستیابی به هدف برایت هزینه ها دارد . اما چه باک هزینه ها را باید که به جان خرید اگر ایمان به گام برداشتن داری .

................................................................................................


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

بر باد رفته 88/06/10

» چه دشوار است آن هنگام که قادر نخواهی بود به احدی از انسان های پیرامون خود اعتماد و اطمینان داشته باشی . و دردناک تر آن که به هر روی باید این اعتماد حاصل آید که اگر چنین نشود مدار زندگی بر چرخ نخواهد بود . این جاست که فارغ می شوی از ارتباط با انسان ها و تنها بی هدفی ست که می شود معیار زندگی و آن گونه می شود که هر آن چه را که در پیش دیدگانت می آوری تنها به سیاهی و تیره گی رنگ گرفته اند و مدام در مقام قیاس بر می آیی دیگران را با خود و نهایت آن گونه می شود که همگان را هیچ  می پنداری و خود را ناگزیر به کنج عزلت سکنی می دهی ؛ شاید با خود و تنها متکی به خویشتن خود بتوانی مسیری ارجح برای استمرار زیستن در دنیای جدید و در عالم تجرد بیابی . غافل از این که حقیقت جای دیگری ست و آن لزوم همراه آمدن ها و همقدم نمودن هاست برای هم اندیشی ها و همدلی ها . صد افسوس اما که در دنیای عاری از صفا و محبت و یک رنگی  ؛ فارغ از همه خود را پنداشتن و در یگانه بودن و یکتا زیستن روی آوردن به اندیشه پروری و اندیشه وری برای قدم نهادن در راه انتخاب هر آن چه که مقرر به تقدیرمان است می شود مسیر اصلی زندگی مان و این چنین می شود که هماره قضاوتی در سطح و نگاهی ابزار گونه به همه ی اطرافمان ، بودنمان رو سوق می دهد به یکپارچه از سنگ شدن و از سنگ بودن . و این پرسش ذهن هر بیدار دلی را به خود معطوف می دارد که ؛ پس عاطفه و مقام انسانیت را در میان ما انسان ها چه شد ؟؟؟؟؟

همیشه سبز باشید

.......................................................................................................................... پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

شرمتان باد ! 88/06/10

» دیروز یکی از جوانانی که در یکی از ستاد های موسوی به حد وسع خود فعال شده بود را حسب اتفاق دیدم ، جلو آمد و ناگاه با بغضی که معلوم بود در این ایام فرصت گشودنش نیافته آهسته به من گفت : « مگر نمی گفتید اگر بیایید دومین دوم خرداد را رقم می زنیم ، پس چه شد ؟ ما که آمدیم اما فقط خون و خون ریزی و آزار و وحشی گری را به نظاره نشستیم » . مانده بودم که در جوابش چه بگویم . چشم هایم را به نشانه ی شرم بستم و باز کردم دیدم دستان خود را در پشت سرش گره زده و آرام و بی خداحافظی از کنارم عبور کرده و رو به سویی دیگر قدم زنان از من دور می شد .

... وقتی به گذشته ی نه چندان دور می نگرم نا خودآگاه افسوسی سنگین بر دلم می نشیند . آن همه شور و شعور و تکاپو از جوانانی که امیدورانه به آتیه ای که لحظه شمارانه در انتظارش بی تاب بودند ، در عرصه ی انتخابات و اقناع وجدان عمومی مردم برای آن که پای صندوق های رأی بیایند و رأی خود را برای تغییری سازنده به صندوق بیاندازند ، لحظاتی شعف آفرین را رقم می زدند . جوانانی که در ستاد 88 ، ستاد نسیم و ستاد های میرحسین موسوی به جد و شوق ، بدون کوچک ترین چشم داشتی به منافع ناشی از پیروزی به فعالیت می پرداختند ، با تلاش خود بزرگتر های حاضر در عرصه را نیز به تلاش بیشتر تشویق می کردند . چه شب ها که خیابان های شهرهای مختلف ایران مملو از جمعیت نمی شد . انگار که جوانان جامعه ی ما تازه به آزادی دست یافته اند و نمی دانند چگونه این اشتیاق درونی خود را بروز دهند . دست از پا نمی شناختند برای شادمانی کردن .

وقتی جوانانی را از هر فکر و سلیقه ای ، مذهبی و غیر مذهبی ، چادری و بی چادر ، پایین شهری و بالاشهری ، فقیر و پول دار را به یاد می آورم که دست در دست هم حلقه های اتحاد را تشکیل می دادند ، بدون کوچک ترین آسیبی و مزاحمتی هم شهری های خود را به حضور فرا می خواندند به خود می بالم . وقتی جوانان با استعداد و کم سالی را به یاد می آورم که در گوشه گوشه ی شهر و روستاها حضور می یافتند و رو در رو به تبلیغ برای کاندیدای محبوب و مظلوم خود می پرداختند و ناسزاهای معدود انسان های هم شأن و طرفدار دولت دروغ را تحمل می کردند اما لب به سخن نمی گشودند از خود خجالت می کشم . آن گاه که ستادهای میر حسین عزیز مملو از جوانان طرفدار او می شد برای توزیع اقلام تبلیغاتی اش و با هجوم وحشیانه اجیرشدگان ستاد رییس دولت دروغ آسیب دیده و بد و بیراه می شنیدند اشک در چشمانم حلقه می زند .

زمانی که جمعه شب 22 خرداد  را به یاد می آورم در کنار دل های بی تاب و چشم های نگران دوستان جوانی که تا به صبح در بهت  لحظه های اضطراب و حیرت  را سپری کردند ، به خود لعنت می فرستم .

وقتی روزهای پر هیاهوی بعد از انتخابات را به یاد می آورم و جنایات وحشیانه مدعیان دین مداری و کودتاگران رذل را که بر سر مردم مظلوم به یکباره آوار شد از خود بیزار می شوم .

جوانان میهن ما در جواب آن همه شور پاسخی گرفتند که انسان را پشیمان می کند از هر تلاشی برای این نظام که به خون آلوده شده است و سفاکان در رأسش آن چنان قدرت مستشان کرده و هوش از سرشان برده که نمی دانند به کجا می روند . آنان را اغتشاش گر و آشوب گر نامیدند و عامل بیگانه و خس و خاشاک . و بدین اتهام ناروا کشتند و تخریب کردند و به زندان انداختند و شکنجه نمودند و تجاوز کردند و در یک کلام بدتر از جنایت را پیشه ی خود ساختند .

آیا خواهد رسید روزی که آزادی واقعی نصیب مردم ما گردد و حق انتخاب برای مسیر زندگی خود داشته باشند . براستی چرا و برای چه این مردم در هر مقطع تاریخی باید جور عقده ی قدرت مداری و زورمندی عده ای پست طینت را بکشند . چرا این ملت که مهرورزی اش شهره ی آفاق است نباید روز خوشی را در تاریخ خود ثبت شده ببیند . این کشور را چه شده که هر غرض ورزی چشم طمع بدان می دوزد و از پسِ این طمع ورزی مردمش را و فرهنگ متعالی اش را لگد کوب می کند . ...

آری ! آن جوان رفت و از من دور شد و من ماندم و هزاران سئوال بی پاسخ که چرا ؟  از برای چه با خود اینان چنین کردند ؟ کاش می توانستم به آن جوان بگویم مدت هاست می خواهم در پهنه ی کویر رو به آسمان بایستم و بلند فریاد بر کشم که ای ستم گران زمان و جور پیشگان یزید صفت ؛ شرمتان باد ! شرمتان باد !

همیشه سبز باشید

.......................................................................................................................... پایان مطلب

 

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

راهروان ناکجاآباد 88/06/07

» این روز ها واقعاً آرامش درون را از یاد برده ام . التهاب عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفته و بغضی غریب گلویم را به خود می فشرد . دوام این وضعیت می تواند به فروپاشی بسیاری از اصول اخلاقی در نزد جامعه منجر شود . هر آن چه به خود فشار آوردم دست به قلم نبرده در خصوص حوادث اخیر مطلبی را از سر درد با مخاطبان عزیز در میان بگذارم نشد که نشد .  این که رهبری در این راستا هنوز هم که هنوز است نتوانسته دل را یک دل کرده ، خود را و دوام آتیه ی قدرت سیاسی خود را با مردم پیوند دهد جای بسی تعجب است . من تا پیش از این علی رغم اختلاف رأی فاحشی که میان اظهارات ، انتصابات و مواضع غیر شفاهی ایشان با سران اصلاحات به نحو غیر منصفانه ای بود ، به واسطه ی نقشی که در انقلاب آزادی خواهانه ی ملت ایران داشته و در کنار بزرگان دیگری همچون هاشمی رفسنجانی از ارکان انقلاب و نظام محسوب می شدند احترام قائل بودم ، اما حیران مانده ام که به کدامین قیمت از کسی با چنین عقبه ای در طول مدت زمانی کوتاه این طور تلاطم در مواضع را باید شاهد بود .

اگر فرض سناریو های در دست اقدام کودتا چیان را به کناری وابنهیم این سئوال ذهن هر منصف بی طرفی را هم به خود مشغول می دارد که چگونه است که رهبری در نماز جمعه با اقتدار کامل سخن از جان بر کفی برای مقابل آمدن با رهبران اعتراضات به میان می آورد بدان نحو که در حوادث پس از آن خطبه های به قول برخی ذوب شدگان در ولایت ؛ تاریخی ، سرکوب گران گوش به فرمان سران کودتا هر آن گونه خواستند فضاحت به بار آوردند . اما اکنون در اشتباه تاریخی خود چنان مانده اند که این چنین از مواضع سابق خود که تلاش در وصل کردن معترضان و صف مردم عزیز به دولت های بیگانه داشتند عدول کرده و سران اصلاحات را مستقیم مورد هجمه از زبان رئیس دولت کودتا قرار می دهند . آیا قدرت در نزد رهبری آن چنان عزیز آمده که نمی داند این نظام همه ی هستی خود را از دریای مواج و خروشان ملت گرفته ؟ آیا ایشان ملت را تنها برای استقبال های پر خرج آن چنانی از خود در سفر های دوره ای ایشان به استان ها می دانند و بس ؟ آرزو بر دلمان ماند رهبری یک بار هم که شده خود را بالاتر از شعور مردم نداند ، به ایشان رهنمون و رهنمود ندهند و از زبان این مردم مظلوم سخنی به میان آورند .

نوع و شیوه ی برخورد ایشان و هم مسلکانشان به این جا رسیده که هیچ جای دفاعی برای ارزش های اخلاقی - اسلامی برای مؤمنین هم باقی نگذاردند . معنویتی که از بین جوانان ما رخت بر بسته و شک و شبهاتی که در پایه ای ترین اعتقادات دینی در بین نسل جدید به نحو عمیقی بواسطه ی برخورد های غیر اخلاقی از جانب مدعیان دین مداری در جامعه ی ما طی حوادث اخیر ایجاد شده را چه کسی می تواند به جبران برخیزد . دیگر رغبتی برای اقتدا به یک روحانی برای بجا آوردن دو رکعت نماز در مسجد از جانب حتی معتقدان باقی نمانده است . تدبیر و درایت ایشان این را می گوید که از صف مردم جدا شده و در پشت سر کسی که دروغ گویی هایش ، بی اخلاقی های فاحشش ، بی کفایتی هایش در اداره ی جامعه ، دیکتاتور مآبی اش در کنار بسیاری دیگر از خصوصیات ضد اخلاقی که دارد ، مردم عزیز ایران را به تنگ آورده است قرار گرفته و از نقاط به اصطلاح قوت این فرد منفور دفاع کند ؟ کدامین نقاط قوت ؟ انسانی که حتی حرمت همکار خود را در بیان تعریف از او در مقابل دوربین تلویزیون نگاه نداشته و آن گونه تحقیرآمیز از او یاد می کند ؟ چه رسد به مردم و حماسه ای که آفریدند و توسط ایشان لگد مال شد حرمتشان پاس داشته نشد .

ضربه ای که به نهاد دین و روحانیت شیعه در این نظام به اصطلاح دینی وارد آمده در هیچ دوره ای مسبوق به سابقه نیست . مگر جز این است که آبروی مؤمن به رفتار و کردار و گفتارش است که در قبال همنوعان باید از موضعی باشد که از او نام نیک بر جای گذارد ؟ چگونه شده حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و جنایاتی که در برخورد با معترضان و مردم عزیز ایران در کوی و برزن انجام پذیرفت ، شده است فرع و آبروی نظام اسلامی در نزد کشورهای دنیا که البته پشیزی برای ما ارزش ندارند و به همه نوع اتهامی متهمشان می کنیم ، شده است اصل که باید رهبران اصلاحات پاسخ گوی این آبروی ریخته شده باشند . حکومتی که دستانش به خون آلوده شد همان بهتر که آبرویی در دنیا نداشته باشد . مانده ام به حیرت که آیا نماز و روزه ی مدعیان دین مداری که در رأس کودتاگران همچنان به سناریونویسی برای سرکوب مردم و رهبرانشان ادامه می دهند نزد خداوند مهرآفرین قبول می افتد . کاش همانقدر که مردم را توصیه به رعایت تقوای الهی می کنند خود را به این مهم سفارش می کردند و از این ایام خدایی برای استغفار و بازگشت به دامان ملت با گذشت و مظلوم ایران کهن بهره می گرفتند که با مواضع ، احکام و مدیریت نابخردانه ی خود هویت دینی و ملی مردم عزیز ایران را بر باد فنا داده اند . گواه تاریخ آن است که این راهروان ره به ناکجاآباد می برند و خداوند می ستاند داد هر مظلوم را از ظالمان ستم پیشه .

همیشه سبز باشید

.......................................................................................................................... پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

عشقی که به تنفر ختم شد 88/06/06

با او نشستن به کام دارم شبی آرزو                        تا داد ایام هجر بستانم از وصل او

» آخرین تماسی که با او داشتم ، برمی گشت به تقریباً دو ماه پیش ، این آخری ها هر زمان که فرصت صحبت پیدا می کردم ، بیشترِ وقت صحبتم به گله گذاری می گذشت . اما این روزها که وضعیت آشفته ای پیدا کردم ، فقدان حضورش بیش از هر زمانی آزارم می دهد . حقیقت این که تنها کسی بود که صمیمیت خاصی با او داشتم و می توانستم حرف دلم را با او آسوده در میان بگذارم . به او اعتماد خاصی داشتم و صحبت با او اعتماد به نفس به من می داد . با این وصف باور نبودنش فقط تحمیل تحملی نا خواسته و اجباری بود که باید با اون کنار می آمدم . هر چند این تحمیل نا خواسته مدت ها بود که با من همگام شده بود و در جنگ با من به سر می برد . 15 ماه کش و قوس ؛ از من اصرار به انکارِ آن چه پیش آمده و از ناگزیر شدنم به تحمل شرایط ؛ اصرار به تحمل و صبر و ... .

در سودای حضور دوباره اش مدام برای خودم خیال پردازی می کردم و گاهی هم البته ناامید از امیدواری ، به بهانه ای سعی در فراموش کردنش را پیشه می ساختم . اما این سعی و تلاشم همیشه ناکام بود و یادآوری ایام گذشته و خاطراتی که نمی دانم آیا می تواند رنگ کهنگی به خود بگیرد ، یارای از یاد بردنش را برایم دشوارتر و گاه غیر ممکن می نمود .

تنها کاری که از عهده ام بر می آمد این بود که در انتظار بنشینم ، شاید روزی تماسی برقرار شود . نه این که امکان رابطه با او برایم فراهم نبود . می توانستم ؛ اما رضای او چون همیشه برایم اصل بود ، نمی خواستم موجب دلخوری برایش شوم . هر چند هیچ وقت علی رغم تلاش و نیتی که داشتم از عهده ی این امر بر نیامدم و موجبات تکدر خاطرش را با کردار اغلب نابجا و بی موقعم فراهم می کردم . تنها راهی هم که برای رابطه با او برایم وجود داشت تا حداقل به او این پیام را برسانم که نیاز به حضورش و هم صحبتی با او دارم شماره ی تماس تلفن همراهش بود که قطع بود . پس تنها ناچار به صبر بودم .

 چند روز پیش در حالی که در بهت و حیرت از ناکامی ها و تلخ کامی های زندگی بی تابی امان از من ربوده بود و با خود حسابی درگیر بودم ، پیامی با شماره ای ناشناس روی گوشیم قرار گرفت . با خودم گفتم : خدایا ! کی می تونه باشه ؟ پرسیدم : « شما » . پیام داد : « یه دوست قدیمی که .... » . اول تردید کرده بودم اما شک من به یقین رسید . درست حدس زده بودم . خودش بود ، آری ! خودش بود . از خوشحالی نمی دانستم باید چه کنم . دوست داشتم با او همکلام بشوم . این اجازه را داد تا با همان شماره با او تماس بگیرم . تماس گرفتم ، اما ... . این تماس من را برد به سه سال و نیم پیش ... .

کاش هیچ وقت با او آشنا نشده بودم . کاش در مسیر زندگی من قرار نمی گرفت . مدت ها کاش های زیادی در فراق او همیشه ذهنم رو به خود مشغول می کرد . هیچ وقت لحظه ی اولین دیداری که با او داشتم رو فراموش نمی کنم . شنیدم بعضی از لحظاتِ زندگیِ آدمها ، لحظات نابی می تواند باشد . اون لحظه ، تنها لحظه ی ناب زندگیِ رنگ شب گرفته من بود که سوسویی از روشنایی را به من رهنمون شد . حُجبی که در نگاهش و صمیمیتی که در برخوردش نهفته بود برای من خیلی شیرین بود . صداقتی خاص در کلامش نهان بود که در اون شرایط که همه را با خود نا صادق می یافتم ، باورم را ( باور نکردنی ) به باورش نزدیک می کرد . تا جایی که پشت جلد یکی از کتاب هایی که به او هدیه داده بودم نوشتم ؛ « تقدیم به عزیزترین کسی که باعث تعدیل و انعطاف مثبت در خلقیات و اعتقاداتم بود » .  اون لحظه من را به آسمان پرواز داد و سیر زندگی ام را بر مسیری دیگر قرار داد . مسیری که بعدها خط سیرش بر مسیر پر تلاطم عشق و نفرت استواری گرفت .  این باب آشنایی خاطراتی تلخ و شیرین از اوج و فرود ها و غم و شادی های بسیار برایم به بار آورد که فراموش کردنش را هنوز که هنوز است ، از عهده خارج دیده ام .

چه فرصت های نیک که با او سپری نشد . اولین حضورش اما همراه با حزنی غریب بود که چرایی اش را نمی دانستم . کاش نمی دانستم . کاش هیچ وقت این راز برایم افشا نمی شد . کاش به من اعتماد نمی کرد . با او به تلخی گفتم به من اعتماد کردی ؛ از باب چه این اعتماد حاصل شده بود نمی دانم اما به او این را گفتم و خطابش کردم به دیگری و دیگران چنین ساده اعتماد نکن . اما خود عهد خود ناخواسته شکستم و رازش برملا نمودم . خدایا ! چه قلب مهربان و با گذشتی داشت  . می توانست در کشاکش ضدیت همه ی دوستانِ دوست نما با من که کمر به تخریبم نزد اذهان آشنا و نا آشنا بسته بودند تنهایم بگذارد و هیچ نگوید تا در آتشی که فراهم آمده بود و تنهای تنها مانده بودم ، بسوزم و یارای لب گشودن در دفاع از خود نداشته باشم . اما چنین نکرد . چشم بر آبروی ریخته شده ی خود و حتی اعتبارش در نزد خانواده ی خود با گذشتی که به باورم نمی گنجید فرو بست وآبروی مرا با به جان خریدن فشار و تبعات و  تحقیرهای بسیار جمع کرد و مرا تا به ابد مدیون خود کرد . وفاداری اش و مهر ورزی اش را که می دیدم از خود خجالت می کشیدم که چرا به خود قدری بیشتر تسلط نداشتم و خودداری نکردم از گفتن آن چه که نباید می گفتم و سِری که نباید می گشودم را با چشم بستن بر قواعد روشنِ اخلاقی گشودم .

از آن پس شد تکیه گاهی برای رفع تنهایی ها و جبران ناکامی هایم . در تمامی سختی های مادی و معنوی خاضعانه و متواضعانه به همراهی و همیاری و غم خواری ام می شتافت . امیدها و تشویق هایش را هیچ گاه نمی توانم به دست فراموشی بسپارم . با این که هیچ گاه نخواستم تا مدت ها به تنها خواسته اش پاسخی روشن و تعیین کننده بدهم و بسیار دیر هنگام به یقینی که از همان ابتدا خواسته ی قلبی ام بود برسم ، در کنار من ماند و صبر و تحمل پیشه کرد . هیچ گاه تندخویی های مرا و خلقیات دایم در حال تغییر مرا به رویم نیاورد . سنگ صبوری مهربان بود و همدلی راز نگه دار که با رفتار خود شده بود بسان معلمی که از او فرا می گرفتم اخلاق را ، انسانیت را ، محبت ، صداقت و وقار و متانت را ، صبوری اش و از همه ارجح تر وفادار ماندنش از او اسطوره ای ساخته بود برایم از همراهی که می توان به او تکیه کرد برای یک عمر .

تلاش و پشتکارش ستودنی بود و عبرت آموز برای من که خود را از تلاش تهی کرده بودم . هر آن چه دیگران از انجامش باز می ماندند او از تلاش برای تحققش دست نمی کشید . با سخاوت همت را در من احیا کرد و با دلگرمی هایش به بازیابی توان خود در دستیابی به هدفی که روزگاری به غفلت از آن باز مانده بودم کمک بسیار نمود . از یاد نمی برم آن شبی را که خبر نیل به مقصود خود را به او دادم شادمانی اش از من عیان تر بود . آن شب و آن لحظه ، لحظه ای بود خاطره انگیز برای چون منی که همه نسبت به نتیجه بخش بودن تلاشم بی تفاوت شده بودند و تنها کسی که دلیل از پا ننشستنم شده بود همو بود و بس .

وقتی به یاد می آورم از توهماتی که واقعیت داشتنشان را مصرانه و با تأکید به او تلقین می کردم در حالی که می دانستم حقیقت ندارد و به فرض محال محقق شدنشان برای او رنج آور است ، وقتی یاد می کنم از شکاکی های بی مورد و از روی احساسم که او از روی بزرگ منشی بی تفاوت عبور می کرد از آن چه که به اوبه ناروا نسبت می دادم ، حسرتی عمیق از زخمی که بر جان او زدم و او را در تردید بردم ، همگام زندگی ام می شود و گذران لحظات برمن دشوار می آورد . او با من از راز درون سینه اش گفت تا با او همراه شوم ، اما من آن کردم که نباید می کردم و روزگارش را به حیرانی و بی تصمیمی وصل نمودم .

بازخوانی خاطره های سه ، چهار سال اخیر همیشه چون تیری زهر آلود بر وجود و پیکره ام بوده و اعماق روح و روانم را به دردی بی درمان دچار نموده است . همیشه با این یادآوری ها متن زیبای معلم عزیز و شهید ( دکتر علی شریعتی ) در ذهنم تداعی می شود که :

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن است

آری در هراسم از تنها شدنم و تنها ماندنم که ای کاش این چنین اشتباه مسیر زندگی خود را طی نمی نمودم .

ودر حسرتم از این که هیچ گاه نتوانستم به جبران محبت های بی دریغش ، آن گونه که در خور شأن او بود قدمی بردارم . جز زحمت و آزار برای او هیچ به ارمغان نداشتم و همیشه سعی در تحمیل اعتقاداتی به او داشتم که خود معتقد به آن ها نبودم . کاش خداوند خواسته ام را استجابتی می نمود و فرصتی دوباره برای جبران اشتباهاتم را فراهم می ساخت .

کاش روزی می رسید که این پنجره ی بیان در دنیای مجازی را همراه با او باز می کردم و اندیشه ها و دغدغه های همیشه مشترکمان را پرواز می دادیم بر بلندای این پهنه ی وسیع از نظرات که دوباره نوشتنم را و چگونه نوشتنم را همیشه مدیون او هستم . کاش باور می کرد در ایام طولانی فراقش رنجی را تحمل کردم تا این آمادگی برایم حاصل شود که بتوانم خود را بشکنم و از خود برای خیلی چیز ها و از خیلی چیزها برای خود بگذرم . کاش همه چیز از اول شروع می شد . کاش این عشق به تنفر ختم نمی آمد . کاش بار دیگر او را می دیدم و به او از صمیم قلب می گفتم : می شود هنوز بود ... مثل رود ... گر چه خسته و کبود . کاش ! کاش ! کاش ! دوباره همراهم می شد تا من نیز همراهش شوم .

......................................................................

این فرصت را غنیمت شمردم تا در این لحظات نابِ استجابت دعا به واسطه ی این مرقومه ، در پیشگاه وجدان های بیداردل از عزیزِ مهربانی که نقشی به خاطره در زندگی ام بر جای نهاد و نا باورانه از دستش دادم یادی کرده باشم . بیایید از همه ی کسانی که موجبات رنجش خاطرشان را فراهم کرده در این ایام صمیمانه عذر بخواهیم تا خداوند هم از تقصیرات ما بگذرد . بیایید به خود مغرور نباشیم و بپذیریم که ما نیز انسان هستیم و خطا جزء جدا ناشدنی زندگی ماست . بیایید قدر هم را و لحظات با هم بودنمان را بدانیم تا پشیمان نشدیم . بیایید تا دیر نشده خود را بشکنیم در پیشگاه حضرت دوست تا به معنویتی دوست داشتنی نایل شویم .

در این ایام خدایی از همه ی شما التماس دعا .

همیشه سبز باشید

.......................................................................................................................... پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

آخر خط 88/05/02
... این مدت طولانی غیبتم را بر من ببخشید ... نمی دانم چرا نمی توانم بنویسم ... قلم ناتوانم را از شرح دغدغه هایم ناتوان تر از همیشه می بینم ... دلسوختگان را به مدد می طلبم ... توجیهی بیاورید که توان نوشتن را در خود باز یابم ...

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

و چه زود دیر می شود ! 88/01/03

»  یک سال دیگر هم گذشت ؛ یعنی یک سال دیگر از سال های عمر ما تمام شد ؛ اما افسوس که ما چه قدر دیر به یاد « عمر » خود می افتیم . گنجینه ای که هر لحظه اش را باید غنیمت شمرد ، هزار هزار ثانیه هایش را زیر خروار خروار خاکِ فراموشی مدفون می کنیم و عین خیالمان هم نیست . آخرِ هر سال هم که می شود ، لحظاتی به عمرمان می اندیشیم و فوراً به یاد روزهای خوشِ نیامده مشغول می شویم . واقعاً که ما ، انسان های سخاوتمندی هستیم ! در بخشیدن وقت خویش آن قدر سخاوت به خرج می دهیم که انگار نه انگار همه ی متاع زندگی دنیای ما همین وقت است ؛ وقتی که در نظر ما به کمترین بهایی نمی ارزد . یک سوم آن را به خواب می گذرانیم و بخش هایی از ساعات بیداری نیز ... کاش به خواب می گذشت ! از گذشته ی خویش هیچ عبرتی نمی گیریم و زمان حال نیز اصلاً برایمان مفهومی ندارد . به روزهای آینده دل خوشیم . در آرزوی روزهای نیامده ، وقت خود را ول خرجی می کنیم ؛ غافل از آن که باید فرزند زمان خویش بود . هر چه هست و هر چه باید بشود ، ریشه در زمانِ حال دارد . باید وقت را غنیمت شمرد :

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی                              حاصل از حیات ای جان ! این دم است تا دانی

راز خوشبختی همه ی آن هایی که از سرمایه ی عمر خویش زیباترین بهره ها را گرفتند ، غنیمت شمردن لحظه لحظه های عمرشان بود . راز خوشبختی سعادتمندان را پیامبر رحمت به عنوان وصیت خویش به ابوذر غفاری هدیه کرد ؛ وصیتی که بزرگ ترین مصلح بشر برای بشریت دارد این است :

« ای ابوذر ! از آن بپرهیز که خیالات و آرزوها سبب شود که کار امروز را به فردا بیفکنی ؛ زیرا تو متعلق به امروز هستی و نه مال روزهای نیامده . در آن جا که کار مفید و خداپسندی می خواهی بکنی ، تأخیر روا مدار !

ای ابوذر ! به عمرت بیشتر بُخل بورز تا به مالت ! »

.......................................................................................................................... پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

عِطر احمدی نژاد در سالن پیامبر اعظم استان داری کرمان 87/07/26

» عصر روز گذشته ، بیست و پنجم مهرماه 87 ،  به دعوت مدیریت سازمان ملی جوانان در استان کرمان ، به مناسبت حضور آقای حاج علی اکبری - معاون رئیس جمهوری  و رئیس سازمان – در کرمان ، جلسه ای با حضور دبیران و نمایندگان سازمان های غیردولتی جوانان استان تشکیل شده و عطر احمدی نژاد در سالن پیامبر اعظم استان داری کرمان به واسطه ی این حضور سالن را آکنده کرده بود . جلسه ای که علی رغم میلم اما به تقاضا و البته احترامی که برای دوست خوبم آقای عظیمی - دبیرکل محترم جمعیت  هم اندیشان کویر - که به موجب برگزاری سمیناری توسط جمعیت به همین موعد برای عدم حضور عذر موجه داشتند در آن حضور یافتم . این شاید که نه البته قطعاً ؛ اولین حضور در جلسه ای در چنین سطحی از حضور دبیران بود که بعد از دو سال عزلت گزینی و کناره گیری از فعالیت های اجتماعی ام در آن شرکت کردم .

هرچند جلسه ی خوبی بود و از بیانات ارشاد گونه ی جناب آقای حاج علی اکبری که عرصه ی فعالیت در حوزه ی سازمان ملی جوانان و ماهیت وجودی سازمان های غیردولتی جوانان را( به ناحق البته ) با اتحادیه ی انجمن های اسلامی دانش آموزی که بیشتر به یک نهاد مرده شبیه است اشتباه گرفته اند به اتفاق بسیاری از دوستان که جهت مجیز گویی بیشتر گرد هم آمده بودند تا درگیر کردن ذهن ریاست عالی سازمان با ابهام های موجود در سیاست مدیریت آن سازمان در استان و بلاهایی که از این طریق بر این عرصه وارد ساخته اند ، مستفیض شدیم ...

............................................................................................................


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

آب شدن دل های سنگ شده 87/06/23

» بیست و سوم شهریور ؛ یکی از روزهای نحسی که گذراندم ... خیلی امشب دلم گرفته . ساعت ده و نیمِ شبِ . نتونستم تحمل کنم  ... پیاده رفته بودم مزار شهدا . کلی با خدای مهربون رازونیاز کردم . یاد همه ی اون لحظه ها یی که کسی بود تا بی پرده به دردودلی صادقانه با او بنشینم ، رهام نمی کنه ؛ از نگرانی ها و امیدواری ها ، از خوش خلقی ها و خلق تنگی ها ، از آینده ... گذشته ، از رنج ها و دردها ، از یأس و نویدهای زمونه ... با هم می گفتیم . از غم هم غمگین و از رنج هم آزرده ، از خوشی هم شادمان می شدیم ... با هم می خندیدیم نه به هم ... برای هم و با هم اشک بر دیده جاری می نمودیم ...

اما اکنون را چه  کنم جز این که تنها به آسمان خیره شوم ، بازگویم آنچه را که در دل انباشته کرده ام به مدت ها و کسی را برای واگویه اش دگر نخواهم دید جز در وهم که :

نمی دانم ؛ چه کردم که دلم را از فراق خون کردی ... چه اوفتادت که درد دلم را فزون کردی ... چرا از غم ، دل پر حسرتم را بیازردی ... چه شد که جان حزینم را ز غصه خون کردی ... کاخر از چه راهم شد از راهت جدا ؟! بیا ... بیا ؛ نظر به حال دلم کن ، ببین که چون کردی ؛ همه حدیث وفا و وصال می گفتی ؛ اما به یکبارگی قصه واژگون کردی ... .

چه بسیار بر تو گذر زمان سنگین می شود آنگاه که می بینی در مقابلت ایستاده ... به حیرت می مانی که چه باید پیشه کنی؟! ... بروی ؟! ... بمانی ؟! ... پاسخ دهی ؟! ... پاسخ ندهی ؟! کاخر چگونه دلی به یکباره از سنگ می شود ... به گاهی دیگر یکباره آب می شود ... عجب تر آن که با آن همه ناصافی ، قصد آن می کند به دریا هم متصل آید  ... و دست نبشته هایی که روحت را می آزرد و به فکرت فرو می برد که ... که من را چه شدست ... و باز شاید مرتبتی دیگر ترحمی بر تو غالب می آید که هنوز نمی توانی با همه ی رذالت ها ، شکستنش را در مواجهه ی با خودت به تحمل و بی تفاوتی به نظاره بنشینی ... پس دعوتش می کنی به ضیافت آخر ... شاید رنگ از کینه ی کاذبی که او در ذهن به اشتباه می انگارد که بر وجود بی آلایشم چنبره افکنده ، برگرفته شود و وجود او از قفس آزاد شود و بتواند با آسودگی به رهایی برسد . حتی اگر به بهای محبوس آمدن دوباره ات از برای مدتی  بیانجامد .

این جاست که تنها می توانی به زمزمه ای اندرون دل ، اندی خود را تسکین دهی که : ... گذشته ها رفت و دگر نمی آید  ... زین پس زاری ها ، شب ها ، بیداری ها ، غمی بر دل افزاید ... بی خبر از تو کنون ، دل خسته چرا شد ؟ ... دگر از من چه خواهی چو کشیده ای از بر من دامن ... زان همه بگذشته ی ما خاطره ای مانده به جا ... خاطره ای مانده به جا ... .

کاش همیشه به یاد هم به نیکی سپری ایام کنیم ... باور کنیم دنیا بازیگاه کودکان است و سعی خود بدان معطوف داریم که بزرگ شویم و دامن از فنای دنیا برگرفته ، سر به ابدیت عالم بالا نهیم و جاودانه در پناه دوست ، در کنار هم و برای هم گذر زندگانی کنیم و ... و آری ! حقیقتاً خدایی باشیم .

می شود آیا ؟! .... می شود ، باید نیتی خالصانه کرد ... بسم الله

.......................................................................................................................... پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

مانده ام به حیرت ، بمانم یا بروم ؟ 87/06/18

» امشب ، دوشنبه شب است ؛ به تاریخ هفدم شهرویور ماه هشتاد و هفت هجری خورشیدی ؛  چه زیباست در محیطی به تنفس مشغول آیی که هردم هوایی تازه در آن دمیده شده و توان خود را در فراگیری عطر و بوی آن دمِ نو مصروف داری و بر قوای درونی ات از استشمام صافی و زلالی ارتقا یافته ی آن ، بیفزایی .
 همگام با یکی از دوستان که درسن و سالی کم تر از من سپریِ ایام می کند ، به صرف افطار بیرون از منزل بودم که ناگه به بیان دغدغه ای از سر درد روی آوردم که دوای آن را انگار در کرمان زمین نتوان بدین زودی ها یافت ... کما این که تا کنون بر سر همه ی آنان که برای فرصت آفرینی جهت کسب اندوخته های جدید ، آنی به خود آمدند نیز این چنین آمده که رخت و بساط از این شهر برگیرند ، به اجتماعی وسیع تر منتقل آیند و حتی در نقش جزء هم که شده به پادویی در تلاش برای رسیدن به اوج بر آیند .
هرچند  به اثبات زمانه هماره در این راستا نیز موفق بوده اند و شده اند ...  گواهش البته حضور پر توان و اثر آفرین کرمانی های اهل کرم در تمامی زمینه ها و در اقصا نقاط میهن عزیزمان است .... آن جا اما غصه بر دل سنگینی اش چنبره می افکند  که جماعت هجرت گزیده دیگر رغبتی برای بازگشت به منظور پربار کردن فضای اجتماعی دیار خود از رهگذر انتقال اندوخته ها و تجارب خویش نخواهند داشت و بتر آن که مدامشان کار به فخر فروشی به هم ولایتی هایشان هم می گذرد ... و می ماند افسوس که کرمان هیچ گاه در درون ، رنگ نوآفرینی مستمر را جهت برگرفتن بهانه ی هجرت از آنان که یکباره احساس اشباء شدن می کنند و خود را به شدت  تشنه ی افکار ، تجارب و ایده های نو ( البته به درستی ) می انگارند  ، نمی بیند و به راحتی نیروهای خود را از کف برون می دهد و در خدمت رشد جوامع خارج از محیط اجتماعی خود قرار می دهد و مدام درجا می زند .
همیشه بر این اندیشه بوده ام که مجاهدت در راه نشر حقایق و تلاش در راه ارتقای شناخت و بینش همنوعان در تشخیص سره از ناسره توفیق بسیار بزرگی ست که اگر انسان موفق بدان گردد ، آثار و نتایج معنوی این عمل از تمام اعمال عبادی دیگر از برایش افزون تر است . هر قدمی که انسان در مسیر هدایت دیگران برمی دارد ، در واقع آن قدم را در جهت تربیت و هدایت خویش برداشته است .
آنچه که در هدایت و ارشاد غیر مسلم است و حائز اهمیت ؛ آن که این عمل مقدس بدان شرط توفیقی بزرگ محسوب می آید که انسان صلاحیت امر را پیشتر تحصیل کرده باشد و شرایط لازم برای این مهم را به دقت مراعات نموده باشد .
تحقق این خواسته اما مستلزم فضایی است که بتوانی از آن کسب تجربه و نظر بنمایی ... لیک کرمان آیا علی رغم ادعای مدعیان حاضر و باقی مانده در عرصه ی فکرو عمل این شهر، توانسته چنین عرصه ای را برای تشنه گانی چون منِ نوعی فراهم آورد یا که باز باید به فکر رفتن بود و چونان همه بیان کرد ؛ « کرمان جایی برای ماندن و پیشرفت نیست » .
بماند که همیشه تعصبِ به خدمت گرفتنِ بضاعتِ اندکم در محیطی که تولدگاه و پرورش گاه من بوده و به کوچه کوچه هایش ، به دم به دم شدن با تک به تک مردمانش ، به نفس کشیدن در هوای دل گشایش ... تا به انتهای عمر مدیونم ، مرا بر آن داشته تا هیچ گاه ساکت و آرام ننشسته ، موضع بگیرم و قدم بردارم و آن جا که می توانم حرکتی هر چند کوچک ایجاد کنم ... همه ی آن چه که در گذشته بدان پرداختم در طبق اخلاص بوده و حسب احساس تعهد و دغدغه ی خاطر نسبت به کرمان و کرمانی بودنم .
اما چه کنم که رخوت کرمان و کرمانی ها امان از صبرم بریده ... نمی دانم که باید رفت و یا ... با دوست خوبم قدم به میدان مشتاق کرمان می گذاریم و بر روی نیمکتی آرام می گیریم که پسرکی را می بینم در حال فالفروختن ... با او گرم می گیرم و از زندگی اش می پرسم ... تمام فال هایش را می خرم تا او زودتر به خانه برگردد ... او را که می بینم باز به خود می گویم باید  ماند و ادامه داد ... باید ماند و باز هم دم به دم مردم شهرِ خود نفس کشید ... آری می مانم ... !
اما نه می روم ... شاید جسمم برود اما ... روحم می ماند به انتظار ... به انتظار آن روز که جسمم را دوباره در قامت خود و در کوچه سار دیار خود بنگرد ... شاید !


.......................................................................................................................... پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

امید در بی امیدی 87/06/08

» جمعه صبح هشتم شهریورماه است و مشتاقیه ... کرمان خلوت ترین لحظاتش را به خود می بیند ... هوایی تازه تر از تازه لذتی وصف ناپذیر  را به من می بخشد ... این هفته هفته ی بسیار خوبی بود ... در آستانه ی ورود به ماه مبارک رمضان باز شور ی و شوقی از معنویت سراپای وجودم را به خود برمی گیرد ... سه ماه پر تلاطم از جهت آزردگی های روحی پشت سر گذاشتم ... در تب و تاب این که چگونه با احوالات پریشانی که به جبر بی وفایی ها بر روح خسته ام تحمیل آمده بود باید کنار آمد ... نمی دانم هر ساله باید امتحانی را به نزد خدا پس دهم تا لیاقت ورود به میهمانی اش را برایم امضا کند ... خداوند به واسطه ی یک گفتگو و گپی دوستانه با یکی از دوستان خوب دوران دبیرستان ... تجربه ای که یکی از همکاران جانباز و خوبم به من منتقل نمود ... یک خواب عجیب ... و نهایتاً ملاقات با انسانی شریف  ... به یک باره همه ی آنچه را که به گزاف در ذهن پرورانده و خویشتن خود بدان متعهد انگاشته بودم و تحقیرها برایش متحمل آمدم تا بدانجا که خود را فراموش کرده بودم و حتی روزنه ی نگاهم به بدبینی در مورد همه ی انسان ها بدل آمده بود و همگان را سیاه می دیدم و هیچ میلم به همگام شدن حتی با امورات و برنامه های اجتماعی نبود ... به گونه ای دیگر در ذهنم پدیدار نمود ... باز خود را یافته ام و مهم تر این که اعتمادم به خداوندی خدا بیشتر از بیش شده ... انگار که همچو مرغی از قفس برون شده و پر گرفته به چنان اوجی برسی که با نگاهی به پایین دست در یابی که در چه نقطه ی حضیض و پستی خود را محبوس کرده بودی ... و می گویم با خدای خود که شکر خداوندا ... تو را شکر که هیچگاه تنهایم نمی گذاری و امیدم نومید نمی کنی ...  میهمانی خدا بر همه مبارک و میمون ...

 ........................................................................................................................ پایان مطلب

 

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

همه چیز در بدی خلاصه نمی شود 87/06/06

» چهارشنبه شب است ؛ ششم شهریور و خشنود از لطف خدا برای فراهم شدن فرصت آشنایی با شخصیتی جدید ... ملاقات جالبی بود ... همیشه سعی کردم از دیدار و آشنایی با افراد جدید بیشترین بهره رو از خصوصیات اخلاقی شون ببرم و در جهت اصلاح رفتار خودم بهره بگیرم ... البته چون قانون کپی رایت فعلاً تو کشور ما برقرار نیست ازشون اجازه نمی گیرم ... هر چند در مقابل در صورت یافتن توفیق دوستی از به خدمت گرفتن همه ی تلاشم به حد وسع از برای انتقال تجربیات و هم همراهی صادقانه ی معنوی و مادی با تک به تک دوستانم به جهت گام برداشتن ایشان به سمت اوج دریغ نکرده ام که به همین جهت همیشه با گذر دوستان از این پیکره ی خسته روح به مثابه نردبان و استثمار از هر آنچه که از دل و جان ارزانیشان داشتم و دستیابیشون به مرتبتی که به واسطه ی آن دیگر شاید خود را محتاج به این دوست تاریخ مصرف دارشان نمی یافتند و بنده را در جایگاه رقیب خود با بی انصافی تمام نزول می دادند متهم به ساده دلی و اعتماد گزاف می شدم .

باری ! به هر روی دیدار با ایشون نگاه منقبض شده ی من به آدمای پیرامونم رو خیلی عوض کرد ... نگاهی که در اثر اتفاقات دو سال اخیر برام ایجاد شده بود ... قرار ما با این شخص با موضوعیت دعوت به همکاری به عنوان عضو هیئت مؤسس کانون تدبیر و توسعه بود .

حقیقت این که خیلی از وجوه شخصیتی ایشون برام عبرت آموز و البته تحسین برانگیز بود ؛

»» ... با ادب بودن و بسیار محترم و با شخصیت ... خوش صحبت بودن و دارای روابط عمومی خوب ... صادق بودن و شفاف در برخورد ... آرام بودن و در عین حال متین و باوقار ... اجتماعی بودن اما متعهد به حفظ حدود ... هدف مند بودن و نگاه معقول به آینده را توأم با نظم سرلوحه ای بر برنامه های خود قرار داده بودن ... خوب گوش دادن ... سئوال کردن و زود تصمیم نگرفتن و فرصت خواستن برای فکر کردن ... مشخصه  شخصی هستند که مسئولیت پذیر بوده و از روی تدبیر تصمیم می گیرن ... ««

خلاصه استعداد نهفته ای رو در ایشون به جهت پیشرفت و حرکت رو به جلو دیدم که به نظر مشورتی عزیزی که ایشون رو معرفی کرده بود صریح ایمان آوردم و بسیار مشتاق به حضور ایشون توی کانون شدم ... هر چند می دونم مثل خیلی های دیگه باز باید انرژی خودم رو صرف اقناع ایشون برای حضور توی هیئت بکنم و قطعاً با استدلال همیشگی « وقت ندارم » مقابله کنم ... ولی می دونم اگر ایشون دعوت صادقانه ای رو که از شون داشتم پذیرا بشن زمینه ی رشد بسیاری رو دارن و به حسب تجربه مطمئنم این کانون می تونه براشون سکوی پرتابی بشه به اوج .

خوبه که همیشه باور داشته باشیم آدمای خوبم هنوز توی دنیا هستن و کم هم نیست تعدادشون که هنوز دنیا رو با بودنشون معنا و مفهوم و زیبایی ببخشند . کاش همیشه قدر لحظات خوب رو از بهر دوستی به جهت یاد گرفتن خصوصیات خوب افراد اطرافمون از دست ندیم ... هیچ وقت .

به هر حال این آشنایی برام جای خوش وقتی داشت و به فال نیک می گیرمش ... راستی این که چطور به خصوصیاتی که ذکر کردم پی بردم رو نمی تونم توضیح بدم چون نیاز داره به این که ۱۴ سال تموم توی فعالیت های اجتماعی مدام پی رصد کردن استعدادهای نهفته باشی و دایره ارتباطی گسترده ای رو با آدمای مختلف از طیف ها و سلیقه های متفاوت پیدا کرده و باهاشون مواجه شده باشی ... کلی تو انتخابات اشتباه کرده باشی و زمینت زده باشن تا به این توان دست پیدا کنی ... خدا رو شکر می کنم همه جوره این توان رو بهم داد به جز یه مورد که این آخری ها درگیرش شدم و چه تجربه ای هم بود ... تجربه ی طاقت به سر آوری بود ... خدایا بازم شکر و سپاس مهربونی هات رو .

......................................................................................................................... پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

حقیقت محض 87/05/22

» سه شنبه است ... بیست و دوم مرداد ماه ... هنگامه ی غروب و عادت معمول برای تلاوت دعای توسل بر خلوتگاه همیشگی ام در بهشت زهرای کرمان ... زمزمه های دردو دل کردنم با خدا باز امان می برد که دیگر جز او کسی را نمی یابم تا بی پرده به گفتگو از دل آزردگی هایم از نامهربانی ها مشغول آیم ... نمی دانم خداوند امید را این واژه ی سخت که هنوز درک معنایش ، به هنگامه هایی از زمان از برایم دشوار می نماید ، بر کدامین مبنا بر وسعت وسیع واژگان دل فریب گنجانید تا آدمی حتی جائرترینش هماره چشمان امید به روی و سوی آتیه ای گشوده نگاه دارد که شاید مهر خداوند مهر آفرین شامل بر احوال او نیز بگردد و دیده بر قصور و قصاوتی که بر این عالم نشینان و گاه خود و حتی خدای خود روا داشته بسته بماند و فرصتی دوباره از برای جبران برای او نازل آید ... که محقق می آید این آرزو که اگر نمی آمد در بزرگی اش دیده ی شک بر دیده ی امید به سپیدی غالب می آمد .

همراه ترین عاشقی ست که هماره و در هر کجای ... به واسطه و بی واسطه مراقبت دارد بر همه ی آن چه از بنده اش سر می زند تا مبادا گام به کژی بگذارد و ره به کجی بپیماید ... و مهربان ترین معشوقی ست که ناز و تنعم به کارش نیست که بدان واسطه آتشی برزند بر دامان مجنونش ... خود می گوید و بارها واگویه میکند به لسان آیه های عشق خطاب به همه ی نابکاران و هم نیک کرداران بارگاهش که آنی شما را به دور از خود نمی خواهم گر از شما یک گام به نزد من آمدن باشد از من به نزد شما صد گام است به پیش .

وجود اقدسش هماره درایت را در کار و تدبیر را در امور و عطوفت مبتنی بر مهر و محبت عارفانه در روابط را توصیه نموده لیک چه ظرفیت بزرگی می خواهد گنجانیدن همه ی این بزرگی ها بر دل های اغلب سیاهی گرفته ی نوع بشر که مبتلا گشته به حیات دود و دم گرفته ی کنونی و آغشته گشته به غرور و تکبر و بی مهری و اوهام واهی ... بی پرده به باور خود و نه خدای خود به قضاوت در مورد هر چیزی می نشینیم ، پیشتر از آن که بدانیم و بدانیم و بدانیم که چه شده ؟! چگونه شده ؟! و چرا شده ؟! آن چه نباید می شده ! ... و به هیچ هنگامه ای مجوز پرسش از سببش را برای خود صادر نمی کنیم تا که شاید حقی هم با دیگری باشد .

دریغ اما که جدای از پیش داوری های مبتنی بر موجبات گزاف ... خود به جایگاه خداوندی بنشسته ناحق را حق جلوه داده و در کمال بی انصافی خود را برترین و بی نقص ترین آفریده ها ، متکی ترین به ایمان و تعهد به خدا در میان خلق دانسته ... دیگری را با آسودگی خاطر به بی ایمانی متهم و شعور باطنی اش را که پروردگار عالم تاب از برای همه یکسانش قرار داده و تنها دستیابی به مرحله ی شناخت و هم  بهره گیری از آن را به بندگان وانهاده ، یکباره به زیر سئوال برده انواع اتهامات ریز و درشت را بر او روا می داریم  .

مفتضحانه تر حماقت از جانب او که لیاقت خود را تا به حد ارتباط با چنین انسانی نزول داده ، همه چیز را در او خلاصه می بیند و خود را به گزاف مقید به اصلاح می داند ... وظیفه ای که از عهده ی او آن جا که طرفش خود نمی خواهد ، ساقط است .

تنها چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید آینده را ... و نومید از گزافه گویی های دیگران نشد و قرص و محکم راه حقیقت را پی گرفته و اینگونه نپنداشت که همه اینچنین است خُلقشان و دیگر از همراه آمدن با دیگران نومید شد و سیاق خود به فاصله گرفتن از زیبایی های جهان تنظیم کرد .

 باور کنیم ما مقید به اصلاح همه نیستیم که به قیمت تحقیر خود همگان را در صدد اصلاح بر آییم ...

 

......................................................................................................................... پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

با هر که دوستی کردم خصم مادر زاد شد 87/05/12

» هفته ی دوم مرداد را آغاز می کنم ... دم دمای سحر یکشنبه چهاردهم مرداد ماه است ... ندای گرم مؤذن قرار از وجود خسته ام می رباید ... این روزها را چنان بغضی گلویم به خود می فشرد که یارای مقابله اش در خود نمی توانم یافت ... به ناگه به نزد بارگاه ازلیش اشک از دیدگانم فرو می ریزد و به عجز سر به سجده برمی گذارم که خدایا ! بارالها ! پروردگارا ! باید چه کنم با این ناز و تنعم ... باید چه کرد با این تعهد کذب بنشسته بر دل که نتوانم به هر حربه برونش کنم و خود را پرواز دهم و رهایی یابم از این قفس خود ساخته از برای روح فسرده و آشفته ام از بی مهری ها و کژعهدی های زمانه ... پروردگارا ! تو درد دادی و لیکن درمان کو ؟! توان تحمل غم هجران و فراق را کاخر کو ؟! شده ام بسان مرغی بال و پر بسته کز برایم دیگر رمقی به سعی ساقی باقی ست ... مگو در د چیست که می سوزم و می سازم به مهری که ورزیده ام و بی پاسخ مانده است به تحیر ... به محبتی که از سر صدق و صفا عرضه داشته ام و به بی مرامی و نارو زدنی سخت آتشی شعله ورانه بر دامانش بر زدند و بتر آن که به نظاره اش بنشسته اند به شوق دیدن سوختنش تا به عمق وجود ... و دریغ از جرعه ای به نیت التیام این غم جانکاه ... آری ! دریغ از قدری اهتمام برای رفع درد اشتیاق ... خدایا کاخر پس کو آن صبر و قرار ... چه شدست این بنده ی سراپا شوق و شورت را کین چنینش روا داشته ای رنج زمانه ... تنها برای اندوختن تجربه ای ... به کدامین بها ... بهای گزاف تحلیل رفتنی از درون به تدریج زمان ... باری ! راضیم به رضایت که رضایت می دانم که در انتها منتهی آید به رضایم ... همچون خاطرات بگذشته بر من که لطف تو را هماره شامل بر احوال خود دیده ام .  آن جا را که زمین خوردنی سخت را به اجبار زمانه در تارک وجود لمس کردم باز ... آری باز ! قطرات نم ناک باران امید را بر چهره ی برافرخته از گریه های شبانه بر سر سجده ی عشقت حس نمودم و دستانم را در دستانت دیدم که مرا به سوی خود فرا می خوانی که بر خیزم و اوج بر گیرم برای رسیدن به خودی خودم ... باشد که دیدگانم را به سوی واقعیت ها برگشوده ارزش وجودی خود باز برای مرتبه ای دیگر دریابم و ره خود در صراط مستقیم پی گیرم پیش روم به یاریت به سوی نور ... تا در نورانیت وجودت هضم شوم و جاودانه باز آیم برون ... اگر لیاقتی از برایم باقی مانده باشد ... پس دل به دریای امید می دهم و دل از محیط بسته گون شده ی شهر خود برمی گیرم ره مشهدالر ضای تو پیش می گیرم و دل به صافی و زلالی محضر مبارکش می سپارم تا که این ره برمن کوته آید ... یا علی مدد !

به امید آنکه هیچگاه دل جوانان مهرورز و  با خلوص دل و اهل صفای این پهنه ی کهن در چالش های سختی که بر سر راه پر اوج و فرود زندگی در مقابلشان قرار می گیرد به رنج نیافتد و خود و خدای خود به فراموشی نسپریم نیک باور داشته باشیم حضورش را در کنار خود در همه ی مراحل سخت و آسان حیات و بدانیم اگر این عالم فانی را به سیاق سهل و آسودگی خاطر قرار بود تا سر کرده و گذران ایامش کنیم دیگر لذت وصل و اشتیاق دیدار برایمان معنایی نمی توانست داشته باشد ... وصل یار حقیقی اثبات عشق واقعی در تب و تاب مرارت های گماشته شده بر سر راهمان می طلبد و بس و دیگر هیچ ... 

........................................................................................................................ پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |

آغاز یک حرکت 86/07/02

» روزها در گذر است و خاطرات در گذر ایام هر آن چه از موعد وقوعشان در می گذرد ، بر غبار کهنگیشان افزوده و به پیرو  به یاد ماندنی تر می شوند .

از این میان بدان لحظاتی که به یاد می آوری هنگامه ها یی را که برتو به پیروز بختی و خوش کامی بگذشته ؛ به خود بر قرار گرفتن لطف ازلی پروردگارت از باب یافتن فرصت عبور از آن  گذرگاه های نیک فرجام سرنوشت ، می بالی و تنها از عهده ی آن بر می آیی که با خود به نجوا بپردازی که آن روزگاران خوش را هزاران یاد باد ... یاد باد .

لیک آن هنگامه هایی را که با عبور دادنشان از گذرگاه ذهنت به یاد می آوریشان به تلخ کامی ، به ناگه بر چروک جبینت می افزایی و ابروانت را به اخم در هم می کشی ، با خود به چالش در می افتی ؛ کآخر چگونه سرنوشتی بودت آن تلخی ها که بر صفحه ی حیات و زندگانی ات ، قلم تقدیر تقریر نمود و بر این آرزو قرار می گیری که خداوندا ! جهان آفرینا ! می شود بار دیگر متولد شدنم را میسر سازی یا که عبور از محسور زمان بر من امکان پذیر نمایی تا که برگشت به پیش از اینم فراهم آید و تلخی ها را به جبران برخیزم لیک فارغی به غفلت از این حقیقت محض که در طی مسیر پر اوج و فرود زندگی فانی ات در این عالم دون باید که همواره سرنوشت از سرنوشت ، اما متکی  به نگرش و بینشی مدبرانه به گذشته ها ی تلخ و هم شیرین تا که براندوزی تجربه ها یی مفید را برای مقابل شدن با دشواری ها ی امروزت که اگر خوب و به جا به کار بندی آن درس ها ی زندگی آموخته ات را ، لحظاتی شیرین تر از شیرین از برایت فراهم می گردد که لذتش فزون تر است از نیک هنگامه هایی که به یک باره بر تو می گذرد چرا که پیروزی پس از شکست بدان حال که دست سرنوشت را خوانده ای و با او به مبارزه ای جانانه پرداخته و به فرجام پیروزی اش متصل کرده ای اعماق درونت را به شادی و سرخوشی بیش از بیش می رساند .  

بر من نیز چنین هنگامه ها بسیار در مسیر زندگی ام بگذشته که پاره ای از آن در دوره ی حضور در عرصه ی فعالیت ها ی اجتماعی ام می گنجد ، دوره ای که مطلعش بسان بسیاری از همسالان عزیزتر از جانم بر طلوع دوم خردادماه هفتاد و شش ، منطبق گردید که چه ایامی بود آن روزگار ... چه ایامی بود ... !

روزگاری که به ترغیب جو و اراده ی سیاسی حاکم شده بر روند پیش روی رو به جلو جامعه در گذر گاه تاریخ معاصر ایران پس از انقلاب ، فزون تر از آن که مطابق با میزان رشد قوای تدبر و درایت عقلائی ام ( که لازمه ی جوانی ام می نمود ) باشد ،  چونان جوانان دیگر این مرز و بوم که به زمره ی رهپویان سیدی عزیز و مهربان و صادق از آل محمد قرار گرفته بودند ؛ غور گشته در عمق احساس پاک جوانی و علقه ی بر آمده  از دل به سیاق آن روحانی محبوب در دل ، به سمت و سوی تقدیری ناخوانده در مسیر زندگی فراخوانده شدم که حاصلش پرورش دغدغه و درد جامعه در ذهن و دل بود که هیچگاه راحتم نمی گذاشت تا که به سکون و آرامی ام بیاندیشم و آتی خود در زندگی شخصی ... تا که یاد گیرم تنها به خود نیاندیشم ... و البته به دیگران نیز ... که با یکدیگر ... به یکدیگر... بیاندیشیم تا برآید از آن راهی به برون و گذر کنیم از سختی ها به آسودگی ها و این مهم میسر نمی آمد مگر با جمع آمدن به دور هم به جمعی از هم اندیشان در دل کویر تا به همت آن انسان ها ی آزاده که نمودشان در اذهان « کویر » جلوه می کرد ، فضای گفتگو را فراهم آوریم از برای هم برای رسیدن به مقصود نظر که جز سربلندی ایران در سایه ی توسعه ی تفکرات بالنده و ایجاد شدن فرصت مداخله ی جوانان و آتیه سازان میهن عزیز اسلامی در روند سیاست سازی ها ، سیاست گذاری ها و اجرای امور به شیوه ای مطلوب و اثر گذار ، فارغ از همه ی هیاهو ها و التهابات حاکم شده در آن روزگار ، در چارچوبش نمگنجید .

به هر تقدیر فراهم آمد این نیت به همت همه ی دوستان خوبم که از همراهیشان تحمل نشیب ها آسان می نمود که با همفکریشان گذر از فرودها سهل می گشت . همه ی آنان که اگر نبودند امروز « جمعیت هم اندیشان کویر » نای نفس کشیدن نمی داشت . همه ی آنان که امروز را در دوریشان بسر می برم اما همواره یادشان را در ذهن زنده می دارم .

هرچند به نقل از عزیزی که می گفت : « آمدیم و رفتیم و رفتند و ماندیم تا شد این چنین » ... بسیار بودند که به جمع مجموعه پیوستند و بسیار بودند که رفتند و صد حیف که رفتند و بسیار بودند ماندند و اکنون به جمع افزوده  آمدند  ... لیک مهم آن است که در برهوت نهاد های مدنی در ایران امروز « جمعیت هم اندیشان کویر » هنوز هست ... تلاش می کند ... و در « اندیشه ی فردا » به افق های دور می نگرد .

باری ! آبان ماه سال گذشته پس از سه سال دبیر کلی جمعیت ، خسته از همه ی خستگی های حضور ، از همه ی فعالیت های اجتماعی ام از جمله آن مجموعه خدا حافظی کرده تا فرصتی برای گزیدن کنجی برای عزلت از باب جبران عقب افتادگی هایم در مسیر زندگی شخصی که به افراط از آن غافل شده بودم ، یابم ... آن ؛ شد ... عقب افتادگی ها به نیکی و به لطف پروردگار جبران و به پیش افتادن مبدل آمد لیک ... مگر دغدغه ها راحت می گذارد کسی را که همه ی دردش را با جامعه به اشتراک گذارده و با نفس کشیدنش ... نفس می کشد که ... چو ایران نباشد تن من مباد .

گیوه هایم را آماده کردم ... ارتباطات خود ، از نو مستحکم نموده مسیری نو برای خود ترسیم نمودم با اهدافی بلندتر از گذشته ... دست همراهی نزدیک ترین دوست و برادر همراهم ... دیگر عضو مؤسس جمعیت - حسین عظیمی -  را که او نیز چون من به سیاقی دیگر گون ، کارآمدتر و منطبق با شرایط اجتماعی و چالش ها ی امروز ... می اندیشید به یاری در دست گرفته ضمن همقدمی با او با همراهی گرفتن از دوستانی که در پی شان خواهم دوید برای تاسیس مجموعه ای جدید در راستای رفع دغدغه ی همیشگی خود مبنی بر فراهم آمدن بستری برای گرد هم آمدن جوانان علاقمند و اساتید مجرب در مجموعه ای پویا به منظور انجام اقداماتی پژوهشی برای شناسایی و رفع چالش های موجود در عرصه های مختلف جامعه ... آماده ی حضور دوباره در بین دلسوخته گان و تلاش گران توسعه ی مدنی ایران شدم ... که ما زنده بدانیم که آرام نگیریم ... تا در نزد خدا ی مهرآفرین چه پسندیده و مقبول افتد .... .

......................................................................................................................... پایان مطلب

نوشته شده توسط مجید رئوف مهر | موضوع: دل نوشته ها | لينک ثابت |



»»» طرح این وبلاگ اختصاصی بوده و هر گونه استفاده از مطالب آن ، با ذکر منبع آزاد می باشد «««