» واضح است آدمی بدون توجه به شخصیت و فکر خود و بدون تلاش برای پاکی نفس ، قادر نخواهد بود به رشد کامل و لایق دست یابد .ما آدمیان در بین تمامی موجودات مجهز به عقل و ارده شده ایم تا این امکان برای ما وجود داشته باشد که به کمک این توانمندی بدی را از خوبی تشخیص داده و حتی از بد اجتناب ورزیده و به سوی خوبی ها رهسپار شویم . براین مبنا بایستی از ابتدا با توسل به عقل و اندیشه ی خود ، واقعیت های اطرافمان را بررسی کرده و بر اساس تشخیص صحیح عقلانی ، قدم در راه اصلاح امورات خویش بگذاریم . باید مراقب بود که در درونمان ، زشتی ها ، صفات و عادات ناپسند ریشه نگیرد و بسط نیابد . برای این منظور باید به کمک عقل و ارده ی خود ، اهتمام به انجام دو کار را پیشه ی خود سازیم : نخست ؛ رفتن به سوی خوبی ها و کمالات و در وهله ی دیگر ؛ اجتناب از کژی ها و ریشه کن کردن بدی ها از درون .
به این دو کار اجمالاً خودسازی گفته می شود . فرد خودساخته یا فرد در حال خودسازی ، پیوسته در حال مراقبت از خویش است . بدیهی است ؛ هیچ کس از آلودگی و آسیب های اخلاقی و رفتاری مصون نیست . اگر رو به کمال نرویم ، قادر نخواهیم بود ثابت بمانیم و لاجرم به سقوط کشیده خواهیم شد . اگر شجاعت را در درونمان رشد ندهیم ، به مرور زمان زبون و ترسو خواهیم شد . اگر سخاوت را در درون خود گسترش ندهیم ، حسد ، بدبینی ، و بدخواهی را در وجود خود اعتلا خواهیم بخشید . بر این اساس ، برای انسان بودن و بسط دامنه ی انسانیت خویش ، باید خود را تحت مراقبت قرار دهیم و به صفات عالی انسانی مزین کنیم ؛ در عین حال از صفات پست و از پلیدی دوری کنیم .
بسیاری معتقدند ؛ بر اساس مراقبت و محاسبه باید درون را از صفات ناپسند تخلیه کرد و به صفات پسندیده زینت داد . به اعتقاد این عده بهترین راه برای تخلیه ی درون از پلیدی ها و ناپسندی ها ، آراستن و زینت دادن درون به وسیله ی بیرون کردن پلیدی هاست . در قرآن مجید اما این مطلب به عکس آمده : « جاء الحق و زهق الباطل » ؛ حق آمد و باطل نابود شد . در این بیان قرآن حق را مقدم بر بیرون رفتن باطل عنوان کرده است . به نظر می رسد که این سیاق مؤثر تر باشد . به عبارتی آدمی می تواند به کمک جلب خوبی ها ، بدی ها را رفته رفته از درون پاک گرداند . برای این که نیک خواه باشیم لازم نیست ابتدا حسد را بیرون کنیم ، بعد نیک خواهی و نیک اندیشی را به درونمان وارد کنیم . بهتر آن است وقتی نسبت به کسی حسادت می ورزیم بی درنگ برای او خیرخواهی کنیم . این کار حسادت را از وجودمان بیرون می کند . از این قاعده می توان برای تمام صفات ناپسند استفاده کرد .
خلاصه آن که خودشناسی و خودسازی در نظام کل هستی و با توجه به هر آن چه که در پیرامون خود داریم ، امکان پذیر است ؛ اعم از خود ، جامعه ، انسان ها ، فرهنگ ، خدا ، شیطان ، اولیای الهی و ... . تمامی این ها را باید در نظر داشت و سپس به ریشه کنی بدی ها از درون و آراستن درون به خوبی ها اقدام کرد .
همیشه سبز باشید
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» دیروز 13 آبان بود . روزی که فارغ از دیگر یادمان های تاریخی اش یادآور تسخیر سفارت آمریکا توسط دانشجویان خط امام در خط مبارزه با استکبار بود . واقعه ای که حیثیت آمریکا را در دنیا به بازی گرفت و به بیان امام به انقلاب دوم در اذهان ماندگاری یافت . چه می کند اما این انقلاب با باری گرانش که امروز برنامه ریزان و دست اندرکاران اصلی آن واقعه که به تعبیر امامشان قهرمانان ملی خوانده شدند ، به اتهام ... ! نه به جرمِ براندازی ، اغتشاش و دست نشاندگی همان استکبار در زندان به سر می برند و دولتی که بر سر کار است از سر عناد با امام و اندیشه هایش ، از سر خفت و خواری دست دوستی به اوبامای به ظاهر زیرک دراز کرده است تا این ملت را بیشتر از پیش به خاک سیاه بنشاند .
دیروز اما حضور مردم در گوشه و کنار این پهنه ی کهن و بیان دیگر بار اعتراضات به حقشان در مقابل سفاکان دولت کودتا علی رغم برخوردهای ظالمانه و بی حرمتی های عوامل سرکوبگر ؛ به همان میزان که هراس و بیم را در وجود کودتا گران و دیکتاتور مآبان حاکمیت یافته بر انقلاب بر آمده از سعی و خون فشانی همین مردم ، صد چندان افزون تر نمود ، امیدها در دل هر ایرانی آزاده و آزادی خواه زنده نگه می دارد که :
می شود هنوز
مثل یک پرنده در فضای بی بهار هم
همچنان پری به وسعت تمام آسمان گشود
می شود هنوز مثل یک درخت
در تمام فصل سرد زخم باد ، ایستاد ،
سر به بام آفتاب سود
می شود هنوز
مثل آذرخش ، در تمام طول شب
با زبان آتش و زبانه
صبح را سرود
می شود هنوز
بود ،
مثل رود
گرچه خسته کبود ....
... به امید به ثمر نشستن جنبش سبز ملت ایران و راه سبز امید .
همیشه سبز باشید
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» در این مقال ؛ اخلاق فارغ از مبانی مذهبی مورد اشاره قرار گرفته است . هر چند به عقیده ی نگارنده ضمانت و پشتیبان مرجح برای اخلاق ؛ توسل به دین و مبانی مذهبی است . چرا که تحقق اخلاق ؛ فارغ از اعتقاد به توحید ، معاد و تقید به اصول مذهبی از اساس مبنای صحیحی نمی تواند داشته باشد . قائل شدن این تفکیک بیشتر بدان جهت است که حتی به اعتقاد آن دسته از کسانی که مؤمن به تفکیک میان این دو هستند نیز اصول اخلاقی ؛ از ارکان اصلی اجتماعات انسانی محسوب می شود .
در باب چیستی اخلاق باید چنین بیان داشت که اخلاق وفق تعاریف پذیرفته شده ؛ عبارت می باشد از کلیه ی صفات و فضائلی که انسان را در بعد روحانی ، در سطحی کامل تر قرار می دهد . به عبارتی انسانیت انسان به واسطه ی اخلاق قوی تر نمود می یابد .
نباید چنین انگاشته شود که تشخیص اخلاق نیک از بد نیازمند استدلال و فلسفه ی خاصی است . زیراکه همان گونه که انسان توان درک کمال از نقص را متکی به مراجعه به وجدان خود دارا می باشد ، قادر است تفکیک این دو دسته از صفات از هم که یکی مصداق کمال و دیگری مصداق نقصان است را با وجدان خود تشخیص دهد .
به عنوان مثال همگان در هر سطحی از دانش ، بدون نیاز به هر گونه دلیلی توان تشخیص آن را دارد که « عدالت » را خوب و « ظلم و ستم گری » را بد انگارد . به بیانی دیگر ؛ مورد نخست را برای انسان کمال و دومی را نقص می داند . بدون آن که نیاز باشد آثار سوء اجتماعی ظلم و نتایج اجرای اصول عدالت در اجتماع پیشتر برای او تبیین و تشریح گردد .
هر چند اخلاق تنها به روابط و مناسبات اجتماعی منحصر نیست ؛ بدین معنا که اگر اجتماعی در کار نبوده و زندگی تنها منحصر به یک فرد باشد ، بدان هنگامه نیز اصول اخلاقی برای آن یک فرد ، فاقد معنا و مفهوم نخواهد بود . چرا که قطع نظر از مناسبات در اجتماع ، یک سلسله از اصول اخلاقی مربوط است به روابط انسان با خدا که از آن جمله است : تسلیم ، خضوع ، شکر گذاری و ... . و البته یک سلسله از اصول اخلاقی مربوط است به وظائف انسان درباره ی خود او . اما مبرهن است که غالب اصول اخلاقی از جمله : عدالت ، ترحم ، محبت ، تواضع ، فداکاری ، نوع دوستی و ... ، در ارتباط با جنبه های اجتماعی انسان معنا می یابد .
در این بین نوع بینش و چگونگی رعایت اصول اخلاقی از سوی نهاد حاکمیت و عناصر آن در قبال آحاد افراد در جامعه ، پس از انقلاب 57 در ایران تحولات و بدعت های سوئی را در اخلاق اجتماعی یکایک افراد جامعه به فراخور موقعیت اجتماعی خود موجب آمده است که در شرایطی بسان موقعیت کنونی نیز، مورد توسل و اتکا برای ارتکاب به اعمال و اتخاذ مواضعی خلاف شئون از جانب بسیاری می شود .
آن چه از موضع حاکمیت بر می آید و بر تقویت ، بسط و نشر آن همتی خاص از سوی کژاندیشان گماشته شده است این که ؛ در مسیر دستیابی به هدف ، بهره گیری از هر گونه وسیله و ابزاری مباح است . نکته این جاست بر مبنای این اعتقاد ، مبانی اخلاق تنها در مفهوم اصولی که دستیابی به هدف تعیین شده را تسریع می کند ، معنا و مفهوم می یابد .
تأمل در واژه ی « هرگونه » ، مصیبتی را که در محیط کنونی نهاد حاکمیت مبتلا به اصول اخلاقی شده است را بیشتر از بیش قابل درک می کند . وفق این منطق حفظ هدف به هر قیمتی محقق شود مشروع خواهد بود . حتی اگر به بهای زیر پا نهادن همه ی اصول اخلاقی باشد . آن چه که در رفتار و گفتار عناصر حاکمیت کنونی نیز قابل مشاهده است و آن این که برای تسریع در تحقق اهداف خود ؛ استفاده از : تهمت ، دروغ ، افترا ، و ریختن خون بی گناهان در مواقع لزوم و ... ، از این منظر مشروع و جایز شمرده می شود بلکه عینیت اخلاق هم محسوب می شود .
باعث بسی تأسف است که این نگرش از جانب مدعیان پیروی از شیوه و سیاق حکومتی مولای متقیان - علی (ع) - ترویج و مورد اتکا قرار دارد . این بدعت آن جا هشدار وقوع بحران اخلاقی می دهد که در بین آحاد افراد جامعه نیز این دیدگاه اعتقادی ناصحیح ، رفته رفته عمق یافته و اخلاق را به حلقه ای مفقوده در مناسبات اجتماعی مبدل می کند . بدیهی است مقابله با رواج یافتن و تعمیق این سیاق بنیان کن وظیفه ی هر انسان مصلح و منصفی با هر سطحی از امکانات تحت اختیارش است تا به جامعه و کژاندیشان اثبات شود که برای انجام یک وظیفه ی حتی اخلاقی هم نباید اخلاق را زیر پا گذاشته و مرتکب نقض غرض شد .
همیشه سبز باشید
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» با بررسی مدقانه ی موسیقی رایج امروز ایران در خواهیم یافت ؛ غالب آثار موسیقایی که در بازار رسمی ، غیر رسمی و حتی در صدا و سیما به جامعه ارائه می شود ، مخاطب را به ویژه در حوزه ی نسل جوان که دارای ویژگی های احساسی بیشتری هستند به نحو مؤثری تحت تأثیر قرار می دهد . این اثر گذاری ( فارغ از شدت و ضعف سوء بودن آن ) به نحوی است که بیشتر مخاطب را به سوی تمایلات فردی ، حالت حزن عاشقانه ، منفعل و گوشه گیرانه سوق می دهد . بدان گونه که آدمی را راغب به یافتن راه حل های رؤیایی و به دور از واقعیت برای نابسامانی های مبتلابه نموده و یا به سمت اتخاذ سیاقی منفعلانه و بی تفاوتی نسبت به آن چه در پیرامون انسان طی زندگی اجتماعی روی می دهد مشغول می دارد .
بدیهی است این نتیجه می تواند برای یک نظام اجتماعی پویا و زنده به عنوان عاملی مخرب نقش ایفا کند . البته این وصف متوجه آن بخش از موسیقی رایج در جامعه که شهره به موسیقی سنتی است نیز می باشد که متأسفانه به طریقی مبدل به رسوبات فرهنگی شده است .
اگر در صدد تعمق در آغاز قرار گرفتن این سیاق بر مدار رسوم موسیقایی در ایران برآییم این نتیجه در پی خواهد آمد که این چنین آثاری عموماً در اواخر دوران قاجار که ایران از نظر سیاسی تحت سلطه ی استبداد جدید قرار گرفته و بر شدت استبداد رفته رفته افزون تر می شد ، مرسوم گردیده .
آن چه از روند سیاست های به شدت محدودیت آور حکومتی امروز در زمینه ی آن نوع از موسیقی که به عنوان عاملی برای تولید و انتقال انرژی احساسی و شورآفرینی های مفید و مؤثر در بین مخاطب ایفای نقش می کند ، بر می آید این است که در پس پرده ی تلاش برای هر چه بیشتر منفعل نمودن جامعه ی ایرانی و تزریق سم بی تفاوتی در بین آحاد افراد جامعه ، ریزترین عوامل فرهنگ ساز از دیده ی یکه تازان عرصه ی قدرت به دور نمانده و به عنوان ابزاری کارآمد در کنار دیگر روش ها به خدمت گرفته شده است .
واضح است در این میان بر هنرمندان متعهد به سلامت جامعه از حیث پویایی است که ضمن تلاش برای خروج از روش های موسیقایی انزوا آفرین ، رخوت زا و بی تفاوت کننده سعی خود را متوجه به تولید آثاری که به تولید و ارتقای سطح امید در جامعه و اعتلای شور درونی افراد جامعه می انجامد ، کنند .
بی گمان ؛ راه در پیش گرفته شده توسط مردم فهیم ایران از تلاطم بسیار و فراز و نشیب ستوه آورنده ، برخوردار خواهد بود که تقویت فضای سرزندگی مهمترین پادزهر برای آفت سرخوردگی از مشکلات در پیش روی خواهد بود و در این میان هنرمندان عرصه ی موسیقی بهترین نقش را می توانند در این راستا ایفا کنند .
همیشه سبز باشید
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» امروز روز پر دغدغه و خسته کننده ای بود . در مسیر بازگشت به منزل مسافر خودرویی شدم که راننده برخورد جالبی با من د اشت . موضوع از این قرار بود که پارچه ی کوچک سبز رنگی به فرمان خودرو بسته شده بود . کنجکاو شدم و از راننده جویای علت شدم . پرسیدم : « جریان این پارچه ی سبز چیه ؟ نکنه مربوط به انتخاباته ؟ ! » اجازه ی ادامه ی صحبت به من نداد . معلوم بود ترسیده بود . نگاهی تردید آمیز به ظاهر و پوشش رسمی من کرد و شروع کرد به بازگو کردن قصه ای که فرازهای پراکنده و درهم و بر همی داشت . این چنین شروع کرد که : « آره ! جریان از این قراره که ماجرای این پارچه بر می گرده به دو سال و نیم پیش و مسافری که همراه با همسر و فرزندش سرنشین خودروی من شد برای سفر به کاشان » .
عجب اشتباهی کردم . با همه ی وجود خسته بودم و حوصله ای برای شنیدن حرف های بی ربط و ضبط آقای راننده نداشتم . تعریف این قصه ی کذایی تا انتهای مسیر طول کشید و من مجبور بودم به شنیدن صحبت های آقای راننده و ادب حکم می کرد به اعتراض کلامی بر زبان نرانم .
به هر حال رسیدیم و موقع نزدیک شدن به مقصد ، راننده به هر نحو که امکان داشت سر و ته قصه ای که با تب و تاب مشغول به بازگو کردنش بود ، به هم وصل کرد و ختم کلامش چنین شد که : « بله ! این بود جریان پارچه ی سبز ، اگر نه ؛ نه ما رو به انتخابات دخلی بود و نه انتخابات رو به ما ولی ... » . جالب شد ! قبل از این که کلامی عنوان شود ، پریدم وسط حرف های راننده ی عزیز و گفتم : « ولی ... ولی پدر مردم بیچاره در اومد تو این جریانات ، نه ؟! » .
گفت : « اون که آره ! ولی خوشم اومد . هر چی بود ، احمدی نژاد دست دزدا رو رو کرد ! » . ای هوار ! اینم از این آقا ! راستش ، خستگی وجودم چند برابر شد . با خودم گفتم ؛ رأی دهندگان به احمدی نژاد هم با برخوردها ی سفاکانه ی رژیم در این چند ماه ، از آقای دکتر رو گرفتند ، حالا آقا تازه هنوز در کفِ رو شدن دست دزدها مانده . رو کردم به راننده گفتم : « عزیز دل ، کرایه ی ما چقدر شد ؟ حسابِ گرایشِ ما انگاری از هم جداست ، حساب این جا رو با ما تصفیه کنید لطفاً ، رفع زحمت می کنیم » .
برخوردی که گفتم جالب بود ، این بود که آقای راننده با شنیدن این صحبت از من در کمال ناباوری رنگ عوض کرد و در عین این که حساب باقی کرایه ی من رو تصفیه می کرد ، بادی به غب غب داد و گفت : « نه آقا این که می گم تکلیف دزدا رو روشن کرد ، منظورم خودش و اطرافیانش بود . اگر نه به همین لحظه قسم که هم من و هم تموم خونواده و هم ایل و تبارم به موسوی رأی دادیم . شما که نمی دونی چقدر دل ما خون شده از این آدما و وضعیتی که به سر مردم آوردن . خدا رحم کنه با این طرح تحولی که به مجلس دادن . خدا می دونه چی می خواد سرمون بیاد ! » .
عجب ! آقای راننده در عین حال هم می تواند در مدح بانیان وضعیت کنونی سخن براند و هم این که در آنِ واحد در ذم ایشان بیاناتی در موضع تنفر عنوان کنند .
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●
بگذریم ؛ فارغ از این خاطره و در تحلیل و ریشه یابی این نگرش دوگانه و نفاق آمیز در میان عامه ی مردم که عموماً متوجه منافع ایشان در ارتباط با عوامل پیرامونیشان است ، آن چه بدیهی می نماید این است که ؛ در یک جامعه ی پویا از نشانه های قطعی و بارز پیشرفت فکری و علمی جامعه را می توان قطع رابطه ی عموم جامعه با تحلیل های ساده ی عامیانه و سوق یافتن ایشان به نفع تحلیل های دقیق و منطبق بر اصول بر گرفته از منطق در مقاطعی که نیاز به اخذ موضع و اتخاذ تصمیم دارد است .
متأسفانه کم نیستند کسانی که نظام سیاسی را جدا از نظام اجتماعی لحاظ می کنند . و البته در نظام سیاسی نیز فارغ از دید تحلیلی ، نظر خود را بر یک عنصر از عناصر نظام معطوف می کنند و مشکل و رفع آن را در همان یک عنصر ارزیابی می کنند یا وزن یک عنصر را به اندازه ای سنگین می کنند که جایی برای عناصر دیگر باقی نمی ماند .
کم نیستند کسانی که عامل بدبختی و عقب ماندگی ایران را در استبداد خلاصه کرده اند و استبداد را البته حاصل عملکرد متقابل عناصر اجتماعی ندیده اند و هشدار داده اند تا به هر طریق آن را ریشه کن کنند تا از دوباره متولد شدنش جلوگیری کنند . قطعاً خودکامگی و استبداد یا حتی استعمار همه حاصل فعالیت اجتماع است و حتماً به علت نیازی نوعی از عناصر اجتماع به وجود آمده و پاسخ گوی پاره ای از خواسته ها هستند .
متأسفانه تاریخ گذشته ی ما دچار مشکل فقدان تجربه پذیری از گذشته است و از برخورد تحلیلی منطقی با گذشته ی خود عاجز است . حیات جمعی در مقاطع تاریخی مختلف عموماً ترجیح داده است که ویژگی مسئولیت ناپذیری و ناتوانی در ساختن یک ساختار قابل ادامه ی حیات اجتماعی رو به ترقی را به عهده ی دست های نامرئی و نیروهای افسونی مرموز و و موذی واگذارد . از این گذشته بیشتر سعی بر این بوده است که این بی علاقگی نسبت به منافع عمومی – اجتماعی و انفعال موروثی تاریخی را با توجیهات عاطفی از سرباز کند . این فرهنگ عموماً کوشیده است تا برخی از عناصر ساختار اجتماعی را به عنوان عامل اصلی عقب ماندگی یا اختناق معرفی کند و مسئولیت خود را نادیده بگیرد .
به نظر برای برون رفت از این گرفتاری تاریخی ایجاب می کند تحت هدایت اندیشه وران و روشنفکران ؛ عجز این جامعه از تفکر عمیق نسبت به تحلیل دوره ی گذشته خود به نحوی درمان شود . لزوم امکان پذیری این درمان البته فراغت جامعه ی ایرانی در سطح عوام از سنت برخورد ساده اندیشانه و عوامانه در تمام رفتار سیاسی ، اقتصادی و اجتماعی خود است که هنوز به عوض تحلیل عینی و واقعی از عناصر تشکیل دهنده ی حرکت حیات جمعی ، موضوع را در لعن و نفرین و در عین حال تمجید و دعا نسبت به یکی از عناصر نابسامانی متجلی می سازد .
همیشه سبز باشید
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» آن چه از بنیاد هستی در ادیان ابراهیمی برمی آید مبتنی ست بر اصولی مشخص که از آن جمله این است که : « حاکمیت مطلقه بر جهان و انسان از آن خداوند است و کسی را ، جز خداوند ، در دایره ی حکومت مطلقه راهی نیست . نظیر این تعبیر اما در گفتار معصومین نیز بسیار ملاحظه شده است که عزت و کرامت انسان اجازه نمی دهد کسی بر او اعمال ولایت کند . ولی از آن جا که انسان موجودی اجتماعی است و این اجتماعی بودن همواره از سادگی رو به پیچیدگی است ؛ ناگزیر است برای تداوم حیات مشترک راهبرانی را برگزیند . بنابراین اصل انتخاب رهبری یک اصل عقلی و فطری است .
از آن جا که خداوند انسان را آزاد و مختار آفریده و انتخاب را جزءِ نهاد و سرشت او قرار داده است ؛ بر این مبنا هیچ امری را بر انسان قابل تحمیل ندانسته است . در این راستا انسان حتی در انتخاب دین ، خدا ، پیامبر و امام خود با اختیار عمل می کند .
بنابراین عنصر انتخاب در حیات بشری عنصری ست که به همه چیز مقبولیت می بخشد . چنانچه در مفاهیم دینی نیز تأکید بر آن است که ؛ در روابط و داد و ستدهای اجتماعی ؛ کاری که از روی اجبار و اکراه صورت گیرد ، باطل و فاقد مشروعیت است .
علت این که در میان انواع حکومت ها ، مقبولیت از آن حکومت های دموکراسی و مردمی ست ، این است که ؛ چنین حکومتی به فطرت و انتخاب انسان نزدیک تر است . در این شیوه از حکومت ، اقتدار و عزت از برای تمامی جامعه است چنان چه سلطه ی نهایی نیز از آن مردم می باشد . مبرهن است که این امر نتیجه ی تجربه ی چندین هزار ساله ی بشر است که حکومت « مردمسالاری » بصورت یک ارزش جهانی درآمده است . به تعریف صاحب نظران ، دمکراسی شکلی از حکومت است که در آن قدرت فرمان روایی دولت به نحو قانونی ، نه تنها به طبقات خاص ، بلکه به همه ی اعضای جامعه واگذار شده است . به عبارتی در در جامعه ای که انتخابات وجود دارد ، فرمان روایی به اکثریت تعلق دارد ؛ زیرا برای تعیین مسالمت آمیز و قانونی اداره ی جامعه ای که اتفاق آرا ندارد ، هیچ شیوه ی دیگری وجود ندارد . در حقیقت در این سیاق « حکومت مردم ، توسط مردم ، برای مردم ، توسط همه ، برای همه » تعریف شده است . بنابراین می توان گفت با چنین شیوه ای از حکومت ، حاکمیت انسان به سرنوشت خویش محقق می شود .
در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ، اصل 56 آمده است : حاکمیت مطلق به جهان و انسان از آن خداوند است و هم او ، انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است . هیچکس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروه خاصی قرار دهد . آن چه از این رهگذر مد نظر است این که با چنین شیوه ای از حکومت آزادی عقیده ، بیان ، مطبوعات و اجتماعات تضمین شود . اصل بر این است که فرد در جامعه ارزشمند لحاظ شده و به او اجازه و اطمینان داده شود که فرصت مشارکت در رشد جامعه را دارا باشد .
در نظام مردم سالاری ، هر گونه حکومت صنفی محکوم است و تمام طبقات جامعه در تصمیم گیری ها حضور دارند . مهم ترآن که در نظام مبتنی بر انتخابات آزاد ، حاکم در برابر مردم مسئول است و باید پاسخ گو باشد چرا که مردم همواره به نحو مستقیم یا حتی غیر مستقیم بر کار او نظارت دارند .
در قانون اساسی جمهوری اسلامی خبرگان رهبری از طرف مردم ناظر بر کارهای رهبر است . در اصل 111 چنین آمده است که : « هر گاه رهبر از انجام وظایف قانونی خود ناتوان شود ، یا فاقد بعضی از شرایط مذکور در اصول 5 و 109 گردد ، یا معلوم شود از آغاز فاقد بعضی از شرایط بوده است از مقام خود بر کنار خواهد شد . تشخیص این امر بر عهده ی خبرگان مذکور در اصل 107 می باشد . »
با این تصریح قانونی ، حاکم و رهبری هرچند عالم و عادل و باتقوا و ممتاز بر دیگران می باشد ، اما چون انسان موجودی جایزالخطاست و مصون و معصوم نیست ، هر آن ممکن است دچار خطا و لغزش شود . بر این اساس قانون اساسی چنین مسئولیت خطیری را بر عهده ی نهاد خبرگان رهبری گذارده است . این نهاد نظارت کننده ، دائم باید نظارت داشته باشد . اما یک سئوال که به صورت جدی مطرح بوده این است که : این نهاد نظارت کننده ، مشروعیت خود را از کجا می گیرد ؟ بر اساس قانون مقبولیت خبرگان ، یا نیمی از مشروعیت آن از سوی شورای نگهبان است . شورای نگهبانی که خود مشروعیتش از رهبریست . حال اگر رهبری مشروعیت خبرگان را از راه شورای نگهبان گرفت ، در این صورت نهاد نظارت بر رهبری چگونه عمل خواهد کرد ؟ بدیهی است که این نظارت عقیم و کاملاً نا کارآمد در حقیقت به نوعی از اقتدارگرایی ناشی از مطلقیت که می تواند خودکامگی را در نتیجه ی خود داشته باشد ختم خواهد آمد . آن چه مبرهن است این که اگر نهاد رهبری تمام مشروعیت خود را از مردم اخذ کند دچار این دور نخواهیم شد و حق نظارت نیز ضایع نخواهد بود .
باید پذیرفت که همه ی انسان ها به قدر کافی عقل سلیم دارند تا به عنوان یک شهروند هوشمند نقش خود را ایفا کنند . قطعاً میان مردم ضمن احساس قوی همبستگی ، اراده ی مشترکی وجود دارد که در برابر کاستی ها بایستند و از ارزش ها دفاع کنند . بنابر این مردم بر اساس بلوغ سیاسی و اجتماعی که دارند می توانند به همه ی نهادهای حکومت مشروعیت ببخشند . چنان چه حکومت جمهوری اسلامی نیز از ابتدا با اقبال و انتخاب مردم مشروعیت پیدا کرد و این مردم بودند که به طور مستقیم رهبری نظام را برگزیدند . هر چند این سیاق ریشه در تاریخ اسلام نیز دارد . آن جا که حضرت علی در مقام احتجاج با ناکثین بارها فرمود : « زمام داری من از راه بیعت مردم شکل گرفته و این مردم با سرور و ابتهاج به خانه ی من وارد شدند و دست بیعت به سوی من دراز کردند . »
مضاف بر امر فوق آن چه ضروری می نماید عدم صنفی شدن حکومت به ویژه در امر نظارت بر کار رهبر است . با این توجه خبرگان را صنفی کردن و تنها فقه و اصول رایج حوزه ها را شرط ورود به آن دانستن و نسبت به سایر آگاهی های مدیریتی جامعه چون آگاهی های سیاسی ، اقتصادی ، نظامی ، فرهنگی و اجتماعی حساس نبودن ؛ کار با مشکلات حاد مواجه سازد .
چنین به نظر می آید در صورت دوام چنین شرایطی که حکایت دارد از تشریفاتی شدن نهاد مهمی که نظارت بر رکن اساسی نظام جمهوری اسلامی داراست و عدم تصمیم گیری جدی برای بر کندن این سیاق اشتباه که ریشه ی بروز خودکامگی و تقویت اقتدارگرایی نابجای کنونی در حکومت گردیده است آینده ای خطرناک را برای جامعه ی ایرانی بلکه تمامی جوامع به ویژه اسلامی که تعصی کننده از شیوه ی کنونی ادره ی کشور هستند ، نوید بخش خواهد بود .
همیشه سبز باشید
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» ارایه ی راه حل هایی برای هموار کردن راه دمکراسی درکشورهایی با سطوح اقتصادی و آموزشی پاییت دشوار است . در این کشورها مسأله ی سازگار کردن مشروعیت دمکراتیک با عقلانیت جمعی ، منوط به همبستگی و همراهی دوره های زمانی و وجود مدل هایی برای اکتساب عقلانیت جمعی است . دو مدل برای تقویت عقلانیت جمعی در این کشورها وجود دارد ، مدل استقرار تدریجی و مدل بازسازی سریع . اشکال وارد برمدل استقرار تدریجی ایتن است که نتایج آن تنها بعد از یک دوره ی زمانی طولانی محسوس می شود . و در مدل دوم این که به گونه ی نادری در وامعه دمکراتیکِ توسعه نیافته اجرا شده است .
تأخیر و معطلی خنثی کننده ی مدل استقرار تدریجی از یک طرف و وجود فرصت های کمیاب برای پذیرش دمکراسی مدل بازسازی سریع از طرف دیگر ، نخبگان را در کشورهایی با سطوح آموزشی و اقتصادی پایین مجبور کرده تا مدل بازسازی سریع را با وسایل اقتدار آمیز اجرا نمایند . در واقع ارتباط عمدی بین سطوح پایین فرهنگی و اقتصادی و شکل گیری هیأتی از سیاست مداران که به لحاظ شایستگی و توانایی پایین هستند ، باعث می شود تا فرصت برای انتخاب دولتی که هم دارای خواست و هم توانایی اجرای مدل بازسازی سریع باشد ، محدود شود .
باید توجه داشت آن چه که با روش های اقتدارگرایانه ی اجرای مدل بازسازی سریع همراه است این که چنین روشی به رژیم های اقتدارگرایانه ای می انجامد که دوره ی زمانی آن ها غیر قابل پیش بینی است و غالباً گرایش دارند تا رژیم هایی سخت گیر و متمایل به اقلیت باشند .
نکته این جاست که مدل بازسازی سریع وقتی به صورت دمکراتیک پذیرفته می شود که در یک سطح گسترده و کلی مورد حمایت قرار گیرد . گر چه فرصت ها برای وقوع این امر محدودند ولی ضروری است که این مدل در جوامعی با سطوح فرهنگی و اقتصادی پایین با وسایل تشویقی به اجرا درآید . تنها به این طریق می توان به تشکیل یک ساختار بادوام که مشروعیت مردمی را با عقلانیت جمعی آشتی می دهد اطمینان یافت .
نکته ی دیگری نیز وجود دارد و آن این که سرانجام اشکال اقتدارگرایانه استقرار مدل مورد بحث در صورتی می تواند موفق شود که این اشکال به طور دیالکتیکی و نه تک خطی جوامع را به سوی نظام های به لحاظ ساختاری دمکراتیک که دارای عقلانیت جمعی باشند سوق می دهد اما توفیق اشکال اقتدارگرایانه نمی تواند از قبل مطرح و پیش بینی شود .
همیشه سبز باشید
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» زمان به سرعت می گذرد و فرصت ها را با خود می برد و در این گذرگاه زمان ، نظرات و اندیشه ها اگر پنهان بماند ، مرور زمان عمرشان را می کاهد . آنگاه سرزنش خود از این که چرا آنچه را باید عیان به بیانش می پرداختی ؛ ناگفته ماند و از ذهن دور و دورتر گردید تا که رنگ کهنگی و بی اثری به خود گرفت ، دیگر سودی نخواهد داشت .
در این مقال قصد بر آن است تا نظر روزنامه نگاران جوان هم دیار خود را به تأثیر اندیشه ها و آموزش های پروفسور ماری گاردنر در روند پیشرفت و ارتقای روزنامه نگاری جهان معاصر جلب کنم که در جایی چنین می نویسد : در پشت پرده ی هر سیاست مدار و یا هر دولت مرد موفق و بلندآوازه ای ، یک خبرنگار لایق و زبردست قرار دارد که در صورت نبود این خبرنگار ، آن مقام هرگز امکان دستیابی به این موقعیت از شهرت و قدرت را ، نمی یافت . وی که در دوم فوریه 2004 در ایالت ماساچوست ایالات متحده دار فانی را در سن 83 سالگی وداع گفت در کتاب های خود به شرح مصادیق متعدد در جهت تأیید نظریه ی خود می پردازد . پس از انتشار این نظریه بود که مقامات به دست و پا افتادند تا رسانه ها ، بهترین خبرنگار خود را مأمور به پوشش کارهای ایشان کنند که این سابقه تا به امروز تداوم یافته است .
دکتر گاردنر که پنج دهه در دانشگاه های مینه سوتا ، تگزاس و میشیگان ؛ به تدریس روزنامه نگاری پرداخته و در چندین دوره ی جدی آموزش ضمن کار ، روزنامه نگاران آمریکای لاتین را به ویژه با شیوه های نوین روزنامه نگاری آشنا نموده ؛ در کتاب دیگرش ، بر این نکته تأکید دارد که : خبرنگار پیش از نوشتن خبر ، ملزم است به این که اطلاعات کافی و وافی از آن را به دست آورد ، قوانین و سوابق رویداد را خوانده و تنها به اظهارات ، اعلامیه ها و نطق های رسمی و از پیش تهیه شده اکتفا نکند .
به عقیده ی بسیاری اما ، روزنامه نگاری در کشور ما ، هیچ گاه نتوانسته از بدو تولد به عنوان یک حرفه ی مشخص و بارز برای افراد ، در مسیری حرفه ای راه خود را تداوم بخشد . چه در ابتدای ظهور در عهد امیرکبیر که هیچ کس را در ایران ذهنیتی از مطبوعات و اطلاع رسانی نبود ، چه در دوران مشروطه که به ظن برخی از دوران آزادی برای مطبوعات در ایران بوده و چه دوران اصلاحات که به اعتقاد بسیاری از اساتید فن ؛ اوج آزادی روزنامه نگاران محسوب می شود و نهایتاً حتی در هم اکنون که در دولت نهم از نظام جمهوری اسلامی ، بسیاری دم از آزادی مطبوعات و تعامل با اهالی رسانه می زنند و در عمق تقیدی بدان نداشته و در جهت محدودیت آن گام برمی دارند .
به اعتقاد برخی که متأسفانه نگاه غالب بر گردانندگان نشریات نیز شده است ؛ مطبوعات بهتر آن است به جای پرداختن به موضوعات مسئله دار که جامعه تشنه ی تحلیل و آگاهی نسبت به آن است ، تنها به قصه گویی مشغول آیند تا شهروندان به خوابی عمیق فرو روند و پای مطبوعات هم بر روی پوست خربزه نلغزد .
......................................................................................................... ادامه ی مطلب را بخوانید
ادامه مطلب
» با تأکید بر این مهم که جدایی دین از سیاست ، در هر صورت در یک جامعه ی دین دار و دین محور ، امکان تحقق نمی یابد اما از موضع شفقت نسبت به مقوله ی دین ، باید پذیرفت که نهاد دین با نهاد سیاست متفاوت و مجزای از یکدیگر است . اگر بپذیریم نهاد دین نهادی ست که تلاش و سعی او معطوف است به آموزش ، تبلیغ و هم پژوهش در عرصه ی مباحث و مسائل دینی ، بر این مبنا روحانیت به عنوان نماد عینیِ نهاد مزبور و هم به عنوان کسانی که قصد خود را در راستای شناختن دین ، تبلیغ آن و آموزش امور دینی در جامعه قرار داده ند بایستی مصالح خود را جدای از مصالح حکومت مورد عنایت قرار داده و غیر از مسند نشینان حکومتی باشند . هر چند ضرورت و اهمیت این مهم نافی حضور روحانیون در مسندهای حکومتی نیست منوط به آن که اضطراری بروز یافته یا به موجب عدم حضور افراد صالح جهت مسندی ، تکیه بر انتخاب یک فرد روحانی جهت احراز آن مسئولیت واجب آید که البته در این صورت قرار گرفتن در یک مسند ، به واسطه ی روحانی بودن نبایستی جایگاه ویژه تری را نسبت به دیگر افراد در پی آورده و یا حقی مضاف تر را ایجاد نماید .
لازم به توجه است که در صورت یکی شدن دو نهاد دین و سیاست ، آن چه بروز می یابد این است که پایگاه های نهاد دین و در نهایت حوزه ی تولید و نشر و حتی نقد فکر و اندیشه ی دینی بایستی تحت کنترل حکومت باشد که نتیجه ی آن جز تأسیس و تقویت دین حکومتی نخواهد بود . ظهور چنین دینی بدیهی ست که عدم اطمینان مردم نسبت به دین عرضه شده در جامعه را در پی خواهد داشت چه بسا جامعه را به سمت بی تفاوتی نسبت به محکمات دینی و حتی لائیک شدن رهنمون سازد .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» مفهوم عدالت ، هم در آموزههاي اسلامي و نيز در گرايشهاي انديشهوران ديگر، با مفهوم واژه ی حق گره خورده، و عدالت، به رعايت حقوق معنا شده است ؛ بنابراين، رفتار و روابط عادلانه در حوزه ی عدالت اجتماعي، رفتار و روابطي است كه براساس حق باشد. عدالت اقتصادي نیز، به معناي مراعات حقوق اقتصادي در حوزه ی رفتارها و روابط اقتصادي است. اين امر بهصورت هدف اقتصادي، هنگامي بهطور كامل محقق ميشود كه هر يك از افراد جامعه مطابق با توانمندی و تلاش خود، به حق خود از ثروت و درآمدهاي جامعه دست يابند .
بسياري از صاحبنظران در هنگام روبرو شدن با اصطلاح عدالت اقتصادي عنوان ميكنند كه عدالت اقتصادي يعني تقسيم امكانات كشور بين تمام افراد جامعه, درحالي كه عدالت اقتصادي مفهومي فراتر از اين تعريف را شامل ميشود . در واقع عدالت اقتصادي را ميتوان اينگونه تعريف كرد ؛ كه هر فردي در جامعه بر اساس توانمنديهاي فردي خود بتواند در نظام اقتصادي سالم پيشرفت مالي داشته باشد . يعني با اتكا به تواناييهاي فردي خود بتواند با سعي و تلاش خود بيشترين درآمد را كسب كند . در واقع در اين عرصه است كه فرد ميتواند بر اساس قابليتهاي ويژه یخود با كسب و كار حلال به درآمد مناسبي دست يابد نه اينكه افرادي كه قابليت و توانمندي پاييني دارند و هيچ گونه سعي و تلاشي نيز براي پيشرفت اقتصادي خود نميكنند با افرادي كه از قابليتهاي بالايي برخوردارند و سعي و تلاش زيادي نيز براي رسيدن به اهداف مالي خود ميكنند یكسان نگريسته شوند و از درآمد برابري برخوردار شوند .
البته كساني هستند كه در يك نظام اقتصادي ناسالم با رانت و يا انجام اصول غير اسلامي به ثروت و درآمد كلاني دست پيدا ميكنند كه در اينگونه موارد كسب ثروت و درآمد صد درصد رد شده است و با معيارهاي عدالت اقتصادي هماهنگ نيست. این وظیفه اما متوجه حاکمیت است كه عده اي بي دليل ثروتمند نشوند، چراکه وقتي بخـــواهند ثروت را از آن ها پس بگيرند يا فرار مي كنند يا ثروتشان را ضايع مي كنند. بنابراین سیاست گذاری های اقتصادی در جهت حفظ عدالت در عرصه ی اقتصاد باید به نحوی باشد که ایجاد رانت نکند .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» فارغ از این که اساساً نفس پروسه ی تبدیل جامعه ی ایران به خودی و غیر خودی در سطح روابط بین حاکمیت و ملت که توسط طیف خاصی از حاکمیت پی گرفته شده و تعمیق یافته ، مذموم و مبتنی بر دلایل و مستندات عقلی و منطقی جهت بستر آفرینی صحیح برای دوام و بقای نظام نمی باشد . تعمق در پیشینه ای که منجر به اخذ چنین رویکردی در طیف مزبور گردیده حائز اهمیت می نماید .
متأسفانه آن چه که به نوعی وجه تمایز میان حکومت برآمده از انقلاب اسلامی و غالب حکومت های این چنینی محسوب می شود ؛ سرعت و ضخامت تشکیل دیوار بیاعتمادی و حایل میان دو بخش دینی و ملی حامی انقلاب بود ، همین تقسیمبندی در واقع زمینهساز شکاف « خودی - غیرخودی » گردید.
بدین ترتیب که رفته رفته حاکمیت آن جا که در بخش های مختلف وضعیت یک دستی به لحاظ قرار گرفتن در مسند قدرت و حکومت را فراهم آورده ، از همان آغاز حاکمیت یافتن ؛ بخش وسیعی از جامعه را جدا کرده و آنها را مشمول سیاستهای حذفی، تبعیضآمیز و شبهِ آپارتاید خود نموده است . واژههایی نظیر « ضد انقلابیون »، « منافقان »، « غربزدگان » و « عوامل اسکتبار جهانی » بیانگر هویت تحمیلی آنها بود . این طیف همواره ، تمامی تلاش خود را به کار گرفته است تا میان دو اردوگاهِ به اصطلاحِ آنان « امت اسلامی » که به تعبیری ذوب در ولایت هستند و « غرب زدگان » که در واقع به نوعی منتقدین حفظ وضعیت موجود و حامی تلاش برای ایجاد تحول ، تغییر و اصلاح در امور هستند ارتباطی برقرار نگردد . هرچه میزان بد گمانی و بیاعتمادی میان این دو بخش بیشتر شود ، البته که به سود تداوم حاکمیت یکدست این طیف البته در غیاب حضور مردم خواهد بود در واقع بروز هرچه شفاف تر این بدگمانی و انتقال آن به میان جامعه ، مردم دیگر راغبِ به مشارکت در عرصه های گوناگونِ تعیین سرنوشت برای حاکمیت نخواهند بود .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» فرآیند جهانی شدن که اساساً برپایه حرکت آزاد کالا، سرمایه ، خدمات ، ایدهها ، افکار، عقاید و ... شکل گرفته است ، تصویری از جهان جدید ارائه کرده است که در آن هر پدیدهای با پدیده ی دیگر مربوط ، تاثیرگذار و تاثیرپذیر است . گرانیگاه بحث مواجهه ی با جهانی شدن ، رابطه ی بین دولت و بازار است. در واقع میتوان ادعا کرد که تقابل حفظ استقلال اقتصادی و مقوله ی جهانی شدن اقتصاد ، کنش متقابل و تعامل میان دولت و بازار را به تصویر میکشد. از یک سو دولت میکوشد تا طبق اصول حاکمیت و تمامیت ارضی ، تمام نیروهای فعال در حوزه ی انحصاری سرزمینی خود، از جمله اقتصاد (بازار) را تحت کنترل خود درآورد و به این ترتیب استقلال اقتصادی و وحدت سیاسی را حفظ کرده و قدرت ملی را افزایش دهد. از سوی دیگر بازار که مبتنی بر سازوکار قیمتها، رقابت و مزیت نسبی است میکوشد تا موانع و محدودیتهای عملکرد خودکار بازار، تجارت و مبادله آزاد را حذف کند. بر این اساس دعوای میان خودکفایی و استقلال اقتصادی از یک سو و مزیت نسبی و تجارت آزاد از دیگر سو، حتی علی رغم گسترش فرآیندهای جهانی اقتصاد، همچنان می تواند پابرجا بماند.
میتوان البته این تعبیر متداول را برای مثبت یا منفی بودن تاثیرات اقتصاد جهانی بهخصوص برای کشورهای درحال توسعه ای چون ایران بهکار برد که فرآیندهای جهانی در حوزه ی اقتصاد ، هم میتواند فرصت باشد و هم چالش ؛ آنچه مثبت یا منفی بودن تاثیرات چنین فرآیندهایی را تعیین میکند شرایط داخلی کشور و حساب شده بودن سهم دولت و بازار در اقتصاد و دوراندیشی در باب باز یا بسته بودن اقتصاد آن کشور به روی بازارهای جهانی بر اساس اولویتهای ملی است. به طریق اولی به نظر می رسد که در شرایط کنونی ورود به بحث تعامل اقتصادی با جهان بایستی ارجح بر انگیزه هایی که در راستای گشودن کامل درهای اقتصاد ملی به روی اقتصاد جهانی و یا بالعکس بستن کامل درها به جهت حفظ اقتصاد ملی قرار می گیرد ، باشد . چرا که در صورت قدم نهادن در هرکدام از این دومسیر دستیابی به هدف نهایی به نوعی احتمالی محسوب شده و نمی توان قطعیتی بر تحقق آن متصور بود .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» در مواجهه با عناصر فرهنگي تازه ، كشش نوخواهي با انگيزهي محافظهكاري توأم خواهد بود . بنابراين همراه با پذيرش برخي تازهها در قبال آنها مقاومت نيز بروز ميكند . ما پس از آشنايي با غرب ، هم پذيرش داشتيم و هم مقاومت كرديم . البته اگر به طور فردي در نظر گرفته شود برخي افراد جلوهگاه گرايش پذيرشاند و برخي افراد جلوهگاه گرايش حفظ و مقاومت . هر چند برخي مقاومتهاي اوليه در قبال عناصر فرهنگي ديگران به تدريج زايل ميشود و به پذيرش تبديل ميگردد . بسياري از عناصر فرهنگي موجود در فرهنگ كنوني ما اقتباس از غرب و داراي سـابقهي عـدم پـذيـرش است ، امـا امـروزه چنين احساسـي در قبال آنهـا وجـود نـدارد . پس از گذر زمان اما افراد برجستهاي پيدا ميشوند كه قدرت تميز داشته و نسبت به پذيرش عناصر مطلوب فرهنگ بيگانه بدان نحو که حفظ عناصر اصلي فرهنگ خودي را نیز به همراه داشته باشد و در مقابل طرد ونفی عناصر نامطلوب فرهنگ یاد شده بـه طور توأم و هماهنگ عمل ميكنند . به بیان ملموس تر تدبیر روشنفکران واقعی رفته رفته تعامل تمدن و فرهنگ اسلامی و ایرانی را با فرهنگ و تمدن غرب را به ارمغان آورده است . این روش به عنوان سیاق مطلوبی مطرح است که فارغ از اخد مطلوبیات فرهنگ مقابل ( متکی به قدرت تشخیص و تمیز مدبران این تدبیر ) به جهت ارضای نیاز به نوخواهی و توسعه طلبی فرهنگی ، به اتخاذ راهکارهای مؤثر به منظور حفظ عناصر هویتی و فرهنگ ملی و دینی خود نیز همت می گمارد . از سوی دیگر به واسطه ی نقد سالم فرهنگ غرب سعی خود را در راستای معرفی عمیق عناصر نامطلوب موجود در آن معطوف می دارد .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» هیچ امری در این عالم جز در سطح الهی ، صفت بیکران و بی قید ندارد . تنها در سطح الهی ست که هر امری شأن بی کرانگی می یابد . باید پذیرفت که انسان برای بندگی کردن در این عالم قدم نهاده نه خدایی کردن . خدایی کردن به انسان مجوز ادعای بی کرانگی می دهد . اما آنان که خود را در مقام بندگان می نشانند و قدر بندگی و مفهوم آن را به عنوان گوهر اندیشه ی دینی می دانند ، باید به خاطر بسپارند که عبودیت در همه ی شئون و روابط و رفتارها باید حکمفرما و تعیین کننده باشد . یک خادم مقاصد الهی ؛ همه جا و همیشه این خدمتگری و بندگی و عبودیت را با خود به همراه دارد . از جمله در امر و در مقام استفاده از نعمت آزادی . بنابراین آزادی مقید است و نامحدود نیست .
توجه به این نکته مهم است که باید به آزادی چون یک حق نگریست نه وسیله ای برای دستیابی به هدفی دیگر آن گونه که برخی در صدد تلقین آن هستند . یک حق محترم که آدمی هر آن چه از آن بهره برداری کند ، مستوجب ملامت نیست . چرا که از حق خود استفاده نموده است . هر چند هیچ حقی چنان نیست که از آن استفاده ی بیکران شود . اما باید دانست که قیود آزادی کدام است ؟
عده ای همانگونه که بیان شد چنین انگاشته اند و نیز در صدد برآمده اند تا این قیود را به واسطه ی توجیهِ قرار دادن آزادی در مقام وسیله ، بیان کنند . بدان مفهوم که با نشانه رفتن بی بندو باری هایی که در جوامع غربی حاکم است ، فرهنگ حاکم بر آن جوامع را که در تضاد با نظام ارزشی و اخلاقی جامعه ی ایرانی – اسلامی قرار دارد در نتیجه ی آزادی ارائه شده به جامعه ، معرفی و از این منظر آزادی را مقوله ای مذموم دانسته و حاکمیت را ملزم به محدودیت آفرینی در تمامی شئون زندگی فردی و اجتماعی مردم می دانند . بدیهی ست این نوع نگرش از بنیان صحیحی تبعیت نکرده و صحت آن نفی می گردد .
اما سیاق صحیح چیست و از کدامین منظر بایستی به سراغ آزادی آمد و آن را در محدوده ی خود قرار داد ؟ آن چه که آزادی را محدود می کند ؛ عدالت است به این معنا که آزادی ناعادلانه مذموم است . پذیرش این دیدگاه منوط است به این که عدالت را عین مجموعه ای از فضیت های اخلاقی برشمریم نه مفهومی فراتر از سایر فضیلت ها . این فضیلت ها می تواند شامل این باشد که دروغ نگویید ، خدمت کنید ، خیانت نکنید ، صله ی رحم کنید ، عفت داشته باشید ، شجاعت داشته باشید و ... . البته با این قید که در هر جامعه ای سیستم اخلاقی مورد پذیرش آن جامعه حاکم است . به عبارت دیگر صرف این که در جامعه ای فضایل اخلاقی مورد پذیرش آن جامعه در تمامی شئون آن مترتب باشد ، کفایت می کند جهت صدور حکم به عادل بودن آن جامعه . اگر کسی این فضایل را از طریق آزادی مراعات نکرد ، در مقام کسی خواهد بود که از آزادی استفاده ی سوء می کند و قیدی را که بر پای آزادی نهاده شده است را می شکند .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» انقلاب پدیده ای سیاسی – اجتماعی است که بر اثر تراکم نارضایتی عمیق مردم از شرایط حاکم توسط یک گروه نخبه سازمان دهی شده و تحقق می پذیرد . هدف این جریان ، تغییر سریع نظام و ارزش ها ی موجود به سمت نظام ارزشی مطلوب است . این اقدام که از طریق مشارکت عمومی و بسیج توده ها شکل می گیرد ، عموماً به نحو قهرآمیز بروز می یابد .این وضعیت که در بر گیرندۀ دوره ی زمانی کوتاهی پس از تکوین است معمولاً در پی اشتباهات نظام حاکم و عقبنشینی وی، به اسقاط نظام حاکم و نهادهایش منجر میشود.
در اصلاح اما تکیه بر تصحیح برخی جنبه هاست . بدین تصور که در نظام موجود غالبِ جنبه ها مورد قبولند و برخی هم نامقبول . در این صورت ؛ طالبانِ اصلاح در سایه ی برنامه ریزی قصد آن می کنند ، آن گوشه های ویران و نامقبول را به سمت مطلوب اصلاح کنند . این مهم نیازمند برنامه ریزی دقیق است تا بتواند ، ناهمواری های مسیر را در مقاومت های محافظه کارانه که بیشتر به حفظ وضع موجود گرایش دارند ، رفع نماید .
باید توجه داشت ؛ گاهی در اجرای برنامه و طریق اصلاحات درون سیستمی نظام حاکم ، تحقق رفرم در مفهوم ایجاد دست کاری ها و ایجاد تغییرات جزیی و به تعبیر دیگر رتوش برای سازندگی حاکمیت پاسخ نمی دهد و جامعه با انبانی از نارضایتی های نسبت به وضع موجود مواجه می آید که امکان تصحیح وجود نداشته و آن هنگامی ست که فاصله ی بین حاکمیت و ملت به حداکثر رسیده و در چنین شرایطی معمولاً حاکمان جانب سلطه را می گیرند تا از منظر دیکتاتور منشی دوام حاکمیت خود را یک طرفه تضمین کنند . در چنین شرایطی چاره ای جز انقلاب که یک دگرگونی بنیادین در نظام را می طلبد ، وجود نخواهد داشت که بر این اساس باید ساختار فکری و رفتاری حاکم بر نظام بشکند و نظمی نو جایگزین آن شود . به بیان دیگر در بسیاری از عرصه ها اقدامات اصلاحی در قالب ها و از راهكار های متداول و با تصمیمات و تلاش های شخصی و موردی نخبگان جامعه ، امكان پذیر است ، اما در عرصه ی اصلاحات ، آن گاه كه چارچوب های متداول و قانونی ، راه را برای ایجاد تحول به سوی مطلوب ببندد، به كار گرفتن قدرت توده ی مردم برای اصلاح عمیق امور لازم می آید و قالب و چارچوب انقلاب برای اصلاح ، ضرورت می یابد .
باید توجه داشت اساساً انقلاب با مفاهیمی چون اصلاح یا حتی کودتا و مفاهیمی از این دست متفاوت است . منظور از اصلاح ، همان گونه که بیان شد اعمال تغییراتی درونسیستمی ست که هر ساختار حکومتی برای رفع معایب خویش از طریق نقد درونی و رفع نواقص به شکل و شیوه ای مسالمتآمیز، تدریجی و مبتنی بر معیارهای قانونی در چارچوب نظم و نظام مستقر انجام میدهد. چنین می توان بیان داشت که اصلاح در شیوه ی اجرا در نقطه ی مقابل انقلاب قرار می گیرد و قابلیت جمع پذیری ندارند .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
قسمت نخست
» آن چه این روزها تعجب آنان که منطبق بر واقعیت و متکی بر وقوع پیشامدی که رخ دادن آن بر روی روال افتادن چرخه ی اداره ی کشور بر سیاقی خارج از روش نابخردانه ی کنونی به سمت اصلاح امور را در پی داشته باشد ، می اندیشند را از موضع گیری برخی اصلاح طلبان بر می انگیزد ؛ اصرار ایشان بر ارجحیت دادن خاتمی عزیز بر میر حسین به عنوان کاندیدای مطلوب اصلاح طلبان در برهه ی کنونی است . اصراری که خاتمی خود بنا به استدلالاتی کاملاً منطقی سعی بر اقناع جمع مصرشده بر آمدن خود به عرصه ی رقابت انتخاباتی دارد تا شاید دست از بازی نامعقولی که از سر احساسی کردن فضای سیاسی بدان مشغولند بردارند .
آن چه مبرهن است تنها استدلال آنان که به حضور خاتمی تأکید دارند ، مبتنی ست بر توان رأی آوری بالای وی و بدین واسطه امکان عبور بی دردسرتر ایشان از مهندسی احتمالی آرا در انتخابات پیش رو توسط طیف حاکم . اینان اما تا به اکنون هیچ یک از دغدغه های خاتمی را برای قانع شدن وی جهت ورود مقتدرانه به عرصه ی رقابت در پیشگاه وی و هم ملت هوادار خاتمی هنوز پاسخی شایسته نگفته اند .
پر واضح است که خاتمی تنها کسی ست که بدون کوچک ترین تردید و با رأی بالا از سد احمدی نژاد خواهد گذشت اما هیچ به بعد از حضور وی اندیشیده اند آنان که داعیه ی هواداری خاتمی را البته تنها به شعار دارند . بر هیچ کس پوشیده نیست که آمدن خاتمی علی رغم رغبتی که در عمق دل آنان که حقیقتاً خاتمی را دوست داشته و لیاقت وی بیشتر از این ها می دانند به وی برای این که باری دیگر او را در قامت ریاست جمهوری اسلامی ببینند دارند توسط عده ای که شعله های بغض و خشم و کینه بر ذهن و فکرشان حکومت می کند برتابیده نمی شود . بالطبع به واسطه ی حضور دوباره ی خاتمی در عرصه ی قدرت رفته رفته فضای مدیریت کلان کشور در برهه ی حساس کنونی که مملکت نیازمند جدی به فضایی آرام برای پیشبرد مدبرانه ی امور است را به عرصه ای کاملاً دوقطبی سوق می دهد که فرصت کار و فعالیت از دولت آتی خاتمی در صورت نشستن در کسوت ریاست جمهوری دهم را خواهد گرفت و وی را با چالش های جدی مواجه خواهد کرد که دولت را حتی در پاسخ گویی به خواست فزاینده ی مردمی جهت حل نابسامانی های به بار آمده در چهار سال اخیر دچار مشکل جدی خواهد نمود چه رسد به این که برای حل و فصل نتایجی که از سر سیاست گذاری های دولت نهم تازه حاصل خواهد آمد بتواند با فراغ بال تدبیری جانانه بیاندیشد و هم اعمال دارد .
فارغ از حقیقت بیان شده که منجربه ناکارآمدی فاحش اما ناخواسته ی دولت دهم خواهد شد اما خلائیست که با کوچ خاتمی از « راهبری اجتماعی » به « عرصه ی مدیریت دولتی » در هدایت جامعه به سمت تعالی مدنی به نحو بارزی جلوه خواهد نمود . خاتمی همیشه به عنوان شخصیتی دارای احترام و ایده های شایان توجه برای عرضه جهت طرح گفتمان های ناب و به هم آمیخته ی ملی و دینی در عرصه ی ملی و هم بین المللی مطرح بوده که یارای او برای جهت دهی فکری جامعه به منظور رهنمون شدن به سمت جامعه ای ایده آل از باب نفوذ و محبوبیت فراتر از حد معمولی که در قلوب ایرانیان دارد به توانمندی به مراتب نازل تر از دیگران برتری مشهود دارد . طبعاً با ورود خاتمی به مجموعه ی سعدآباد و نهاد ریاست جمهوری جدای از عدم امکان اعمال مدیریتی شایسته و مطلوب نظر حتی خود وی برای پیش بری اداره ی هرچه بهتر کشور،قاعدتاً از موقعیت پیشبرد راهبردهای نظری خود برای راهبری جامعه نیز فارغ شده و امکان بهره گیری عرصه عمومی از این موهبت نیز از او صلب خواهد شد .
طبعاً رویدادن فرض های فوق خاتمی را به واسطه ی بی تدبیری عموماً تکنوکرات هایی که تنها برای کسب دوباره ی میزهای قدرت و منفعت گرایی شخصی مصرند به حضور دوباره ی وی ، به مهره ای هرز رفته مبدل خواهد کرد که از این باب انقلاب و نظام نیز از امکان بهره بردن از شاید آخرین تیر چله ی کمان خود برای روز مبادا را بی نصیب خواهد نمود .
حضور میر حسین اما در این موقعیت بنا به حکم عقل نسبت به خاتمی دارای ارجحیت است به هزار و یک دلیل موجه که خاتمی خود بر این دلایل تاکید واضح وجدی می کند ....
......................................................................................................................... پایان مطلب
» در نظام جمهوری اسلامی تا به کنون رؤسای جمهور برای دو دوره حاکمیت خود را تداوم بخشیدند اما این دوره از انتخابات می رود که انگاره های رئیس جمهور فعلی را بر هم زند تا شاید سنت پیشین این بار به گونه ای دیگر رقم بخورد . نکته ی قابل اهتمام در این راستا این است که جدی ترین افراد مورد اقبال برای رقابت با محمود احمدی نژاد از میان رؤسای سابق و اسبق دولت مطلوب نظر قرار گرفته اند . تجربه نشان داده که در معرض انتخاب قرار دادن آنان که سابقه ای در پرونده ی مدیریت کلان داشته و به نوعی دیکته ی مدیریت خود را نوشته اند به شدت فضای تخریب علیه ایشان را شعله ور نموده و حتی به مراتبِ نفس گیری بازی تخریب را می رساند که گاه به دریده شدن پرده ی حرمت واخلاق منجر می شود .
مصداق بارز این گونه رخ دادها را می توان در کاندیداتوری هاشمی رفسنجانی برای انتخابات دوره ی ششم مجلس و نهم ریاست جمهوری به قضاوت و بررسی نشست . تجربه ای که به نظر می رسد سیاق صادقانه ی خاتمی و کیاست ورزی او به نحو مطلوبی آن را برای مواجه آمدن با تخریب های جدی در صورت کاندیداتوری خود و حتی گزینه ی پس از خود برای انتخابات ، برای عبرت آموزی در پیش رو قرار داده است .
اگر روندی را که به جهت اقناع خاتمی برای ورود به عرصه ی انتخابات از خرداد ماه سال جاری پی گرفته شده و نحوه ی برخورد وی را در قبال این فشارها را مورد باز بینی قرار دهیم صحت بیان فوق صریح تر می شود . خاتمی در عین حال که به عدم کاندیداتوری خود تأکید دارد ، از ناامید کردن مخاطبان خود به شدت پرهیز کرده و بر آن است تا با رهنمون شدن جامعه به فضای بیم و امید ، حساسیت عموم را نسبت به فضای انتخابات این دوره افزوده و لزوم ارتقای مشارکت مردمی در این عرصه را به مردم انتقال دهد . سیاق خاتمی بر این محور به گونه ای بنیان نهاده شده که عموم مردم کوچک ترین رغبتی برای دستیابی به قدرت از سر غرض ورزی و مقام طلبی در نزد خاتمی احساس نمی کنند . در حقیقت همان پاشنه ی آشیلی که تا حدودی به قرین کردن اذهان عمومی با فضای تخریب علیه هاشمی کمک کننده بود .
خاتمی با راهبرد فعال خود فرصت تصمیم گیری و برنامه ریزی مشخص جهت انتخابات در پیش رو را از جبهه ی مقابل نیز گرفته و ایشان را به نوعی در فضای ابهام آچمز کرده است . طریقی که منفعت دیگر آن التهاب آفرینی در جبهه ی مقابل و بروز تناقضات فاحش در رفتار و گفتار رهبران آن جناح در نزد افکار عمومی بوده بدان نحو که عدم صداقت آنان بیشتر از پیش عیان شده و غرض ورزی ایشان در تخریب خاتمی به صورت صریح تری آشکار گردیده است تا آن جا که برنامه ریزی ایشان برای از صحنه بیرون راندن رقیب با تکیه بر روش معمول ناجوانمردانه ای که بدان عادت دارند و آن تخریب رقیب است بلااثر کرده است .
اما مهم ترین بخش راهبرد خاتمی نحوه ی اعلام آمادگی وی برای ورود به عرصه ی انتخابات است . اصولاً نوع تنظیم برنامه ی مواجه آمدن با رقیبی از جنس خاتمی با مقابله کردن با قامتی چون میر حسین موسوی کاملاً متفاوت است . حتی برای برنامه ریزی توسط قدرت طلبان و ریاکاران عرصه سیاست جهت دلبری کردن به منظور سهم خواهی های بعد از انتخابات نیز فرصت سوز و حتی رسوایی آفرین است .
به نظر می رسد تلاش خاتمی بیشتر برای بستر آفرینی جهت ورود میرحسین موسوی به عرصه ی انتخابات است اما با توجه به اقبال بیشتر از باب رأی آوری به خود وی ، ناچار به پیش بردن گام به گام افکار عمومی به سمت میر حسین و قرار دادن وی در کانون توجهات است . این اتفاق رفته رفته در حال تحقق است . بدیهی ست قرار گرفتن میر حسین موسوی در قامت کاندیدای اصلاح طلبان گزینه ی مطلوب تری برای اداره ی کشور در چهار سال آتی باشد . تا به این جای کار اما خاتمی بازی را خوب اداره کرده و به خوبی جامعه را نسبت به انتخابات حساس نموده و افکار عمومی را نیز به سمت خود و البته تصمیم میرحسین موسوی متوجه و متکی کرده است و البته به نیکی از پس خنثی سازی جریان سازی های کاذب بر آمده است اما باید دید باقی داستان توسط بازیگر دوم چگونه به پیش برده خواهد شد .
آیا راهبرد خاتمی - موسوی برای نجات کشور کارگر می افتد ؟
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» حکومت عبارت است از پیوند بین نهاد مردم و حاکمیت که آن دو را به یکدیگر مربوط می کند . در این راستا حاکمیت ، قدرتِ برتری ست که وضع کننده ی قانون و مجری آن بوده ، هر چند انتظار این است که قدرتی فراتر از آن نباشد . حکومت دارای ساختارها و شاخصه هایی ست . از این رو آرمانی و غیر واقع گراست اگر حکومت مقوله ای خنثی لحاظ شود که تنها مبتنی بر ایده آل ها و ارزش های جامعه حرکت می کند . چرا که حکومت خود به نوعی تولید کننده ی اخلاق و ارزش های خاصی است که ناگزیر ، خط دهیِ تمایلات ، افکار و رفتارهای مردم را در عرصه ی عمومی بر عهده می گیرد .
در این که حکومتی دینی باشد ؛ بنا و اصل بر این است که مبنای عمل حکومت ، برگرفته از احکام دینی باشد . به بیانی دینی بودن حکومت مبنای عملش است که بر این اساس ، قواعد و قوانین رفتاری خود را در عرصه ی عمومی از دین اخذ می کند . بدیهی ست ؛ ارجح آن است که حاکمیت حکومت دینی به واسطه ی حضور صلحا در رأس ساختار آن تحقق پذیرد . مشروعیت این حاکمیت البته منوط است به تأیید مردم که به واسطه ی حقِ تفویض شده از جانب خداوند به خردِ جمعی ، این اختیار را یافته اند تا حق حکومت را به حاکمیت و یا حاکم تفویض کنند . به عبارتی مشروعیت حکومت از نوع دینی آن ، الهی - مردمی ست و این حکومت به واسطه ی پذیرش عمومی ست که امکان تحقق و اثرگذاری می یابد .
می طلبد ؛ در انواع سیاق رایج برای حکومت ، حکومت دینی را بنا به تعریف ارائه شده ارجح دانست . در آن صورت که مبنای عمل حکومت ، برگرفته از احکام دینی باشد ، از چند جهت بر سیاست ورزیِ حاکمان و هم بر نوع تعامل نهاد مردم و حاکمیت منشأ اثر مثبت خواهد بود .
بدیهی ست تکیه بر احکام دین بر کنش سیاست ورزان اثر مستقیم خواهد داشت . این اتکا باورهایی را ایجاب می کند که این باورها منجر به قوت بخشیدن به ارده ای در هر فرد می شود و آن اراده ی مؤمنانه زیستن بدان نحو که خداوند توصیه می کند است . براین اساس در بینش سیاست ورزان دین باور ، برای زیستن بر وفق خواست خداوند و ایمان دینی ، دغدغه ای به وجود می آید که خود در انتخاب وسائل ، اهداف و شیوه ها در حاکمیت به نحو مطلوبی اثرگذار خواهد بود .
جهت دیگر ؛ چگونگی نظم دهی به عرصه ی عمومی ست . بدیهی ست حاکمیت نظم در عرصه ی عمومی ، وضع و اعمال قوانینی مشخص بر رفتار ها را می طلبد . باید توجه داشت که دین دار خواهان حاکمیت قوانین دینی بر عرصه ی عمومی ست و دین داری را شرط لازم و نه کافی برای سعادت بشر می داند . از این رو لزوماً تعریف قوانین چه در زمره ی قوانین منع کننده و چه غیر آن در بستر حکومت دینی مبتنی بر اخذ تأیید از منابع دینی خواهد بود . به بیان دیگر در حکومت دینی آن گاه که حاکمیت می خواهد به عرصه ی عمومی رنگ دینی بدهد به دین رجوع می کند ( البته نه این که دین را در خدمت خود بگیرد تا دینِ حکومتی گام در عرصه گذارد بدان گونه که حاکمیت هر روز به هر نحو که مطابق با میلش بود آن را تغییر دهد ) . باید توجه داشت که دین ساکت و صامت است اما مبهم نیست . به عبارتی ؛ صحیح است که از دین پرسش می شود اما دین جواب خود را آن گونه که هست می دهد نه آن گونه که ما می خواهیم . به واقع حقیقتِ دین آن چنان نیست که هر کس به هر نحو که در نظر می خواهد آن را شکل دهد .
جهت سوم اما معطوف است به حکومت و توقع و سطح انتظاری که مردم از حاکمیت دارند . یک دین دار از حکومت مبتنی بر آموزه های دینی خود ، توقع خاصی دارد همان گونه که حکومت در نوع دینی خود مبنی بر همان آموزه ها توقعات خاصی را ایجاد می کند . در حقیقت جامعه از حکومت دینی انتظار رعایت اهداف متعالی دین را دارد . بنابراین برای تحقق آن اهداف نسبت به رفتار حاکمیت حساسیت های ویژه بروز داده و جامعه از این نظر ، ملزم به حفظ و دوام نوعی از پویایی و تهی شدن از بی تفاوتی در قبال حکومت و انحرافاتی ست که احیاناً از مسیر مورد انتظار توسط حکما رخ می دهد .
از منظر نگارنده به عنوان یک دیندارِ معتقد به حکومت دینی که خواهان حاکمیت قوانین دینی بر عرصه ی عمومی جامعه است ؛ تحقق این خواست تنها از طریق مجراهای دمکراتیک امکان پذیر خواهد بود . چرا که تنها بدان هنگام دین بر عرصه ی عمومی جامعه حاکمیتِ دارای دوام و بقا و اثربخش خواهد داشت که پیشتر بنا به رأی اکثریت مورد پذیرش قرار گرفته باشد . در این صورت است که قواعد دین محور به صورت قانون در جامعه در خواهد آمد و این قانون چهره ی عمومی را ترسیم خواهد نمود . اما در صورت مخالفت اکثریت با حکومت دینی ، به طور قطع نمی توان به اجبار حکومت دینی را به جامعه تحمیل کرد ، چرا که در چنین وضعیتی فارغ از مخدوش کردن وجهه ی دین و ایجاد فاصله ی بیشترِ باور عمومی با مرتبت والای دین در مسیر سعادت بشر و اعتلای جامعه ، قواعد برگرفته از احکام دینی فاقد اثر خواهد بود . در صورت مخالفت اکثریت با استقرار حکومت دینی اما دو وظیفه بر معتقدان به حکومت دینی از نوع دمکراتیک آن ( نه استبدادی ) فرض است ؛ یکم ، گام نهادن در مسیر ارتقای سطح بینش اعتقادی خود در این راستا که درک خویش را از دین آن گونه تنظیم کند که با مقتضیات زمان متناسب بوده و قابلیت دفاع از دین را بدان نحو که برای شرایط روز جامعه قابل درک و فهم باشد برای او فراهم آورد . دوم این که تلاش خود را در این مسیر قرار دهد که شرایط زمانه و دوران را به گونه ای دگرگون کند که قواعد آزادمنشانه ی دین و اصول آن به عنوان شرط لازم برای سعادت بشر در اولویتِ پذیرش های عمومی جامعه قرار گیرد . آن گونه که پیامبران الهی و ائمه ی معصومین در عهد حاکمیتِ جور پیشگانِ غیر متعهد و معتقد به قواعد دین ، در پیش گرفته و به جد و جهد در مسیر تصحیح و ارتقای سطح بینش و منش عمومی جامعه نسبت به قواعد دین در راستای فراهم آمدن بستر حاکمیت حکومت دینی ، سعی و همتِ خود را به خدمت گرفتند .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» در شرایطی بسر می بریم که در هر محفل و مجلسی تکیه بر سخن از آتیه ی کشور است متأثر از انتخابات ریاست جمهوری آینده البته با محوریت این بحث که در نهایت باید شاهد حضور و میدان داری چه کسانی در عرصه ی رقابت با محمود احمدی نژاد بود . در این اثنا برخی مواضع ، سخنان و بیانات به نقل از فعالان سیاسی کشور در نشریات ، پایگاه های خبری و سایت های اطلاع رسانی شنیده می شود که ناخود آگاه ذهن های خسته ی هر ایرانی صاحب درد و دغدغه نسبت به وضعیت میهن را به خود مشغول می دارد تا تردیدی دوباره در رعایت اصل صداقت در کردار و رفتار سیاسیون بر افکار عمومی سایه افکند .
شاید به ظن عده ای از قدرت طلبان چپ ، به استناد راهبرد بهانه ندادن به رقیب به میان کشیدن چنین بحث هایی ضرورت نداشته که به تعبیری جدیت یافتن آن مایه ی ایجاد تفرقه میان بال های طیف اصلاح طلب شده و به خودکشی سیاسی منجر خواهد آمد .
به نظر می رسد اصلاح طلبان امروز ایران بجای تلاش برای دست یافتن دوباره به قدرت سیاسی به واسطه ی بالا رفتن از دیوار محبوبیت سرمایه های ملت و عزیزانی چون خاتمی که برای پیشبرد اهداف فکریشان خارج از قدرت بهتر و مطلوب تر توان عمل خواهند داشت ، در آن صورت که حقیقتاً در پی اصلاح هستند بهتر است به ایجاد تحول در ساختار بنیان های فکری جامعه در جهت نهادینه کردن پایه های جامعه ی مدنی پرداخته به تقویت و دوام بخشی پایه های رأی خود در میان مردم همت بگمارند .
قریب به سه سال و نیم است که آن دسته از دولت نشینان اصلاحات که سبقه ی مدیریتشان به دولت سازندگی می رسد از قدرت به دورند و با طرد عملی نظریه پردازان جدی اصلاح طلب ، خود در قامت ایشان گام در میدان نهاده مدام به ارانه ی نظریات عقیدتی جدید در عرصه ی فعالیت های سیاسی مشغولند و همزمان مرحمت فرموده رهبری اجرایی ائتلاف را نیز در دو انتخابات اخیر برعهده داشته ، نتایج مطلوبی را هم احتمالاً به ظن خود برای این ائتلاف به بار آورده اند . اما جای ابهام هنوز باقی ست تا به کی مردم این کشور باید تاوان اشتباهات و طمع قدرت برخی را چه دارای تعلق به جناح چپ و چه متعلق به جناح راست که ظاهری متشرع و آرمان خواه را از خود به عرضه می گذارند پس دهد .
این روزها سخن از اقناع خاتمی ( بخوانید ؛ اجبار خاتمی ) برای گام نهادن به عرصه ی انتخابات است . قدرت طلبان و آنان که همواره تحت تأثیر احساسات رفتار سیاسی خود را نه از سر پایبندی به اصول که تنها به تعصی از ایشان تنظیم و تعریف می کنند ؛ از دلایل الزام خاتمی برای حضور می گویند و می نویسند . این خط مشی فعال شده آن چنان موضعی خصمانه نسبت به آنان که از سر دلسوزی واقعی برای وطن و هم شخصیت آن سیدِ به واقع مظلوم ، خواهان نیامدن او و فعال تر شدنش در رهبری جامعه و نه حکومت به سوی اصلاح هستند ، گرفته اند و ایشان را همسو با دشمنان ایران می خوانند که تا به اکنون اندیشه های متأثر از این نظرگاه جرأت بروز و تحلیل و واشکافی نیافته است . لیک هیچ یک از اینان به ابهامات مطرح شده از سوی خاتمی هنوز که هنوز است پاسخی به افکار عمومی ارائه نداده اند . تنها تکیه ی ایشان بر محبوبیت خاتمی در پشت سر گذاردن هر کاندیدای دیگر با اختلاف آرای بسیار برای مقابله با تقلب های احتمالی در انتخابات است . براستی دعوت کنندگان از خاتمی عزیز که سعی در احساسی کردن فضا و فراخواندن احساس مردم برای نجات میهن ! دارند ، برنامه ی خودشان برای بعد از انتخابات چیست ؟ ... نجات کشور یا به دست آوردن دوباره ی میزهای قدرت ؟ به کدامین تضمین ، شعار دهندگان به اصطلاح اصلاح طلب ، خاتمی را همچون دوران ریاست جمهوری اش در پیش برد اهداف فکری و نظری وی ، در مقابل افکار عمومی و هجمه ی رقیب تنها نخواهد گزارد و به او وآرمان هایش که آرمان های ملت نیز می باشد وفادار خواهند بود .
امروز که برخی پس از طی آن دوران که چراغ گوشه نشینیشان مدام در حال سوختن بود و ثابت قدمانِ در مسیر اصلاحات حقیقی را در مجلس ششم و دولت اصلاحات متهم به تند روی می کردند ، تمام حرکات سیاسی ایشان را به ریشخند و تمسخر می گرفتند و خود را داعیه دار تئوری های مدرن اقتصادی می دانند ، میدان دار اصلی تعیین راهبردهای انتخاباتی برای جبهه ی اصلاحات شده اند و خاتمی را به اجبار به میدان رقابت فرا می خوانند ؛ براستی دلشان به حال ملت سوخته یا به فکر کم رنگ شدن نفوذ خود در قدرت سیاسی برای ایجاد فساد بیشتر اقتصادی هستند . دراین میان جایگاه حامیان صدیق و همراهان راستین خاتمی که حتی در دوران زمام داری او چشم داشتی به قدرت نداشته و لیکن تمامی هم و غم خود را برای تحقق اندیشه های او به خدمت گرفتند کجاست . چرا دیر و این چنین کم رنگ در عرصه ی دعوت از خاتمی آن هم با بی میلیِ مشهود و یا با پیش شرط گام به میدان می نهند . آیا ایشان به آمدن خاتمی اعتقاد قلبی دارند . یا به موجب عقب نماندن از خیزش ظاهری و به قول خاتمی عزیز همچون حبابِ ایجاد شده گام به میدان می گذارند .
بدیهی ست مردم در آن صورت به نحوِ عمومی برای مرتبه ای دیگر با خاتمی همراه خواهند شد که صداقت خود را با میدان دادن به ریاکاران عرصه ی سیاست به زیر سئوال نبرد . خاتمی اگر می خواهد بیاید باید تکلیف خود را با مردم نه بلکه با برخی اطرافیان خود روشن کند که می خواهد اصلاحات مورد نظر خود را البته به کمک چه کسانی ؟ به کدامین افق رهنمون شود . قطعاً جامعه توقع زیادی از او ندارد . اما می خواهد که دولت دهم محملی دیگر برای قدرت مداری تجمل گرایان و اشرافیت طلبان که اینان نیز به نوعی تمامیت خواهِ عرصه ی قدرت هستند نگردد . آنان که با تعصی از سیاست های اقتصادی دولت سازندگی همه چیز را از منظر منافع مادی می بینند و کوچک ترین سنخیتی با آرمان های اصلاح طلبی ندارند علی رغم رنگی که به یک باره عوض کرده اند ، نمی توانند نظر مردم را به خود جلب کنند . آنان که تا نامی از ایشان به میان می آید ، مردم متکی بر ذهن بیدار و هوشیار خود سابقه ی عملکرد منفی ایشان در به وجود آمدن اوضاعِ به تقریب شبیه و حتی بدتر از امروز ، در دوران به اصطلاح سازندگی را بیاد آورده در اصلِ صداقت دعوت کنندگان خاتمی تردید جدی تری بروز خواهند داد .
با همه ی انتقادی که به شیوه ی حکومت داریِ به اصطلاح اصول گرایان امروز و در رأس ایشان تندروهای حاکم بر دولتِ کریمه وارد است ، نمی توان از دوران دولت نشینان اشراف گرای سال های 68 تا 76 و بستری که به واسطه ی عقبه ی مدیریتی اینان بر نظام و کشور ، انتخابات ریاست جمهوری نهم را به جنگ فقر و غنا و دریده شدن پرده های حرمت و اخلاق سوق داد چشم پوشید . وضعیت ضعیف اقتصادی مردم در آن زمان ، مقابله با عوامل و لوازم بستر آفرینی جهت رشد فکری و فرهنگی مردم ، محدودیت های شدید در دانشگاه ها ، فضای محدود فعالیت رسانه ای و مطبوعات ، عدم ارج و قرب بین المللی و نبود تعامل صحیحِ عزت آفرین و ارتباط وسیع با مجامع و کشورهای جهان ، ترویج اشرافی گری به تبع سیاست های تعدیل و متأثر از آن از بین رفتن اصول اخلاقی حاکم بر روابط آحاد افراد جامعه ، پروژه های سنگین برزمین مانده که تنها دولت زحمت افتتاحشان را بر عهده داشت و ... همه گوشه ای از سوء مدیریت های دوران حاکمیت این طیف فعال شده ی کنونی ست که با به دست گرفتن گلوگا ه ها و شاهرا ه های اقتصادی کشور در مناطق مختلف ، در کنار تمامیت خواهان جناح راست و بازاریان اصول گرا فرصت نفس کشیدن را از جامعه ی اقتصادی کشور با به وجود آوردن مافیاهای کوچک و بزرگ ، ربوده اند .
امروز همراهان صدیق خاتمی به جز تعدادی اندک ، چرا فرصت حضور جدی را به واسطه ی این توجیه که بگذارید ایثارگرانه فدای اتحاد شویم تا کشور نجات یابد از خود ربوده و عرصه را برای خودنمایی غریبان و ظاهر فریبان باز گذاشته اند و برای فرار از اتهام تندروی انفعال را پیشه کرده و عرصه ی تولید فکر و اندیشه ی ناب اصلاح طلبی را به تمامیت خواهان کارگزارانی منش ، وانهاده اند .
یک بار برای همیشه ، جدی منویات خود را با تصفیه ی جناح اصلاح طلب و سوق دادن این طیف به سمت حضور اصلاح طلبان و خط امامی های واقعی با ملت در میان بگذارید تا همه با شما همراه شوند . چه اصراریست که حتماً همه خود را در ذیل این ردا به مردم معرفی کنند و شما در هراس از این که مبادا متهم شوید به از هم پاشیدگی و شکست در تلاش جمعی و ائتلاف فراگیر ، به هضم شدن در هر جریان مقطعی و غیر صادق تن دهید . اگر ائتلافی خالص و از سر صدق شکل بگیرد و حتی دیر به قدرت دست یابد قطعاً صدها مرتبه در پیشگاه ملت برتر از آن است که هر طیفی با هر رنگ و لعابی خود را داعیه دار اصلاح طلبی خوانده ، بر سر مردم مدام منت مدیریت خود را بگذارد .
پیشتر از این نیز تأکید شد بر این که اصلاح طلبان اگر واقعاً خواهان ایجاد بستر لازم برای تحقق اصلاحات همه جانبه برای اعتلای میهن بودند بجای انفعال به بازسازی سازمان رأی خود از طریق رسوخ در لایه های مختلف جامعه در طول این 3 سال می پرداختند تا اکنون نگران حضور یا عدم حضور خاتمی برای تضمین میزان رأی و اقبال مردم به خود نباشند . پر واضح است در ذهن های بیدار جامعه ی ایرانی و در منشور نانوشته ی اصلاح طلبی ملت ، آنان که دائم مراقب اتوی شلوارشان هستند تا مبادا به گزندی بشکند و در دوران قدرت خود در چارچوب های شیشه ای نظاره گر روند رو به بدبختی ایران و ایرانی بودند و دیگران را در مقابله با تمامیت خواهان به روشنفکری و خوش خیالی ( محکوم ) می کردند و پی ِ تأمین زندگی شخصیشان از قِبَلِ مقام و موقعیتشان بودند تا سیاست مداری با عزت باشند ، نسبتی با اصلاح و اصلاح طلبی و منشی که از خاتمی دیده اند و می شناسند نداشته و ندارند .
اصلاح طلبان واقعی اما اگر اکنون عزم خود را جزم کرده اند برای باز پس گیری قدرت سیاسی ، تنها راه جلب اعتماد مردم حضور خالصانه و عاری از افراد و جناح های فکریِ ریاکار و عرضه داشتن برنامه ای مشخص در پیشگاه ملت است . بپذیریم مردم اگر بدانند با چه کسانی روبرو هستند و اگر صداقت را در رفتار و کردار ایشان لمس و درک کنند و سابقه ی آنان گویا و گواه بر این اصل باشد ، به جای خاموش نشستن ، استوار بدون دعوت و ترغیب گام به میدان خواهند گذاشت . می خواهد خاتمی باشد یا نباشد .
مردم اکنون به جای آن که بیشتر به خاتمی نگاه کنند به اطرافیان خاتمی می نگرند . پس ایجاب می کند در این باب بیشتر از توجیه خاتمی ، تعمق و تأمل شود که آیا اطرافیان خاتمی توان و کشش همگامی با این سید پاک و مهربان را در پاسخ گویی به خواست عمومی ، پس از انتخابات دارند یا نه ؟ مردم تکلیف خود را با خاتمی می دانند اما این اطرافیان خاتمی هستند که بجای پنهان شدن در پس ردای خاتمی ، تکلیف خود را باید با مردم روشن کنند و با بی صداقتی خود دامان صداقت خاتمی را لکه دار نکنند .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» در جامعه ی امروز ایران ، ذیل پرچم حکومت دینی ، از جمله چالش های ایجاد شده توسط عده ای این است که چرا دختران جوان آن گونه که در انتظار برخی ست ، حجاب را رعایت نمی کنند . آن چه که در این اثنا باید مورد توجه قرار داد این که اگر نظام بتواند مطالبات سیاسی و آزادی خواهانه ، آزادی بیان ، قلم و اندیشه را بر آورده سازد و دورنمای خوبی را برای ازدواج و اشتغال جوانان فراهم آورده و آینده ی روشنی را در ارتباط با تحصیلات ، توانایی ها ، تخصص ها و شور و نشاط جوانی ، به نسل جوان ارائه دهد ؛ آن گاه است که پرداختن به چالش های موجود راجع به پوشش جوان ایرانی به ویژه حجاب دختران جوان معنا و موضوعیت می یابد .
وقتی نظام آن گونه که باید نمی تواند به تعهدات خود در قبال جوانان جامه ی عمل بپوشاند ، قطعاً این انتظار که از سوی جامعه نگاهی تک بعدی به مقوله ی حجاب بروز دهد و با ساده ترین و پیش پا افتاده ترین راه ، آمرانه در صدد تکلیف به دختران جوان برآید که شما باید حجاب درستی داشته باشید ، انتظار کاملاً گزاف و بیهوده ای ست .
.............................................................................................................
ادامه مطلب
» دموکراسی ضمن آن که فرهنگ ملی را حفظ می کند و هویت یکپارچه به مردم یک کشور می بخشد ؛ در ساز و کار خویش ، خرده فرهنگ ها و آثار فرهنگی قومیت ها و اجتماعات کوچک درون یک کشور را نیز حفظ کرده و آن را غنی می سازد . بر خلاف تفکر مستبدانه و حکومت استبدادی که رشد خرده فرهنگ های درون فرهنگ ملی را برای بقای خود مضر دانسته ، از رشد آن ها جلوگیری کرده و به سرکوب آن ها می پردازد ، دموکراسی خرده فرهنگ ها را رشد داده اساساً از طریق گسترش خلاقیت در خرده فرهنگ های قومی و تبادل دایمی رفتارها و کنش ها در محیطی آزاد است که محقق می شود . از این طریق است که رشد فرهنگی جامعه در بستر دموکراسی افزایش یافته و درخت فرهنگ ملی پربارتر می شود .
دموکراسی اما آن جا شکل واقعی به خود می گیرد که از حالت کلی و سطح عمومی به اجتماع های کوچک و مجموعه های انسانی مشخص سرایت کند و در این اجتماعات کوچک همچون مدرسه ، اداره ، صنف و ... به ابزاری کاربردی برای مشارکت و همفکری و تعامل تبدیل شود و آن اجتماع ها نیز به نوبه ی خود بتوانند با یکدیگر تماس داشته و روابطی خردمندانه و مبتنی بر قوانین اجتماعی بین آن ها برقرار شود . دموکراسی در یک اجتماع کوچک تر که به واسطه ی سلول ها و بافت های کالبد اجتماع شکل می گیرد، بدان هنگام مطلوب می شود که از دخالت های غیرمستقیم و یا مستقیم کسانی که خارج از چارچوب های آن به سر می برند ، رنج نبرد . آن گاه که عناصری خارج از فضای اجتماع در صدد برآیند تا در مسایل مربوط به یک اجتماع کوچک دخالتی مستقیم داشته باشند ، تفاهم و همکاری در اجتماع کوچک ضعیف خواهد شد . در آن شرایط یا ساز و کار بندگی و بردگی رشد خواهد یافت و یا عصیان و نارضایتی فراگیر می شود . صدالبته این به معنی نفی درک جایگاه قانونی یک اجتماع کوچک از سوی اعضای آن نیست . هر اجتماع کوچک باید به قوانین و معیارهای جامعه تا زمانی که لغو یا اصلاح نشده اند ، احترام بگذارد .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» رفتار افراد در گروه ها بیشتر اوقات عادی به نظر می رسد . اما گاهی اوقات نیز افراد در گروه ها افراطی و یا نامعقول رفتار می کنند . عموماً افراد در یک گروه تمایل دارند احساسات و رفتاری یک شکل داشته باشند ؛ چراکه احساسات یک فرد به دیگر اعضای گروه منتقل می شود . زمانی که یکی از اعضای گروه کاری انجام می دهد ، دیگر اعضا نیز ترغیب می شوند تا همان کار را انجام دهند . حتی اگر در حالت معمول آن امر به نحوی ناپسند جلوه کند . چنین رفتاری را اشاعه ی اجتماعی عنوان داده اند . چرا که رفتار اجتماعی به طریقی حالت مسری دارد .
گاه وقتی فرد در میان جمعی قرار می گیرد ، حس مسئولیتی را که باید بر اعمال خود داشته باشد ، از دست داده و گروه را مسئول می داند. در چنین وضعیتی ست که سیستم کنترلی فرد تضعیف شده ، خوی و خصلت های اولیه و امیال پرخاش گرانه ی فرد به راحتی بروز کرده و منجر به اعمال خشن و ضد اخلاقی می شود .
گاه افراد در گروه ها فرد زدایی را تجربه می کنند . در این وضعیت هدف ها و اعمال گروه جایگزین هویت شخص می شود . افراد به ارزش ها و رفتار خود کمتر توجه کرده و در عوض به گروه و شرایط جمع بیشتر بها می دهند . در فرد زدایی ، هر شخص اعمالش را ( تا اندازه ای ) بخشی از رفتار گروهی می داند و همین امر موجب می شود که افراد احساس مسئولیت کمتری نسبت به اعمال خود داشته ، کمتر به پیامدهای آن توجه کنند و این خود ، زمینه ی اعمال غیر اجتماعی را فراهم می آورد .
اما از طرفی فرد زدایی می تواند فرد را به سوی رفتار حمایت آمیز جامعه هدایت کند . یک عامل کلیدی در این راستا ناشناختگی است ، به طوری که هر اندازه اعضای گروه گمنام تر باشند ، کمتر این احساس به آن ها دست می دهد که هویتی از خودشان دارند و در نتیجه بی مسئولیتی بیشتری در رفتارشان مشاهده می شود . لذا می توان عامل انتقادی فردزدایی را گمنامی دانست ، نه عضویت در یک گروه .
نتیجه این که افراد در گروه ها گاه غیرعادی و ضداجتماعی رفتار می کنند که چنین کارهایی از افراد به تنهایی سر نمی زند . چنین تأثیری را می توان تحت عنوان فرد زدایی به تحلیل گذارد . گمنامی گروه ها می تواند احساسات فرد را نسبت به مسئولیت های شخصی کاهش داده و شخص را به سمت « ضربه ای عمل کردن » سوق دهد .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» بیش از 45 درصد از جمعیت کشور به نسل جوان اختصاص دارد . اما آن چه مبرهن است ، این که این نسل از حق مشارکت و اظهار نظر واقعی نسبت به سرنوشت خود و تصمیماتی که در این رابطه اخذ می شود ، به نحو جدی محروم مانده است . محدودیت سنی وکلای تکیه زده بر صندلی های مجلس شورای اسلامی نیز موجب آمده است تا تنها کسانی مجوز حضور در این سمت را دارا باشند که تقریباً سن جوانی خود را به تمامی پشت سر گذارده اند . روشن است و واضح که جوان گرایی تنها و تنها در حد یک شعار خوش رنگ و لعاب و یا انتصاب گروهی گزینش شده و بسیار اندک به سمت به اصطلاح مشاورین جوان و یا سمت های خاص دیگر باقی مانده است . برای بسیاری از دولت نشینان جوانی در اوج بی انصافی به مثابه خامی و بی تجربگی و احساس گرایی برشمرده می شود . قطعاً این موارد موجبات آن را فراهم آورده که اعتراض جدی نسل جوان برانگیخته شود . جوانان ایران احساس می کنند حقی دارند که قادر به احقاق آن نیستند . این است که ضرورت احیای بحث تشکیل مجلس ملی جوانان دغدغه ی جدی نگارنده می شود .
صدالبته چنین مجلسی در صورت تشکیل ، حق قانون گذاری نخواهد داشت اما این اعتقاد صادق است که چنین مجلسی به عنوان یک نهاد مشورتی می تواند حداقل برای استخراج مطالبات حقیقی و درخواست های منطبق بر واقعیت جوانان ، بسیار مؤثر واقع شود . مجلس ملی جوانان اگر از طریق برگزاری انتخابات آزاد با سازو کار ، زمینه سازی و بسترآفرینی مناسب تشکیل شود و دارای اختیارت و توانایی هایی باشد که اثرگذاریِ عینی آن را موجب آید ، خواهد توانست جامعه را به سمت نشاط و تحولی عظیم سوق دهد .
هر چند این نکته را اما نمی توان از نظر دور داشت که در آن صورت که مسئولان فارغ از هرنوع سلیقه و گرایش فکری و سیاسی به درک صحیح و درستی از خواسته های جوانان برسند ، می توانند خود تصمیمات درستی را اخذ کنند اما اگر این اتفاق رخ ندهد قطعاً به نظر مشورتی هم اهمیتی نخواهند داد . که در این صورت این چنین نهاد مشورتیِصرف چاره ساز نخواهد بود . اما بالاخره باید از جایی شروع کرد . شاید تأثیر اساسی ناشی از تشکیل این مجلس به سن و دوران جوانی ما نرسد ، اما در زمان جوانی کودکان امروز می توان پیش بینی کرد که یک نهاد قوی ، کارآمد و اثر گذار شکل خواهد گرفت . بنابراین صحیح نیست که متکی بر این ادعا که تا این مجلس بخواهد شکل بگیرد و جایگاه واقعی خود را بیابد جوانان فعلی دیگر پا به سن گذاشته و از منافع آن منتفع نمی شوند ، پا از این عرصه ی چالش برانگیز به بی تفاوتی ، بیرون نهاده و پی گیر این خواسته ی به حق نباشیم .
در واقع باید این واقعیت را هم پذیرفت که تشکیل مجلس ملی جوانان حرکتی ست نمادین . نمادی از این اثبات این حقیقت که جوان می تواند . جوانانی که در چنین بستر و محیطی تربیت شوند ، اصول گفتگو و تحلیل را خواهند آموخت و با رفتارهای تشکیلاتی آشنایی پیدا می کنند و بعدها خواهند توانست نیروهایی آموزش دیده ، زبده و کارآمد برای حضور در عرصه های تصمیم سازی و تصمیم گیری های کلان با تکیه بر جایگاه هایی چون : وزارت ، سفارت ، وکالت و ... باشند .
بدیهی است چنین مجلسی به جاافتادن جامعه ی مدنی می تواند کمک شایانی داشته باشد . تربیت جوانان تحلیل گر از پیش نیازهای تقویت جامعه ی مدنی ست . آن گاه که جوانان ان مرز و بوم در چنین جایگاهی تربیت شوند ، خواهند توانست حتی در سنین پایین ، با کوله باری از تجربیات اجتماعی و سیاسی و ادرای ، برای کشورشان گام های مثبت و مفید بردارند .
تحقق چنین حرکتی در حقیقت تمرین عینی دمکراسی ست . جوانان از این طریق ، با سازو کار حرکات دمکراتیک آشنا و صاحب انگیزه برای نقش آفرینی جدی و آزاد در جامعه می شوند . علاوه بر این به عقیده ی نگارنده ، تشکیل چنین مجلسی خواهد توانست به نهادینه کردن تحزب در جامعه نیز به عنوان یک مؤلفه ی کارا کمک مؤثری داشته باشد . در این اثنا احزاب ناچار خواهند شد به شاخه ی جوانان خود اهمیت بیشتر ی داده و در نتیجه کادر سازی برای احزاب این قِبل سازمان یافته تر انجام می پذیرد .
به هر روی علی رغم تلاش ناکام مانده ی دولت اصلاحات برای تشکیل مجمع و در نهایت مجلس ملی جوانان با بی مهری دولت مهرورز ، ناکام و عقیم ماند اما احیای روند تشکیل آن نهاد ضروری به نظر می رسد . این نهاد به عنوان رابطی دایمی بین جوانان و سه قوه و حتی رهبری ، می تواند برآیند نیازهای نسل جوان را به سطوح تصمیم گیرنده انتقال داده و دیدگاه حاکمیت را نیز نسبت به مطالبات و خواسته های نسل جوان بازتر ، عینی تر و منطبق بر واقعیت های موجود جامعه سازد . این مجلس یقیناً خواهد توانست ؛ احساس هویت جوانان را پویا و تقویت کند .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» دنیای امروز شاهد گسترش سازمان های غیردولتی و افزایش تأثیر آن ها در زندگی اجتماعی است . جایگاه شایسته ی سازمان های غیردولتی ( NGOs ) ها در دنیای امروز ، می تواند ناشی از دو عامل اساسی باشد : (1) توسعه ی فکری و سیاسی آحاد شهروندان و میل آنان به مشارکت در کارهای داوطلبانه (2) توسعه ی فکری و سیاسی دولت ها به مفهوم عام و خاص ؛ برای ایجاد بستر مناسب به منظور فعالیت های گروهی شهروندان .
امروزه سازمان های غیردولتی با فعالیت های غیرانتفاعی و داوطلبانه ، برای رفاه و ارائه ی خدمات عمومی ، به فعالیت می پردازند . در واقع این سازمان ها مهمترین شاخصه ی خود را در استقلال از دولت تبیین می کنند . به تعبیری تشکل های غیردولتی در قالبی هدفمند و قانونمند ، برای پاسخ گویی به مطالبات یک قشر و در یک حوزه ی خاص شکل می گیرند .
ارتباط نزدیک این سازمان ها با فرد فرد مردم ، حضور عنصر تعهد و خلوص نیت ، جایگاه والایی در نزد افکار عمومی ملت ها به آن ها داده است .
خوب است بدانیم ؛ کشور ما دارای تجارب غنی در مشارکت های مردمی برای حل مشکلات و پرداختن به مسائل گوناگون در عرصه های مختلف موجود ، طی هزاره هاست . سازمان های خیریه سنتی ، صندوق های قرض الحسنه و همکاری مردم در توسعه ی جوامع ، مثال هایی از حکومت خودجوش در دهه های اخیر به ویژه پس از انقلاب 57 است .
با شروع به فعالیت دولت رئیس جمهور خاتمی در سال 76 و ابراز علاقه و تمایل این دولت نسبت به گسترش بیش از پیش مشارکت های مردمی ، رشد و نمو سازمان های غیردولتی تحت عناوین و موضوعاتی مختلف چون : محیط زیست ، جوانان ، زنان ، خیریه ، امداد ، بهداشت و ... ، شتاب بیشتری به خود گرفت .
گرچه توسعه ی کمی این سازمان ها در حیطه ی موضوعات مختلف بسیار امید بخش جلوه می کند اما با توجه به نوپا بودن این نهادها در کشور ، در نتیجه ی تجربه ی محدود در این زمینه ، چالش های فراوانی را فراروی سازمان های غیردولتی قرار داده است . حال آن که در کشورهای مختلف جهان ( NGOs ) ها از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده و بسیاری از آن ها در عرصه های ملی و بین المللی بسیار تأثیر گذار هستند .
حقیقت این است که کشور ایران به لحاظ توسعه ی کمی سازمان های غیردولتی ، طبق آمار و ارقام نسبت به سایر کشورهای در حال توسعه ، در وضعیت نسبتاً مطلوبی به سر می برد اما از نظر کیفی یعنی ؛ توانمندی فنی ، مدیریت و تجربه ی کاری ، برنامه ریزی و ... ، اغلب سازمان های غیردولتی ایران در سطح بسیار نازلی بوده و از این نظر جای نگرانی وجود دارد .
بنابراین نمی توان به هیچ وجه ، ضرورت اهمیت بیش از پیش دولت و کارگزاران دولتی نسبت به نقش و جایگاه این مراکز را نادیده انگاشت . هر چند که این مهم نیازمند مشارکت گسترده ی ملی در تشکیل و نیز سامان دهی این نهادها ، بر طبق اصول و ضوابط علمی ، همچنین تلاش در جهت رفع کاستی های موجود در این عرصه می باشد .
در این بین جوانان ، به عنوان بیش از نیمی از جمعیت کشور می توانند و باید که نقشی فراتر از آن چه که می تواند باشد ایفا کنند . خوشبختانه پس از دوم خرداد 76 به ویژه ، به حضور حلقه های واسط میان دولت و ملت ، در قالب تشکل های غیرانتفاعی و ( NGOs ) ها در حوزه ی جوانان توجه و اهتمام جدی تری صورت پذیرفت . چنان چه جوانان ، پس از سال ها ، به نحو ملموس تری فرصت یافتند تا از این طریق دغدغه های شخصی و حقیقی خود را در قالب تشکل های غیردولتی پی گرفته و در سامان دهی آن بکوشند .
علی رغم این که نفس حرکت ایجاد شده به ویژه تداوم آن در شرایط کنونی بسیار نیکوست ، با این حال به نظر می رسد که این روند در دو سوی عمل ، هم از جانب جوانان علاقمند و هم از طریق مسئولین با تهدید ها و البته با فرصت های مناسبی مواجه است که در صورت عدم لحاظ نگاهی مدبرانه ، دقیق و کارشناسانه بدین مهم ، مخاطراتی را برای این نهاد مدنی ظریف و نوپا فراهم ساخت که از این میان موارد زیر تأمل جدی تری را از جانب متولیان امر برای تنظیم نحوه ی برخورد صحیح خود با این مسائل می طلبد :
الف ) ماهیت تشکل غیردولتی ؛ اساساً بر پایه ی انگیزه ی قوی در جهت رفع دغدغه های انسانی ، عام المنفعه و داوطلبانه ی اعضاست و به طور کلی این تشکل ها فعالیتی غیردرآمدزا دارند .
غالباً این نکته از دید اعضای تشکل های غیردولتی جوانان دور می ماند که فعالیت در این مراکز برای پاسخ گویی به دغدغه ها و مطالبات خاصی است که در محدوده ی علایق می گنجد . در حالی که بسیاری از جوانان با توجه به وضعیت ناهنجار در حوزه ی اشتغال و ... ، با این امیدواری که در سایه ی فعالیت در این حوزه بتوانند به درآمد ، شغل و مزایای خاصی دسترسی پیدا کنند ، این فعالیت را آغاز می کنند و در ادامه ی راه هنگامی که متوجه مشکلات ذاتی و عرضی حرکت و حدود و ثغور و کیفیت کار در این گروه های اجتماعی می شوند ، سرخورده و نگران یا از ادامه ی فعالیت باز می مانند یا عموماً غیر فعال می شوند و این شاید به علت تلقی ناصحیح از مفهوم و ماهیت این نهاد مدنی است . از همین رو آموزش های لازم در این ارتباط ، ضروری به نظر می رسد .
ب ) کارشناسان به این نکته تأکید می ورزند که فقدان یک نظام آموزشی و تربیتی مناسب در آموزش و پرورش و حتی آموزش عالی ، در جهت رشد فرهنگ مشارکت ، مسئولیت پذیری ، کار گروهی و جمعی ، کار داوطلبانه ، خیریه و ... ، به عدم آشنایی و نهادینگی فرهنگ کار گروهی و کار مشترک ، برای رسیدن به هدف مشترک در بین جوانان که موجب به وجود آمدن مشکلات حادِّ درون گروهی و کوتاهی عمر بسیاری از تشکل های غیردولتی می گردد ، دامن زده است .
پ ) یکی از ویژگی های سازمان های غیردولتی ، تعریف مأموریت های دقیق و مشخص اهداف سازمان است . با این حال اکثر تشکل های غیردولتی جوانان در قسمت اهداف دچار کلی گویی و کلی نگری هستند و معمولاً اهداف نامشخص و مأموریت های در دسترس و روشنی ندارند . حتی آن گروه هایی که با هدفی مشخص ، در دسترس و تعریف شده پا به میدان می گذارند ، در ادامه ی کار با پراکندگی در رسیدگی به اهداف مواجه می شوند .
ت ) تشکل های غیردولتی جوانان عموماً به محض تشکیل ، متوقع کمک و حمایت از سوی نهادها و سازمان های دولتی هستند ، در حالی که این مسئله عموماً با ماهیت وجودی و جوهره ی تشکیل این سازمان ها منافات دارد . با این حال دیده می شود که اعضای این سازمان ها ، مداوم در پی ایجاد ارتباط با سازمان های دولتی جهت اخذ و جمع آوری کمک های مالی هستند . البته این امر شاید ناشی از فقدان نگرش صحیح از جانب مردم به عنوان اصلی ترین پایه ها و تکیه گاه ها برای تشکیل ، تقویت و بسط فعالیت این نهادها و گروه های اجتماعی در سطح جامعه باشد . بر این اساس تلاش در جهت آگاه سازی عمومی نسبت به ماهیت تشکل های غیردولتی و همچنین لزوم توجه جدی تر بدین مقوله ، امری اجتناب ناپذیر است .
ث ) بدون تردید جهت گیری فعالیت های هر سازمان غیردولتی می بایستی در جهت تسهیل روند امور مربوط به حوزه ی کاری خود در سطح جامعه باشد . در واقع تشکل های غیردولتی برای رفع مشکلات و نابسامانی ها ی موجود به یاری دولت شتافته و با ارائه ی راهکارها و دستاوردهای تحقیقاتی و مطالعاتی خود حتی از طریق اعمال نظارت به وکالت از نهاد مردم بر روند پیش بری صحیح امور در دولت و نهاد حکومت ، در انجام و اجرای شایسته ی طرح های دولتی مشارکت می نمایند . در حالی که عموماً مشاهده می شود که اغلب تشکل های غیردولتی پس از تشکیل به رقابت با دستگاه های دولتی پرداخته و به موازی کاری با ارگان های مختلف حکومتی می پردازند که این امر به طور قطع سبب تحلیل انرژی مثبت موجود در این تشکل ها می شود .
ج ) به نظر می رسد تا زمانی که ( NGOs ) های کشور هنوز به لحاظ تعریف مناسبات خود با مجموعه ی نهادهای حاکمیت با مشکلات عدیده ای روبرو هستند ، تعریف مجموعه ای منفک به نام تشکل های غیردولتی جوانان دارای مخاطرات شایان توجهی باشد که کمتر بدان پرداخته شده است . بنابراین لازم است تا در حوزه ی ارتباط میان دولت و سازمان های غیردولتی جوانان ، درک صحیحی از دولت و این سازمان ها در اذهان هریک از این دو ، ایجاد شود .
تا زمانی که سازمان های غیردولتی فرهنگ و جامعه ی خود را نشناسد ، محدودیت ها و فرصت های دولت را شناسایی نکرده باشند و زبان ارتباط را نیاموخته باشند ، برخی پیام های ارسالی توسط سازمان های غیردولتی جوانان نامفهوم خواهد بود . از طرفی دولت نشینان نیز به افزایش درک این نهاد ها نیاز دارند ، دولت باید با سازمان های غیردولتی جوانان در سطوح مختلف گفت و گو کند و کارگزاران دولتی را آموزش دهند تا در مجموع ، نشان های مثبت و منفی تشکل های غیردولتی نزد دستگاه دولتی به درستی تبیین شود .
چ ) اصولاً از جمله مشکلات عمده ای که گریبانگیر سازمان های غیردولتی جوانان است ، نا آگاهی ارگان های دولتی از ماهیت این تشکل ها است . در حالی که تشکل های غیردولتی جوانان دارای اعتبارنامه ی فعالیت هستند ولی برای نهادها ، سازمان ها و ارگان های دولتی و خصوصی تعریف ناشده اند . چرا که به عنوان مثال برای افتتاح حساب بانکی و مسائل مالیاتی ، مجموعه های مورد نظر را ، از قبیل آگهی ثبت شرکت ها در روزنامه ی رسمی و ... طلب می کنند . در حالی که شرایط و روند ثبت تشکل های غیردولتی به ویژه در حوزه ی جوانان تفاوت زیادی با شرکت ها دارد .
از همین رو دوگانگی برخورد با تشکل ها باعث هدر رفتن انرژی بسیاری از جوانان در این عرصه شده و عدم توجه به سامان دهی و تدوین آیین نامه ها و رویه هایی که برای تمامی دستگاه ها شناخته شده باشد ، می تواند سبب آشفتگی هایی در این زمینه شود .
ح ) گسترش سریع سازمان های غیردولتی جوانان در سطح کشور به فعالان این گروه های اجتماعی فرصت بازیابی و اجرای برنامه های ارتقای کیفی را نداده است . از جمله نقاط ضعف این سازمان ها می توان به نبود برنامه ی مدون ، فقدان ساختار سازمانی مناسب ، ضعف در مدیریت و سامان دهی نیروهای داوطلب ، مشکل تأمین بودجه و اعتبار و نبود دانش فنی مناسب اشاره کرد که در نهایت موجب روزمرگی ، سرخوردگی ، دوباره کاری و اتلاف منابع مادی و نیروی انسانی خواهد شد . آن چه در این زمینه باید در نظر قرار گیرد . توانمند سازی است که می طلبد گام های مؤثری در این راستا از جانب نهادهای متولی امر برداشته شود .
هر چند به نظر می رسد ؛ بهترین راه ممکن این باشد که ( NGOs ) ها توانمند سازی خود را از طریق همکاری بین سازمانی و ایجاد نهادهای فراگیری چون شبکه ها ، خانه ی نهادهای مدنی و همکاری با دولت ، ضمن حفظ استقلال و فعالیت در فضای شفاف و ایجاد نظام گردش آزاد اطلاعات محقق سازند .
خ ) آن چه که از ظاهر امر برمی آید مبتنی است بر این که دستگاه حکومت در طرح مباحث نظری و بررسی ادبیات سازمان های غیردولتی ، قدم هایی برداشته است ولی نتایج حاصله به هیچ وجه کافی نیست . هنوز هیچ قانون جامعی برای ثبت و نظارت بر کار سازمان های غیردولتی موجود نیست . ثبت این سازمان ها فرآیند پیچیده و چندگانه ای دارد ضمن آن که قوانین مربوط به تأسیس شعب و همچنین نظارت بر دفاتر مالی شفاف نیست . تکلیف روابط بین الملل ( NGOs ) ها مشخص نیست ، استفاده از کمک ها و منابع مالی داخلی و خارجی هنوز قانونمند نشده و بسیاری موارد دیگر که همچنان مبهم است .
بنابراین شرایط ؛ دولت نشینان ، حاضرین در مجلس شورا و سایر نهادهای حکومتی نیز ، بدون دخالت در امور تشکل ها ، بایستی جهت برطرف ساختن موانع ، مشکلات قانونی ، ایجاد بستر های مناسب فرهنگی به منظور پذیرش نهادهای مدنی از جانب عموم اجتماع ، نهادینه کردن مشارکت ر ها در تمامی امور کشور اعم از برنامه ریزی ، اجرا و نظارت ، حمایت اصولی و ضابطه مند از برنامه های تشکل های غیردولتی و نظارت بر ( NGOs ) ها از طریق کمیته های مشترک دولت و سازمان های غیردولتی و جایگزینی آن به جای نظارت پلیس ، سعی و اهتمام مؤثری را معطوف سازند .
در پایان متذکر می گردد که جوانان به عنوان درصد بالایی از جمعیت کشور ، همان گونه که می توانند بسیار مثبت و محرک باشند هم می توانند به راحتی ایفاگر نقشی منفی و مخرب نیز باشند . هرچند نباید دور از ذهن داشت که در صورت اقدام صحیح و منطقی در جهت استفاده ی بهینه از ظرفیت ها و نیروهای بسیار جوان از طریق تقویت قالب های قانون مندی چون سازمان های غیردولتی یعنی همان ( NGOs ) ها ، این نسل می تواند جهشی عمده به سمت جلو را در تحولات اجتماعی ، فرهنگی ، اقتصادی ، سیاسی و ... سبب شود که در این صورت جوانان عزیز می توانند به بهترین وجه ممکن و مطلوب ، تحولات اجتماعی را شکل بندی و وقوع آن ها را سرعت بخشد .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» مدير بایستی راهنما و هدايتكننده مجموعه ی تحت مدیریت خود به سمت خلاقيت باشد . خلاقيت ، تركيبي از قدرت ابتكار ، انعطافپذيري و حساسيت در برابر نظرياتي است كه يادگيرنده را قادر ميسازد خارج از نتايج تفكر نامعقول به نتايج متفاوت و مولد بينديشد كه حاصل آن رضايت شخصي و احتمالاً خشنودي ديگران خواهد بود .
بدون ترديد ، مدير بايد خود به عنوان يك الگو در صف اول خلاقيت قرار داشته باشد . مدير نبايد فكري بسته و غير قابل انعطاف داشته باشد . با توجه به اين كه تغيير و نوآوري در هر سازمان و مجموعه ای از ضروريات به شمار ميرود ، افكار كليشهاي و قالبي رشد کارکنان ، مجموعه و حتی مديران را مانع آمده ، برای پذيرش تغييرات و نوآوريهاي ضروري محدودیت ایجاد کرده و جلوي بروز افكار نو و سازنده را ميگبرد . هر مجموعه ای هميشه به اميدهاي جديد و راههاي نو نياز دارد كه با تقويت روح خلاقيت و تشويق به بحث و انتقاد ، کلیه ی افراد شاغل در آن مجموعه به تشريك مساعي ميپردازند .
خيلي مواقع ، از تركيب دو يا چند مؤلفه ميتوان ، پديدهاي نو و جديد به وجود آورد . در حقيقت ، خلاقيت ، توان توليد و به وجود آوردن تركيبهاي نو است . عدهاي از مديران در همهي كارهاي خود از يك سبك يا روش معين استفاده ميكنند و به روشهاي ديگري كه ممكن است از آن روش بهتر .و پرارزشتر باشد فكر نميكنند . خلاقيت را يافتن راههاي جديد نيز ميتوان ناميد . در ويژگيهاي يك مدير ميتوان به اين نكته توجه كرد كه يك مدير خوب بايد معتقد باشد كه علاوه بر راههاي موجود ، راههاي ديگري نيز وجود دارد . او نبايد به يك روش و عادت خاص براي هميشه عادت دهد .
داشتن روح قدرشناسي از ايدهها و افكار جديد و توان تحمل آنها زمينههاي آزادي و در نتيجه خلاقيت را فراهم مي سازد . داشتن ديدي انتقادي كه چراهاي يك راه و اثربخشي يك وسيله يا نيرو را مورد سئوال قرار دهد ، سبب پيدايش خلاقيت ميشود . دادن فرصت بيان انديشهها و افكار نيز روش خوبي براي بروز خلاقيت است . در سازمانهايي كه مديران نسبت به مشاركت افراد در تصميم گيريها و دادن مسئوليت و اختيار علاقهي بيشتري نشان مي دهند ، ميزان خلاقيت و ابتكار و مسئوليتپذيري براي حل مشكلات بيشتر از سازمانهاي خودكامه يا كاملاً متمركز است .
بررسيهاي روانشناختي نشان ميدهد ، هرگاه مردم فرصت بيان انديشههاي خود را بيابند و در تصميمي كه بر سرنوشت آنان تأثير ميگذارد شريك شوند ، ايشان نوآفريني و آفرينندگي بيشتري از خود نشان ميدهند و مسئوليت بيشتر را ميپذيرند .
بيشترين كاربرد خلاقيت در زمانهاي بحراني ، مشكلآفرين و مواقعي است كه راهها و روشهاي موجود قدرت حل مسئله را ندارد و يا سازمان به ركود غيرمطلوبي رسيده باشد ، اگرچه مديران بايد از توان همهي عوامل و نيروهاي موجود در مجموعه ی تحت مدیریت و هم جامعه استفاده كنند . ولي از آنها انتظار ميرود كه خود از پيشگامان نوآوري باشند كه مدير نوآور منبع انرژيزاي خلاقيت براي ديگران است . گاهي اوقات سازمانها مجبور به استفاده از تكنولوژي و يا امكانات جديد هستند و ميخواهند به دلايل مختلف دست به بهبود و توسعهي سازماني بزنند ، همهي اينها نياز به نوعي فكر انعطافپذير وخلاق دارد .
پس مدير ميبايستي داراي صفت « خلاقيت » باشد ، خلاقيت گرچه به تواناييها و داناييهاي فرد بستگي دارد ، اما به آن بخش از ويژگيهاي مدير اشاره ميكند كه به حل مسائل جديد در موقعيتهاي مختلف و به شيوهاي بديع و درخور شرايط منجر ميشود .
امروزه ثابت شده است كه خلاقيت را ميتوان پرورش داد . يكي از شيوههاي كه به پرورش نوآوري ميانجامد فعاليتهاي پژوهشي است ، مديران اگر در شرايط فعاليتهاي پژوهشي دورههاي مناسب ضمن خدمتی را طي كنند و همواره به محیط موجود در مجموعه ی تحت مدیریت خود به منزلهي يك مورد پژوهشي بنگرند ، ميتوانند اين ويژگي را در خود پرورش دهند .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» از آنجا که نیروی انسانی هر کشور ابزار لازم و ضروری به منظور قدم نهادن در مسیر توسعه ی اقتصادی محسوب شده و بدون دارا بودن و یا توجه به نیروی انسانی کارآمد و متخصص ، دستیابی به این مهم ، امری غیر ممکن خواهد بود ؛ ایجاب می کند سیاست های رشد اقتصادی کشور الگوی اشتغال را به گونه ای پیش بینی کند که با لحاظ عوامل مؤثر اجتماعی ، فرهنگی ، سیاسی و اقتصادی همچنین از طریق ارائه ی برنامه ای مدون و قابل اتکا ؛ تثبیت موقعیت شاغلین حاصل آید . چراکه تنهاترین و ارجح ترین مؤلفه ی تضمین کننده ی آتیه ی هر فردی از افراد جامعه همانا اشتغال وی به شغل یا مشاغلی است که در طول عمر مسیر اقتصادی زندگی خود را باید بدان متکی کند . بنابر این سازمان ها بایستی با پدید آوردن شرایط مناسب ؛ پدید آمدن روحیه ای خوب و مثبت را در کارکنان موجب آیند نیز با تلاش در جهت شناخت کامل از استعدادهای بالقوه ی شاغلین ، زمینه ی بهره گیری از همه ی شایستگی ها و تخصص ها و نوآوری ها ی ایشان را فراهم آورند .
در کشورهای جهان سوم اما ؛ عدم تکافو و حتی فقدان امکانات مناسب برای راهنمایی و هدایت شغلی و حرفه ای افراد جامعه ، نظیر کمبود مراکز خدمات اشتغال در سطح کشور و یا کمبود پرسنل شاغل در کاریابی ها ی موجود و همچنین عدم وجود انگیزه و دانش فنی و علمی در بین کارکنان موجود عامل بازدارنده ایست که مانع از شناسائی استعدادها و توانائی های افراد و کمک به هدایت آن ها به مشاغل مرتبط با تخصص و روحیه ی آنان می شود . حال آن که عنایت به استعداد نهفته در کارمندان قطعاً می تواند منجر به توسعه ی اقتصادی و اجتماعی جامعه گردد . واقعیت اما این است که در سازمان های دولتی فعال در کشورهای جهان سوم که کشور ما هم جزء آن کشورها محسوب می شود ، کارمندان از مشکلات شغلی فراوانی از قبیل محیط نامناسب شغلی ، عدم احساس امنیت شغلی ، ساعات زیاد کاری ، بیماری های جسمی و روانی ناشی از مشکلات شغلی ، بروز مشکلات خانوادگی ، عدم تکافوی درآمد ، عدم امکان احراز پست های مدیریتی و ... در رنج بسر می برند .
کارمندان این سازمان ها علاوه بر این که به نحو بارز ، بار مسئولیت یک خانواده را بر دوش می کشند ناگزیر از رویارویی با این گونه مشکلات نیز هستند که در میان این عوامل از همه مهم تر البته ؛ عدم تکافوی درآمد مطلوب است که منجر به گرایش اغلب شاغلین در ادارات دولتی به اشتغال به شغل دومی گردیده که عموماً ربطی به شغل رسمی و نخست ایشان هم ندارد . بر این اساس موجبات کاسته شدن مهارت های فردی آنان در شغل اداری و اصلیشان فراهم آمده ، مهم تر این که این روند راندمان کاری و توسعه ی جامعه را با محدودیت مواجه می سازد . هر چند کارمندان برای تأمین معاش ناچار و ناگزیر به اِعمال آن گرایش می باشند .
در کل اگر سازمان ها قصد بر این داشته باشند که از نیروهای فعال در بخش دولتی کشور نهایت استفاده و بهره بری را داشته باشند ، دروهله ی نخست بایستی به نیازها و خواسته های آنان توجه و عنایت ویژه ای را مبذول داشته ، در ثانی نسبت به شناسایی انگیزه هایی که کارمندان را وادار به انتخاب و انجام شغل دوم نموده است اهتمام لازم را معطوف دارند زیرا در صورت توجه و عنایت به نیازها و استعدادهای نهفته در نیروی شاغل در سازمان های دولتی ست که زمینه ی رضایتمندی کارمندان را موجب آمده بلکه افزایش انگیزه و هم کارآمدی حرفه ای ایشان را بیش از پیش فراهم می آورد . نهایت این که با اخذ این سیاق کارایی بالایی را در نزد همه ی کارکنان که منجر به توسعه ی اقتصادی و اجتماعی جامعه می شود ، شاهد خواهیم بود .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» در مقطع کنونی از تاریخ این دیار کهن ، به پشتوانه ی مجموعه ای از مواریث عظیم اسلامی ، ظرفیت های سرشار ملی و مفاخر ارجمند فرهنگی و اجتماعی ، همچنان شاهد رویش مستمر نیروها و توان هایی جوان و پویا هستیم .
بدون تردید ، این توان جمعی و نیروی حیاتی کشور ، اینک نشاط و سرزندگی بیشتر از پیش ایران اسلامی را سبب گردیده و چشم اندازی نوین را از این سرزمین ، ترسیم نموده است .
اما در این بین ، آن چه تأمل برانگیز است ، رشد روزافزون انگیزه ی مشارکت جویی این قشر جوان می باشد ، به نحوی که آنان را بی پرده به سوی طرح صریح خواسته های خود ، در عرصه های مختلف فرهنگی و اجتماعی سوق داده است .
از این رو ، بدیهی ست اگر « سامان دهی فضای اجتماعی و سازمان دهی قالب هایی که این مطالبات را پالایش کرده و در خدمت فرآیند تصمیم سازی و تصمیم گیری کلان کشور قرار دهد » را از جمله وظائف مهم و اجتناب ناپذیر در حال حاضر به شمار آوریم .
امروز ، بقا و دوام شور انقلابی و انگیزه ی مشارکت جویی مردم بلکه نسل جوان ، در گروی تعیین و تبیین بنیادهای نظری مشارکت اجتماعی و گسترش زمینه های عملی مشارکت ( به مفهوم واقعی کلمه ) از طریق تأسیس و تقویت نهادهای مدنی است ، تا به گونه ای مطلوب و حرفه ای ، محدودیت ها و ظرفیت های موجود در گستره ی جامعه را بررسی کرده و نیروهای مستعد و کارآمد را برای انجام برنامه ها شناسایی و پرورش دهند .
حال آن که ، نبایستی دور از ذهن داشت که « توسعه ی درون زا ، پایدار و متوازن » مستلزم همیاری و همکاری همه ی آحاد ملت ، در قالب های سازمان یافته و قانونمند است که این مهم با تشکیل و بسط فعالیت سازمان های غیردولتی ، به بهترین نحوِ ممکن ، امکان تحقق خواهد یافت .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» خانواده ی ایرانی محل حرکت های عمده ای است که الزاماً به مفهوم به هم ریختگی وضعیت سنتی و پذیرش وضعیت مدرن از سوی این نهاد نیست . تغییرات در خانواده بیشتر در وهله ی نخست بر خوردار از زمینه های فرهنگی است تا اقتصادی و یا حتی سیاسی .
آن زمان که چنین وضعیتی پیش می آید ؛ یعنی خانواده در درون به نوعی مبتلا به تغییر نگرش اساسی و عمده شده و از سوی دیگر البته ساختار اجتماعی و اقتصادی خود را حفظ می نماید ، محصول نهایی آن مسئله ای تحت عنوان تناقض خواهد بود . تناقض بین میل و علایق فرهنگی و امکانات و وضعیت موجود خانواده که برخی از اوقات خود را در وضعیت تعارض بین پیر و جوان ، زن و شوهر با پدر و مادر و یا به عکس ، بروز می دهد . افزایش آمار طلاق ، فرار دختران از خانه ، اعتیاد و حتی کمی ارتباطات بین افراد خانواده و دیگر موارد از این دست ، حکایت از تناقض یاد شده و به نوعی بحران در خانواده ی ایرانی دارد .
اما وضعیت بحرانی در خانواده ی ایرانی به معنا و مفهوم اضمحلال و فروپاشی خانواده نیست . چرا که خانواده ی ایرانی خانواده ای است که راه نجات از وضعیت سنتی خود را در پناه بردن بی پرده به وضعیت مدرن نمی جوید . چرا که در عمق معتقد است راه حل ارجح در تخریب یک موقعیت و دستیابی به موقعیتی ناشناخته نمی تواند نهفته باشد .
عدم وجود موسیقی مشترک ، خاطره ی مشترک ، اوقات فراغت مشترک ، از جمله مشکلات گریبانگیر خانواده ی ایرانی در شرایط حاضر محسوب می شود . اما با وجود همه ی این مشکلات و هم تعارضات گوناگون هنوز مؤلفه هایی وجود دارد که سعی دارد این خانواده را به شکل و طریقی وصل و جمع و جور کرده و بدان دوام بخشد که این مؤلفه ها همان آداب و رسوم است . بدیهی ست متصدیان و برنامه ریزان حوزه ی فرهنگی و اجتماعی در کشور ملزم به بررسی و شناخت دقیق تر آداب و رسوم خانواده ی ایرانی و تلاش برای تقویت و عمق بخشیدن به آن خواهند بود . امری که علی رغم شعارها هنوز از منظر مسئولین و البته افراد جامعه مورد غفلت قرار گرفته و این آداب و رسوم اند که به واسطه ی حضور طولانی مدت خود ، آن چنان در تارو پود رفتار فرهنگی هر ایرانی رسوخ نموده است که متکی به همین اصالت نقش خود را ایفاگر است . اما با کم رنگ شدن این اصالت و رفته رفته از یاد بردن آن در میان قشر جوان ، تکلیف چه خواهد بود ؟
....................................................................................................................... پایان مطلب
» در آن صورت که سعی حاضر بیشتر از این معطوف به جلوگیری از تحول در جامعه گردد ، بدیهی ست که جامعه دچار بحران می شود . چرا که جامعه مبتلابه ریزش ارزش ها شده و حقیقتی در سطح کلان اجتماع رخ می دهد که قطعاً در شرایط حاضر و اکنون جامعه موجود نیست . در نتیجه ی آن رخ داد افراد جامعه احساس امنیت و رضایت نمی کنند که این ناامنی هم دارای ریشه های اقتصادی – سیاسی و هم نشئت گرفته از موجبات اجتماعی – فرهنگی می باشد .
متصدیان مملکت هنوز جامعه را قبول نداشته و دائماً اضطراب و نگرانی را به انحاءِ مختلف در اجتماع تزریق می کنند . مدیران بلکه همه ی آنان که به ویژه در حوزه ی فرهنگ و اجتماع بحث می کنند ، متأسفانه هزینه های طبیعی را به جای هزینه های غیر طبیعی جلوه می دهند . نباید از ذهن دور داشت که پیش از هر گونه سامان اقتصادی – سیاسی ، نیاز به نوعی سامان فرهنگی – اجتماعی ، و پاسخ گویی روشن به این نیاز اساسی ، در اولویت و ارجحیت قرار دارد .
آن چه که مبرهن است این که ناگزیر باید سامان فرهنگی را بلکه دستِ کم تغییر نگرش در ابعاد فرهنگی زندگی اجتماعی جامعه را یک امر یا فرآیند طبیعی تلقی نمود و حتی اگر این تغییر در الگوی مصرف رسانه ای در سطح عام مطرح بوده و شکل بگیرد نیز ملزم نخواهیم بود آن را به بی دینی تعبیر و تفسیر به رأی کنیم . آن گاه که میل جامعه به سمت و سویی که از پیش انتظار آن است پیش نمی رود قطعاً نمی توان آن روندِ خلافِ میل را تفسیر به یک امر نابهنجار نمود . باید اجازه داد جامعه نفس بکشد .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» اساساً سیاست زدگی و تمایل به سیاسی بودن در جامعه ی ما و فراگیر بودن آن مربوط می شود به افسارگسیختگی قدرت و میل تاریخی به داشتن قدرت مطلقه در ایران که سبب شده تا در تاریخ یکصد ساله ی معاصر تلاش جامعه ی ایرانی عمدتاً حول محور « مهار » قدرت یا به بیان دیگر بازگرداندن قدرت به جایگاه خودش متمرکز باشد . قدرت در مقابل این تلاش در نهایت ناگزیر است بپذیرد که محدود بوده و مطلقه و افسار گسیخته نمی تواند باشد . بنابراین علت گرایش غالب مردم در جامعه ی ایرانی به سیاست را باید در مواجه بودن آنان با فرار قدرت از میل تاریخی مردم برای مهار و محدود شدن دانست که بر این اساس اجازه ی شکل گیری نهادهایی در جامعه که در راستای محدود شدن قدرت گام بر می دارند را نمی دهد .
در این حال مردم ایران در تلاش اجتماعی خود مبتلا به چالشی مهم هستند و آن این که تلاش ملت معطوف به این است که قدرت مهار شده و در چارچوب یک حوزه ی قانونی و مشروع تن دهد . آن گاه که این سعی فاقد نتیجه باقی می ماند جوزدگی سیاسی و گریز از سیاست در میان جامعه شکل می گیرد .
به بیانی می توان چنین گفت که در اثر این فرآیند به شدت سیاست زدگی و سیاست زدایی البته در میان توده ی مردم موضوعیت می یابد که این چنین وضعیتی به ویژه آن زمان که مردم احساس می کنند جناح های درگیر قدرت ، به جای آن که در راه منافع ملی و منافع اقشار اجتماعی قدم نهند ، در جهت حفظ و توسعه ی منافع خود در تکاپو و تلاشند . این امر سبب می شود تا مردم کنار کشیده و طی این روند منجر به ایجاد نوعی انفعال عمومی در جامعه شود .
بر این اساس عدم میل به مهار و تن دادن به چارچوب قانون ، در ساختار قدرت در ایران از یک سوی و از در سوی مقابل احساس یأس و سرخوردگی و زدگی از سیاست در میان مردم در نتیجه ی عدم یافتن امکان تحقق خواسته و تلاش تاریخیشان ، به عنوان ریشه ی اصلی سیاست زدگی و سیاست زدایی در فضای کنونی ایران ارزیابی می شود .
مردم ایران البته مبتلا به نوعی بدبینی تاریخی نیز هستند . بدان سبب که سرزمین ایران قرن ها عرصه ی تاخت و تاز اقوام و جریانات گوناگون و هم قدرت های داخلی و خارجی بوده است . بر این اساس مردم ایران قبل از آن که خوش بین باشند ، بدبین و دیرباورند که این حقیقت از ویژگی های عمومی ملت به شمار می رود .
بنابراین هر جریانی که در جامعه برای دستیابی و یا مقابله با قدرت شکل می گیرد ناگزیر است به این که صداقت خود را اثبات کند . برای مردم باید ثابت شود که جریان مزبور در پی تأمین منافع جامعه است . بر این مبنا و به حسب تجربه هرگاه مردم در میان خود صادق العهدی یافتند ، از حمایت خود دریغ نکرده ؛ دامن دامن ، حمایت خود به پیش پای او گسترده اند . پس اگر مردم از سیاست زده می شوند ناشی از خطا و میل به انحصار و تأمین منافع ویژه در میان حاکمان است .
در این بین بهترین نمونه به عنوان مصداق ، شخصیت و جریانی ست که شخص خاتمی در دوم خرداد 76 و پس از آن در مقابل مردم ایران قرار داد . قطعاً انتقاداتی که پر اکنده در میان مردم نسبت به دوران حاکمیت دولت اصلاحات وجود دارد از باب عدم گرایش به جبهه ی اصلاحات و جانبداری از طیف مقابل نیست . این که مردم گامی به جلو بردارند و احساس کنند چرا خاتمی قاطع برخورد نکرد ، بدان مفهوم است که مطلوب حاصل شده و به عبارتی خاتمی توانسته است صداقت خود را اثبات و حقانیت خود و مواضع جریان خود را به خوبی نهادینه کند که این خود دستاورد بزرگی ست و بهترین دلیل بر این که در شرایط کنونی نیز بهترین تکیه گاه برای ادامه ی راه ، هنوز همان مسیر اصلاحات است یعنی تداوم تلاش برای مهار کردن قدرت اما با پذیرش فرسایشی بودن قدم نهادن در این راه و لزوم تحمل و صبر بیشتر است از جانب مردم در جامعه .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» هنگامی که سایه ی یک غم ، یک ترس یا یک افسوس ، مصرانه خود می نماید آن گونه که صدای درونیِ آن ، چنان طنین می اندازد که سایر صداها را در خود محو می کند ؛ باید گفت شخص در معرض خطر است . هنگامی که تمام روز ، هر ساعت ، هر لحظه دردی کسل کننده ، به طور مستمر اما مبهم را در اعماق وجودمان حس می کنیم ؛ باید بدانیم که نگرانیم . در این صورت فقط یک راه باقی می ماند ، باید نگرانی را متوقف کنیم و آن را از بین ببریم .
نگرانی یک دوراندیشی بی ثمر است . نگرانی سبک کردن اندوه های احتمالی آینده است به قیمت بدبختی امروز ما . نگرانی به ظاهر کمک دهنده ی به ما در تحمل کردن وضع موجود و آماده شدنمان برای آینده است اما به واقع دشمنان ذهنی را در جهت تضعیف نیرویمان افزایش می دهد تا نیروی ما را تحلیل برد .
نگرانی تسلط اندیشه یی مبهم ، بی قرار ، سیراب نشدنی ، ترس آور و هولناک بر ذهن است . نیرو و توان ذهنی که باید صرف وظائف متوالی روزانه شود ، به موجب این اندیشه ی منفرد و ثابت ، به طور پنهانی و دایمی جذب شده و به هدر می رود . نیروی سرشارِ ناخودآگاه ذهن که ضامن بهترین موفقیت ها و عالی ترین فعالیت هاست در بند نگرانی گرفتار آمده و تلف می شود .
نگرانی را البته نباید با دلواپسی اشتباه گرفت . اگر هر چه هر دو واژه از نظر معنا و مفهوم یکی هستند . اما در اصل نگرانی مانع و حایلی است که به نوعی اثر سرکوب کننده بر فعالیت فرد دارد .
دلواپسی در مواجهه ی با مشکلات بزرگ زندگی با جدیت ، آرامش و متانت برخورد می کند . دلواپسی همیشه امکانات امیدوارانه را در پیش رو دارد و انسان را به فکر چاره می اندازد و برای روبرو شدن با نتایج ، آماده نگه می دارد .
نگرنی اما یک اندوه بزرگ و تنها نیست ، بلکه مجموعه یی است از ترس های مبهم ، کم اهمیت و بی قرار که در صورت ترکیبشان ، مداومت و هم تکرارشان ، بزرگ جلوه می کنند .
این عادت به نگرانی و بزرگ جلوه دادن غم های کوچک است که خورشید خوشبختی را تیره و تار می کند و همین نکته است که محلی از اعتراض را برمی انگیزد .
برای معالجه ی نگرانی ، شخص باید پزشک خود باشد و درمانی شجاعانه را در پیش گیرد . او باید به تمامی وجود به بیهودگی و بی فایدگی مطلقِ نگرانی پی ببرد و نیندیشد که این نظریه یی پیش پا افتاده و بی ارزش است . بلکه حقیقتی است که باید آن را از قالب کلمات خارج کرده و به واقعیتی زنده مبدل سازد . او باید کاملاً درک کند که اگر این امکان وجود داشت که تمامی عمر را در نگرانی بسر برد ، حقیقت ذره ای تغییر نمی کرد . زمان ، زمان عمل است نه نگرانی ؛ چرا که نگرانی هم فکر و هم عمل را فلج می کند . اگر ستونی از اعداد را زیر هم بنویسیم و جمع ببندیم هیچ میزانی از نگرانی قادر نیست حاصل جمع را تغییر دهد . این نتیجه در اصول بدیهی ریاضی نهفته است . نتیجه در صورتی تغییر می کند که یکی از اعداد آن ستون تغییر کند .
هنگامی که انسان نمی تواند بر نگرانی فایق آید ، زمانی است که واقعاً نگران است . در این صورت خود را با بحران در امور مواجه می بیند و یا تصور می کند که چنین است . این زمانی است که او به تمامی نیروی فکری اش نیازمند است تا نقشه هایش را سریعاً طرح کند و در یابد عاقلانه ترین تصمیم کدام است و مانند ناخدایی با چشمانی باز آسمان و مسیرش را بنگرد ، سکان را محکم بگیرد و این کشتی توفان زده را به ساحل نجات بکشد .
دو دلیل در این که چرا فرد نباید نگران شود وجود دارد . هر یک از آن دو باید در هر موردی به کار آیند . اول به دلیل این که نمی تواند از نتایجی که در موردشان نگران است جلوگیری کند .
دوم به آن علت که اگر قدرت دفع ضرر را ندارد ، به یک تمرکز فکری کامل نیازمند است تا با آن شجاعانه روبرو شود ، از شدت آن بکاهد و تا آنجا که می تواند خود را از این کشتی توفان زده نجات دهد و نیرویش را برای طرح آینده یی نوین ذخیره کند .
اگر انسان روز به روز ، با بینش و آگاهی بر تلاش خود بیفزاید ، دیگر جای هیچ ترس و پشیمانی و نگرانی نیست . رنج و عذاب نگرانی کمترین کمکی به او نمی کند . درمان نگرانی اما کار ساده ای نیست ، چیزی نیست که با استفاده از فلسفه ی بی ارزشی درمان شود ، بلکه نیازمند استفاده از عقل سلیم در حل و فصل مسائل زندگی است . انسان حق ندارد توان و نیروی خود را هدر دهد و از قدرت و نفوذ خود بکاهد ، زیرا در قبال خود ، خانواده ، جامعه و جهان وظایفی انکار ناپذیر بر عهده دارد .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» آدام اسمیت ، به عنوان پدر علم اقتصاد ، در حدود دویست سال قبل در کتاب « ثروت ملل » عنوان می کند که حمایت از ثروت بریتانیا ، در واقع حمایت از اقتصاد مملکت است ، زیرا صاحبان صنایع ، تولیدات و خدماتی را ارائه می دهند که منافع نهایی آن به کشور بریتانیا خواهد رسید . بنابراین ایجاد انگیزه در آن ها به عنوان پشتوانه ای برای اقتصاد ، باعث خواهد شد که پول ملی به صورت واقعی تقویت شود .
با توجه به این مطلب ؛ آن چه که دست کم در زمان حاضر در اقتصاد کشورهای جهانِ پیشرفته ، پشتوانه ی توسعه ی اقتصادی و پیشرفت مملکت می باشد ؛ همانا تولیدات و خدمات ارائه شده است ، نه افزایش یا توزیع نقدینگی در بین مردم . زیرا توزیع ریال و افزایش حجم پول در دست مردم ؛ شاید در کوتاه مدت ( یک الی دو ماه ) مردم را خوشحال و خوشنود کند ، اما در نهایت باعث افزایش شدید تورم و بحران گرانی در جامعه خواهد شد . بر این اساس همان قشر محرومی که ، دولت مهرورز نهم در ظاهر از آن دفاع می کند ، تاوان آن تورم شدید را خواهد پرداخت .
به عبارت دیگر ؛ کشور از یک طرف با بحران شدید اقتصادی یعنی رکود و ورشکستگی صنایع روبرو می شود ، که نهایتاً این امر به کاهش عرضه ی کالاها می انجامد و از طرف دیگر با توجه به این که پول بیشتری در دست مردم انباشته می شود ؛ تقاضا افزایش یافته که این امر منجر به گرانی شدید خواهد شد .
بنابراین به نظر می رسد ، همانند کشورهایی مثل ژاپن و آلمان غربی ، تنها راه طولانی مدت اما مؤثر و زیربنایی برای نجات محرومین و قشر کم درآمد ؛ همان حمایت و پشتیبانی از تولیدات خواهد بود . نتیجه آن که این درست است که در کوتاه مدت یک اقلیت یعنی صاحبان صنایع مورد حمایت قرار می گیرند ، اما در بلند مدت و در واقع امر این اکثریت مردم خواهند بود که از افزایش تولیدات و خدمات منتفع شده و ارزش پول ملی به صورت اصیل و واقعی بالا خواهد رفت . علاوه بر آن که صنایع ملی نیز دچار بحران و ورشکستگی و بسته شدن نخواهد شد .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» واژه ی امنیت ، از مفاهیم به نسبت توسعه نیافته ، مبهم و البته نارساست که معنای دقیق و مشترکی تا به اکنون از آن به دست نیامده است . بدان حد که هر کس از یک منظر و دیدگاه به بیان تعریفی از آن مبادرت ورزیده است . در تعریف لغوی آن آمده است ؛ ایمن شدن ، در امان بودن و بی بیمی . اما یکی از غالب ترین تعاریف کلاسیک آن که بیشتر مورد پسند می نماید امنیت را توانایی یک ملت در مقابله با تهدیدهای خارجی و داخلی نظام حاکم بر کشور شان می داند . تهدیدهای خارجی اعم از نظامی و غیر نظامی مراد بوده و تهدیدهای داخلی خود تابعی است از مؤلفه های سیاسی ، فرهنگی ، اجتماعی و اقتصادی .
بر این مبنا امنیت از آن جا که به طریق اولی تابعی از شرایط و دگرگونی های اجتماعی است ، مفهومی کاملاً پویا بوده که با تغییر فضای اجتماعی دستخوش تغیییر می شود .
از جمله متغیرها و مؤلفه های جدی که در تحول خصیصه های ایمنی یک جامعه مؤثر است می توان تحول در حوزه ی دانش ، فن آوری ، توسعه ی ارتباطات فرهنگی ، تحولات سریع بین المللی و نهایتاً ثبات سیاسی که خود مبتنی بر وجود نوعی تنوع و تکثر موجود در جامعه شکل می گیرد را در ذهن آورد .
اما آن چه در شرایط کنونی جامعه مورد تأکید است ؛ بازنگری در نوع نگاه حاکم نسبت به مقوله ی امنیت است . بدیهی ست باید نگاهی مناسب و واقع بینانه بدین مقوله تنظیم شود . سابق بر این ؛ نگاه به امنیت به طور عمده سخت افزاری بوده که اغلب از منظر دفاعی و نظامی به این پدیده پرداخته می شد . اما اکنون که با تغییر و تحولات جهانی مواجهیم ، مقوله ی امنیت تنها تابع مفاهیم دفاعی ، نظامی و انتظامی نیست بلکه عناصری دیگر هم در آن به ایفای نقش می پردازند . به عبارتی اکنون در کنار نگرش سخت افزارانه به امنیت نوع نگرش نرم افزارانه به آن از اهمیت بیشتر و عمیق تری برخوردار شده است .
این نوع نگاه تابع تحولات اجتماعی چون میزان مشارکت شهروندان در عرصه های مختلف سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی است . آن چه در این بین بسیار حائز اهمیت می نماید نوع نگاه به امنیت در جامعه ایست که غالب جمعیت آن را جوانان تشکیل می دهند . حقیقت آن است که جوانان کشور ما امروز با تحولات اساسی ، عمیق و سریع اجتماعی خود را مواجه می بینند که تحول در ساختار جمعیت ، تحول در ساختار آموزش و پرورش ، توسعه و گسترش سریع ارتباطات ، کاهش سهم دولت در کنترل تغییرات اجتماعی و تحولات علمی و فن آوری از این جمله اند .
طبیعی ست که این تغییرات در ذهن نسل جوان سئولات و پرسش های اساسی بسیار و متعددی را پدید می آورد که نیازمند پاسخی شفاف و روشن برای هر کدام از این سئوالات و پرسش ها خواهند بود . جوانان امروز به دنبال قرائتی از دین و مقوله های فرهنگی و حتی آرمان های جامعه هستند که به طریقی شفاف و بی پرده پاسخ گوی پرسش های ذهنی آنان باشد . حال اگر زمینه های پاسخ گویی به این سئوالات وجود نداشته باشد یا به وجود نیاید ؛ جوان به طور دائم احساس اضطراب و نگرانی و عدم ایمنی خواهد داشت .
یکی از موجبات جدی که جوان مبنی بر آن احساس ناامنی می کند ؛ آرزوهای تحقق نیافته ی اوست که منجر به حس یأس و نومیدی می شود . این انتظارهای انباشته و تحقق نیافته قطعاً موجب محدودیت برای جوان می گردد که اگر چنین محدودیتی بسط یابد ، تجلی ناهنجاری و حتی بی هنجاری را درمیان جامعه ی جوان شاهد خواهیم بود .
در جامعه از سویی مطرح می شود که جوان باید در عرصه های مختلف حضور یابد ، از سویی اما قالب های مناسب و پویا و نه تشریفاتی برای حضور او فراهم نمی آید . بدیهی ست پرداختن به راهکارهایی برای رفع مشکلاتی چون مسکن ، ازدواج ، اشتغال ، و مسائلی از این دست برای جوانان لازم بلکه ضروری ست اما قطعاً کافی نمی تواند باشد . جوان بیش از هر چیز به دنبال هویت یابی ست . بر این اساس تأمین هویت باید به عنوان یکی از اولین و اساسی ترین اجزای راهبرد تأمین امنیت در جامعه ای که غالب جمعیت متشکل آن همان گونه که پیشتر از نظر گذشت شامل بر جوانان می باشد ، مد نظر قرار گیرد .
امروزه دو نگاه متفاوت به جوانان وجود دارد ؛ یک نگاه نوع ممانعتی آن است و نوع دیگر نگاه مصونیتی . راهبرد تأمین امنیت جوانان نیز از آن جا ناشی می شود که کدامین نوع از دو نگاه یا نگرش مزبور بر جامعه یا ارکان حاکمیتی حاکم باشد . نگاه اول مدام در پی نصیحت و توصیه بر می آید و جوان مطلوب این نگاه ، جوانی ست که کاری به کار سیاست و مسائل فرهنگی و اجتماعی نداشته و دارای روحیه ی پرسشگری نباشد . این نوع نگاه تنها به ظاهر جوان می نگرد و او را در امور مهم آن گونه که باید دخالت نمی دهد . باعث تأسف البته این که این نوع نگاه ، غالب بر ذهنیت مدیریت حاضر در کشور در ارکان مختلف آن است .
نگاه دوم اما جوانی را می پسندد که در پی دست یابی به پاسخ برای پرسش ها و ابهامات نشسته بر ذهنش است ، حال آنکه نگاه ممانعتی از منظر توطئه گر و منحرف بودن به جوان می نگرد . در مقابل نگاه مصونیتی در صدد است دایره ی حضور جدی و مؤثر جوان را در فرایندهای اجتماعی از پایین ترین سطوح تا بالاترین سطوح بسط دهد تا بدین واسطه با شکل گیری جامعه پذیری در نسل جوان ، او را دارای هویتی حقیقی نماید تا برای ادره ی امور مملکتی نظام و کشور ، کانون قدرتمندی از نیروهای آماده به خدمت و با صلابت فکری و عملی شکل بگیرد . بیان این نوع نگاه معطوف به این است که جوان بایستی مطالعه داشته ، عناصر حیات بخش فرهنگ و میهن خود را به خوبی بشناسد ، با تاریخ اسلام و ایران آشنایی کامل پیدا کند ، جامعه شناسی بداند و از علوم معاصر مطلع باشد . بدیهی ست در چنین حالتی ست که جوان خواهد توانست در مواجهه با هر هجمه ای مصونیت یابد . چرا که هویت خود را به خوبی شناخته است . در حالی که جوان پرورش یافته در نگاه ممانعتی دارای هویت حقیقی نبوده ، بسیار آسیب پذیر است و با کوچک ترین هجمه ای از هر حیث دچار خودباختگی و یا بحران هویت می شود .
به نظر می رسد این اتفاق به نحو نامیمونی در جامعه ی جوان ما در پی اصرار غیر منطقی بر اتخاذ نگاه اول درمقابله با نسل جوان از سوی متصدیان و سیاست گذاران ، در حال بسط روز افزون بوده و حتی در هنگامه هایی به خط قرمز خود نزدیک می شود . بر این اساس می طلبد متولیان امر به نحو یکپارچه و با توجه به اثبات عدم صحت روش های پیشین در برخورد سخت افزارانه ی صرف با مقوله ی تأمین امنیت جامعه ، به تجدید نظر جدی در این راستا مبادرت ورزیده با لحاظ مؤلفه های نرم افزارانه در تأمین امنیت و مصونیت اجتماعی ، هویت فراموش شده ی جامعه ی جوان ایرانی را بازآفر ینی نموده راهی روشن را در پیش روی نسل جدید و فردایی روشن تر را برای تعالی ایران زمین بگشایند .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» سرنوشت هر آن چه طنازی کند و منتقدین را هزاران بار در آغوش مرگبارش بفشرد ، باز نمی توان روزی را به تصور گنجاند که جماعت اهل انتقاد ، از بیم جان لب به سخن نگشوده و از کژی ها در ساخت و کارکرد عناصر جامعه انتقاد نکنند . هر چند ، گاه انتقادها به پرخاش گری ، انتقام جویی و عقده گشایی نزدیک می شود .
واقع امر این است که مناسبات جامعه سیال نیست . بنابراین برخی منتقدین چون می دانند هیچ گاه به قدرت نمی رسند ، با لحن غیر مسئولانه انتقاد می کنند . اگر چرخه ی مسئولیت در گردش بود و منتقد می دانست که روزی هم خود او در مصدر کار قرار می گیرد ، آن گاه با توجه به واقعیات و حقایق ، انتقاد می کرد . از سوی دیگر عده یی از منتقدان از آن می ترسند که فضای شاید نسبتاً باز کنونی فردا و فرداها بسته و بسته تر شود . بنابراین با انباشتی از عقده های فروخورده ، انتقاد وافشاگری می کنند .
از دیگر سو ، شماری از انتقاد شوندگان در برابر نقد صحیح و اصولی ، چشم خود را می بندند و دهان به ناسزا می گشایند . آن ها در لحظه ای که حرف های منتقد را می شنوند ، تنها به فکر پاسخی تند و آتشین هستند . گویا گمان نمی برند انتقاد می تواند راهکاری برای برون شد از مخمصه ها باشد .
با جستاری ساده در تاریخ دم دست ، به راحتی می توان ردپای انتقاد را دست کم از سال 61 هجری بدین سو ملاحظه کرد . در آن سال ، امام حسین (ع) به قدرت نامشروع زمان انتقاد کرد و برای امر به معروف ، به قیام برخاست و به این ترتیب روح انتقاد از ناراستی ها را تا ابد در کالبد جهان اسلام دمید .
در واقع استقبال از انتقاد ، مستلزم پیش فرض هایی ست ؛ کسانی که مورد انتقاد قرار می گیرند ، باید بدانند که صاحبان قدرت و مسئولیت هم ممکن است مرتکب خطا شوند . آن ها نباید به اتکای تقوای درونی ، در صدد نفی کنترل بیرونی برآیند .
این امکان وجود دارد که صداهای مختلف به گوش مردم برسد تا بهترین قول برگزیده شود . اما صدای منتقدان گاه به دشواری شنیده و یا حتی خفه می شود . این اتفاق بدانگاه روی می دهد که انتقاد شوندگان پشت مفاهیم مقدس و متعالی پنهان می شوند . در هر حال دور نخواهد بود روزی که افراد با حق سنجیده شوند و نه این که حق را با افراد سنجید .
.......................................................................................................................... پایان مطلب
» بیکاری پس از فارغ التحصیلی ، یکی از مهم ترین دغدغه های دانشجویان به شمار می رود . تعداد قابل توجهی از دانشگاه های کشور فارغ التحصیل می شوند ، در حالی که با توجه به محدودیت استخدام در بخش های دولتی و عدم توسعه ی مناسب در بخش خصوصی از جهت فراهم شدن بستر جذب نیروی کار همچنین عدم هماهنگی رشته های تحصیلی دانش آموختگان با نیازهای جامعه ، آنان با مشکل روزافزون بیکاری مواجه می شوند .
بدیهی ست بیکاری تحصیل کرده ها به معنای پیشی گرفتن عرضه بر تقاضای نیروی انسانی تحصیل کرده در بازار کار است .
در شرایط متعارف انتظار می رود که با فزونی عرضه بر تقاضای نیروی انسانی تحصیل کرده ، بازدهی سرمایه گذاری در آموزش کاهش یافته و به دنبال آن تقاضا برای آموزش دانشگاهی کاهش یابد . این روند در بیشتر کشورهای پیشرفته ی صنعتی که در آن ها نظام آموزش عالی خود را با نیازهای بازار کار منطبق می سازد ، صادق است اما در بسیاری از کشورهای در حال توسعه به رغم بیکاری تحصیل کرده های دانشگاهی ، تقاضا برای آموزش عالی نه تنها روندی کاهشی نداشته بلکه به طور مداوم در حال افزایش است .
به گفته ی کارشناسان ، دلایل مختلفی همچون ؛ عدم هماهنگی آموزش عالی با بازار کار و نیازهای جامعه ، مشکلات ساختاری برنامه ریزی آموزش و عدم توجه به اولویت ها ، نبود امکانات و یکپارچه نبودن آموزش در سطوح عالی که بیشتر در رشته های علوم انسانی دانشجو می پذیرند ، در بیکاری فارغ التحصیلان نقش مهمی را ایفا می کند .
در واقع محدودیت های اعتباری در کنار نبود و نداشتن برنامه ریزی مطلوب ، به صورت ملموس و البته نامعقولی متوجه دانشگاه بوده که حاصل آن این که افراد در رشته هایی فارغ التحصیل می شوند که مورد نیاز جامعه نیست و در اولویت قرار ندارد .
البته این چنین نیست که رشته های علوم انسانی برای جامعه خوب نباشد . بدیهی ست که تحصیل دراین رشته ها بسیار مهم و لازم است . اما برای فعال شدن در حوزه های تولید و کاهش اتکا به نفت بیشتر رشته های فنی ، علوم پایه و فنی و مهندسی مورد نیاز روز جامعه است .
متأسفانه در دانشگاه ها ، به ویژه دانشگاه های غیر انتفاعی ، بیشتر دانشجو در رشته های نظری و علوم انسانی که راحت تر بوده و به تجهیزات کمتری نیاز دارد ، جذب می شود . طبیعی ست اگر تربیت مهندس مکانیک و یا متالورژی و یا امثال آن البته در سطح مناسب کیفی برای جذب دانشجو منظور نظر قرار گیرد ، کارگاه های عریض و طویل و آزمایشگاه های مناسب و سرمایه ی قابل توجه نیاز خواهد بود .
هر چند این یک سوی قضیه است که تعداد فارغ التحصیلان رشته های علوم انسانی در سطوح لیسانس و فوق لیسانی زیاد شده که قادر به تعریف و انجام کار تولیدی نمی باشند . سوی دیگر قضیه آن است که همان رشته هایی که به طور مستقیم به تولید مربوط می شوند ؛ مانند رشته های فنی ، مهندسی و علوم پایه ، از نظر محتوایی معلوم نیست تا چه حد برای پاسخ گویی به بخش اقتصاد ، تولید و خدمات جامعه کارساز باشد .
حقیقت آن است باید نگران بود که این تعداد فارغ التحصیل نهایتاً کجا و در کدام بازار کار می خواهند جذب شوند . صرفاً دل به این خوش داشته ایم که فرزندان این ملک به دانشگاه می روند . غافل از این که به یکباره ملاحظه می شود جایی که حتی امکانات دبیرستانی هم ندارد تبدیل به دانشگاه شده و در رشته های مختلف ، عمدتاً رشته هایی که ویژگی بارزشان هزینه بر نبودن است ، به جذب دانشجو می پردازد .
بسیاری از دانشگاه ها در کشور ما به جز آن دسته که در شهرهای بزرگ هستند و از امکانات قدیم برخوردارند ، چه در بخش دولتی و چه در بخش خصوصی از وضعیت آموزشی مطلوب ، استاد ، کتابخانه ، آزمایشگاه و دیگر موارد برخوردار نیستند . بنابراین طبیعی ست که با امکانات محدود موجود ، آن دانشجویی که باید پرورش یابد ، تربیت نشده و به محیط کار راه نمی یابد و این یعنی هدر رفتن همین آموزش های موجود .
هر چند بخش دیگر این مسئله به فرهنگ جامعه برمی گردد که عموم خانواده ها بر این گمان اند که اگر فرزندانشان به دانشگاه راه یابند ، خوشبخت خواهند شد ، حال آن که این دیدگاه از اساس اشتباه بوده و صحیح نیست .
به هر روی بحث کمبود بودجه و پایین بودن نرخ سرانه ی دانشجویی معضل بسیار مهمی ست که باید مورد توجه جدی قرار گیرد . چرا که وقتی امکانات در حد بسیار نازل باشد و یا زمانی که استاد دانشگاه حاضر نباشد خارج از تدریس رسمی خود در کلاس وقتی را به دانشجویش برای رفع اشکالات ، کار تحقیقی و غیره اختصاص دهد و آن را کاری غیر موظف می پندارد در کنار موارد بسیار دیگر ، آموزش مطلوب در سطح دانشگاه ها را قطعاً ناممکن خواهد ساخت . رفع این معضل اما انعطاف و توجه بیشتری را از جانب مسئولین امر نسبت بدین موضوع می طلبد که تحقق این اهتمام و جدیت ، مستلزم آن است که بپذیریم سرمایه گذاری در مقوله ی نیروی انسانی و تربیت نیروی متخصص خود یک سرمایه گذاری اقتصادی محسوب می شود .
برای ایجاد تحول در سطح آموزش عالی البته معضلات بسیاری در پیش روی خودنمایی می کند . اما به هر روی از کجا می توان آغاز کرد ؟ آن چه مشخص است نیاز کشور در هرم اجتماعی خود به سه دسته نیروی انسانی « با تحصیلات عالیه » ، « با تخصص میانی » و نیز « نیروی انسانی که در سطوح عملیاتی باشد » متمرکز است .
در کشورهای توسعه یافته تنها حدود بیست درصد نیروی انسانی در بالاترین سطح قرار دارند که شاغل اند ، حال آن که در کشور ما همه علاقمندند که به دوره ی عالی دسترسی داشته باشند . به عبارتی در سطح کشور از حیث متخصصین میانی در بعد کمیت با مشکل اساسی مواجه هستیم .
در حال حاضر به عنوان مثال مشاهده می شود که در رشته ی پزشکی ، کاملاً جامعه به اشباع رسیده است و تعداد کثیری از پزشکان ما بیکارند و یا در برخی رشته های مهندسی مثل عمران نیز می توان موارد بسیاری بیکار پیدا نمود . معضل عمده ی جامعه ی ما هم همین است که متخصصان میانی در حد مطلوب نیاز جامعه پرورش نیافته و رشد پیدا نکرده اند . بالطبع ضروری ست دوره های کاردانی و تکنیسینی ، به صورت ویژه تری جدی گرفته شده و افزایش یابند .
یکی از موانع مهم افزایش این دوره ها ، معضل فرهنگی ست . بدین مفهوم که افرادی که دوره های کاردانی را می گذرانند به همین حد رضایت نمی دهند و معمولاً می خواهند دوره های بالاتر را نیز طی کنند . همین مسأله اجازه نمی دهد که متخصص میانی بیشتری تربیت شود که البته برای این موضوع علی رغم تلاش دولت برای گسترش دوره های دو ساله ی کاردانی علمی – کاربردی ، باید تدبیر کارآمدتری اندیشید .
قطعاً شکستن غول مدرک گرایی و از بین بردن فاصله ی مزایای متخصصین عالی و میانی از نظر حقوق و منزلت اجتماعی ، می تواند تا حدودی با این معضل برخورد نماید .
......................................................................................................................... پایان مطلب
» در اسلام تمام کارهای فردی و شخصی هم باید برای جامعه باشد و هیچ کس نمی تواند به تنهایی و بدون رعایت برنامه ی کلی جامعه برای زندگی خودش برنامه ریزی کند . از نظر اسلام ، جامعه در حکم یک کاروان است . دراین کاروان هیچ کس نمی تواند سریع تر و یا کند تر حرکت کند و از آن فاصله بگیرد . از کاروان جامعه فاصله گرفتن – به هر صورت که باشد – به معنی گمراهی ست .
فرد ، اگر نیرومندتر است ، باید به سرعت دیگران و به سرعت کاروان کمک کند . اگر دانشمند است ، به علم دیگران بیفزراید و اگر ثروتمند است ، باید آن را با ثروت دیگران بیامیزد . کاروان اسلام ، کاروانی پراکند ه و متشکل از گروهی « تک رو » نیست ... بلکه همه دست در دست هم دارند و این گونه « خلق » شده اند ! وقتی دست ها در یکدیگر است ، دیگر کسی نمی تواند جلوتر برود . مگر این که دیگران را هم با خود ببرد . زیرا سرنوشت ها و مقصدها یکی ست نه چند تا و نه پراکنده . از نظر اسلام ، وقتی دست ها در هم فشرده و یکپارچه و حرکت رو به جلو باشد ، « بهشت » به دست می آید .
پس بهشت اسلام یک مسئله ی عمومی و اجتماعی ست نه فردی ، زیرا امکانات قافله ، فردی و قابل استفاده ی فردی نیست . پس امکانات مرتباً تقسیم می شود و هماهنگی حفظ می گردد . امه واحده یعنی همین ! : بازوی قوی یار بازوی ضعیف می شود ، چشم قوی کمک چشم دیگران می گردد ، پای قوی ، پاهای ضعیف تر را به جلو می کشد ، زبان و فکر قوی هم از برای دیگران است ، برای همه است . در اسلام نباید فقط جلو پای خود را دید و خود را پایید . بلکه باید راه دیگران را و راه جمعی کاروان و مسیر حرکت جامعه را نظاره کرد که کجا می رود و چگونه می رود .
اگر کسی فقط خود را دریابد ، باید پا روی نعش خیلی ها بگذارد و رد شود . چون نگرش فردی تلفات زیاد دارد . وقتی فقط به خودمان می اندیشیم و جلو پای خودمان را می بینیم ، افتادن دیگران را نمی بینیم تا به آن ها کمک کنیم ، مگر موقعی که به زیر پای ما می رسند و ما هم پا روی آن ها می گذاریم و در نابودی آن ها شریک می شویم . بدا به حال جامعه ای که چشم دارها ، افتادن بی چشم ها و ناتوان ها را نبینند ! به قول آن متفکر آلمانی : « خدا در روابط بین مردم حاضر و ظاهر می شود ! » و « اگر روابط خدایی نباشد ، از خدا صحبت کردن چه فایده ای دارد ؟ »
از فکر فردی تا فکر اجتماعی و از آن روحیه تا بدین روحیه ، هزار فرسنگ فاصله است و به این آسانی ها به دست نمی آید و به قول حافظ :
این راه بی نهایت ، صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت ؟
مگر آن که همان دین اجتماعی درست فهمیده شود و کمک کند . در دین اجتماعی ، فرد باید از فردیت خود ذوب شود و در قالب « جمعیت » شکل بگیرد ، که در این صورت « تولدی دوباره » صورت گرفته و این فرد ، موجود جدیدی ست بسیار دور از موجود قبلی . پس از خداوندی خدا ، یکی از مقدس ترین چیزها ، جامعه است و تاریخ نشان می دهد که همه ی مقدسات دیگر ، خود را در پای این مقدس قربانی کرده اند و خواهند کرد . تا این کاروان عظیم بشریت به سلامت به مقصد برسد ، که کاروان رفتنی است ، اگرچه کاروانیان ماندنی و افتادنی و مردنی اند . آن که باید برود « کاروان » است .
........................................................................................................................ پایان مطلب
» وقتی سخن از توسعه ی سیاسی یا اقتصادی به میان می آید . همه بدین واقعیت معترفیم که همزمان با توسعه ی سیاسی باید زمینه های فرهنگی آن بسان تقویت روحیه ی مدارا و همپذیری نیز گسترش یابد و مهمتر این که در توسعه ی اقتصادی و حصول پیشرفت صنعتی نگاهی گذرا به تاریخ به ما می آموزد که یک اصل کلی بر پیشرفت تکنولوژی و صنعت حاکم است و آن اصل می گوید : ثوسعه و پیشرفت و دستیابی به تکنولوژی بدون نهادینه شدن علم در جامعه امکان پذیر نیست .
ایان باربور – استاد فیزیک و نویسنده ی کتاب علم و دین – می گوید : بدون دستاورد های ریاضی نه انقلاب هفدهمی و نه انقلاب قرن بیستمی فیزیک امکان پذیر بود .
رونالدو ربولدو – رئیس کمیسیون توسعه و تبادل اتحادیه ی بین المللی ریاضیات icm – در مقاله ای با عنوان « ریاضیات کلید توسعه » ادعا می کند که ریاضیات زیربنای استراتژیک برای توسعه ی اقتصادی و فرهنگی یک ملت است .
و اما ما در ایران به چه میزان برای توسعه ی علمی اهمیت قائلیم ؟ تا چه اندازه حاضریم برای تحقیقات علمی بودجه اختصاص داده و یا اصلاً چقدر محقق د اریم و از محققان موجود تا چه اندازه حمایت کرده و به حضور ایشان اهمیت می دهیم ؟
با نگاهی به آمارها و اطلاعاتی که در مجلات تخصصی مربوط ارائه می شود وضعیت نابسامان موجود ایران را در مقایسه با دیگر کشورها در می یابیم که تا چه میزان در زمینه های تحقیقی از حیث مقالات علمی حتی از کشورهایی نظیر عربستان و ترکیه عقب تریم . پرسش اساسی که به ذهن می رسد این است که کدام سازمان ، نهاد ، و کدام مسئول یا وزیر مقصر بروز چنین وضعیتی ست ؟
آیا مسئولان مدیریت و برنامه ریزی کشور تأمین کننده ی نیازهای مالی این عرصه نیستند ؟
آیا وزارت خانه های مربوط به امر پژوهش بی رغبت و کم توجه اند ، یا این که اساتید و اعضای هیئت علمی به دلیل مشکلات اجتماعی و اقتصادی فرصتی برای این مهم نمی یابند ؟
و یا این که اصلاً مرجع واحدی برای سیاست گذاری در امر تحقیقات وجود ندارد که مسئول و پاسخ گو باشد ؟
با کمی اغماض می توان گفت همه ی گزینه های فوق صحیح است . بی توجهی به علم و دانش در روند توسعه محصول شرایط و زمینه های کلی جامعه ی ایران است و همه ی ما اعم از دانشجو ، استاد ، معلم ، تاجر ، سیاست مدار ، وزیر و سایر اقشار مختلف در نابسامانی شریکیم . زیرا هنوز توده ی مردم راهگشا بودن علم در رشد و شکوفایی اقتصادی را باور نکرده اند . لذا مدیران و مسئولین اجرایی هم که به نوعی برخاسته از مردم هستند دانش را باور نکرده اند . از طرفی نیز همواره با پول نفت نیازهای تکنولوژیک خود را مرتفع ساخته ایم و لذا احساس نیاز به فکر کردن و پژوهش را در خود نمی بینیم .
رسیدن به چنین باوری نیازمند یک حرکت ملی درازمدت و برنامه ریزی شده است که با توجه به زمینه های اجتماعی ، فرهنگی و تاریخی بتواند علم باوری را میان لایه های مختلف جامعه گسترش دهد . اگر چنین امری محقق شود خود به خود چهره هایی به مناصب اجرایی کشور راه می یابند که همواره دغدغه ی مدیریت علمی را خواهند داشت زیرا مردمی بر اعمالشان نظارت خواهند داشت که خواهان چنین روشی هستند .
........................................................................................................................ پایان مطلب
» انسان به این اعتقاد نادرست رسیده است که چیزی جز گوشت ، خون و استخوان نیست . به همین سبب ارزش همه چیز را بر اساس مادیات می سنجد . ما انسان ها همان چیزی شده ایم که تبعید شدگان اشیا می نامندش . ملاک همه چیز برای ما کمیت شده است . او که سهم بیشتری از اتوموبیل ، مقام ، موقعیت ، به خصوص ثروت دارد خود را خوشبخت تر و پاینده تر می پندارد . این براستی غم انگیز است .
همیشه فراموش می کنیم واقعیتی دیگر هم هست ، واقعیتی فراتر بنام روح یا جان که پرورنده ی تواضع افکار و عواطف ماست و نیز شفقت و هویت ما .
کودکان را بنگرید ؛ با وجود همه ی موانع و مشکلات ، همچنان جست و خیز می کنند ، فریادهای شادی سر می کشند و به مدرسه می روند و نه تنها جرأت می کنند دوست بدارند و دوست داشته شوند بلکه حتی شهامت دوست داشتن خود را نیز دارند و این واقعاً حیرت انگیز است . خوش بینی آن ها آدمی را امیدوار می کند . چرا طبیعت سرخوش و امیدوار نسل جوان نتواند آن ها را از خشونت حاکم بر جامعه برهاند ؟ می رهاند ، حتی از قصور و اهمال مستقیم و غیر مستقیمی که نسبت به آن ها روا می دارند .
وقتی که نژاد بشر همنوعان ضعیف تر خود را نادیده بگیرد ، هنگامی خانواده ای نسبت به ضعیف ترین عضو خود اهمال می کند نخستین ضربه را برای فروپاشی خود فرود می آورد .
ما پیشرفت کرده ایم . این جمله را باید بارها تکرار کرد . نگفتن آن خطرناک است ، بسیار هم خطرناک است . زیرا اگر ادعا کنیم هیچ پیشرفتی حاصل نشده است به جوان ها به طور صریح یا ضمنی گفته ایم که هیچ پیشرفتی امکان پذیر نخواهد بود . چرا که آن ها نزد خود چنین می اندیشند که زندگی ، مرگ و مبارزات مبارزان بزرگ برخاسته از جامعه در طول سالیان دراز بی ثمر و نتیجه بوده است ؟ اگر آن ها نتوانسته اند چیزی را عوض کنند پس من را دیگر توقعی نیست . واقعیت این است که تغییرات مثبت بسیاری انجام شده است و در صورت شجاعانه ادامه د ادن به مبارزه و دلسرد نشدن و عقب نشینی نکردن ، تغییرات اساسی و دگرگون کننده ای نیز به وقوع خواهد پیوست .
زیباترین تجربه ی زندگی یک انسان آن لحظه ای ست که خود را مخلوق برتر خداوند ببیند و همه کس را آفریده و مخلوق برتر خداوند بداند . پس باید خود را ملزم بداند که با همه ارتباط بگیرد و این براستی حقیقتی عظیم و شگفت انگیز است .
آنچه سرسام آور و تکان دهنده می نماید پذیرفتن این واقعیت است که حتی ریاکاران ، درنده خویان و خرابکاران آفریده ی خداوند هستند واقعیتی که شاید خود آن ها آن را هنوز درک نکرده باشند . اما من ناگزیر از پذیرفتن آن هستم و به همین دلیل ناگزیر از دوست داشتن همه ی موجودات هستم . این عهدی ست که باید با خود ببندم . در واقع آن چه آدمی را مسحور می کند راه های گوناگونی ست که انسان ها برای رسیدن به خدا برمی گزینند و او را شکل می دهند ، نقش می دهند و تندیسش را بر پا می کنند .
باید حضور شر را پذیرفت . در این صورت است که واقعیت حضور خیر را می پذیریم . این فکر آدمی را برمی انگیزد . شوقی باور نکردنی به انسان برای زنده بودن می دهد . هراس آدمی از مرگ را کاهش می دهد و این یعنی این که من می توانم زندگی ای سرشار از خیرو برکت داشته باشم .
و شجاعت ؛ این چیزی ست که ما بدان نیازمندیم و تساهل – کلمه ای معجزه گر - آن را با شجاعت به هم آمیزیم تا معجون امید از آن سرچشمه گیرد .ما باید خود را برای رویارویی های فکری جدید و محرک آماده کنیم . ما ناگزیریم خود را از خلوت و انزوایی که در سال های اخیر خود را در آن حبس کرده ایم نجات دهیم . کسانی که افکار ما ، رؤیاهای ما ، هویت ما را به رهبران ناصالح تقدیم و تفویض کردند ، باید حق ما را پس بگیرند . هویت ما و مسئولیت های ما را ، آنگاه ما ناگزیر از رویارویی خواهیم بود . مراد تنها رویارویی بیرونی نیست . ما در درجه ی نخست باید با خود رویارو شویم . آیا آن چه در آینه می بینیم خوشایند ماست ؟ روشنایی ما ، شعور ما و شهامت ماست که خواهد گفت : آری یا نه – و آن گاه زمان به پا خواستن است .
......................................................................................................................... پایان مطلب
» در ایران کنونی نمی توان روشنفکران را در طبقات و جناح های سیاسی خاصی خلاصه نمود . چرا توزیع جمعیتی روشنفکران جامعه یک توزیع کاملاً طبیعی ست به عبارتی روشنفکران در میان اغلب نیروهای اجتماعی حضور دارند . بدین معنا که روشنفکر میتواند دانشجو ، هنرمند ، مهندس ، پزشک ، معلک ، بروکرات ، کارآفرین یا سرمایه گذار ، روحانی ، بازاری و کارگر باشد .
منظور از روشنفکر واقعی اما افرادیست که واجد شرایط و ویژگی هایی باشند ؛ روشنفکر خردورز و حقیقت جوست . به عقل خود در ارزیابی و نقد محیط اجتماعی – چه در سطح خانواده ، قشر ، شهر ، کشور و یا حتی در جهان – تکیه می کند و در ارزیابی ها فقط مقلد نیست . روشنفکر به دو ارزش اصیل آزادی و عدالت که ارزش های فرامذهبی ، فرا ملی ، فرا قومی و فرا جناحی ست التزام دارد ؛ او برای تحقق عدالت ، آزادی را قربانی نمی کند و به عکس . روشنفکر به ارزش و اهمیت امنیت به عنوان پایه ی حیات بشری اعتراف دارد اما از این که نظم و امنیت را دو روی یک سکه انگاشته که تکیه ی انحصاری بر یک روی آن ( امنیت ) به استبداد انجامیده و تمرکز بر روی دیگر آن ( آزادی ) منجر به هرج و مرج می شود پرهیز می کند . روشنفکر توانایی آن را دارد که از حریم امن سنت های اجتماعی فاصله گرفته ، به نقد و ارزیابی مجدد آن ها بپردازد و آداب و رسوم را از پالایشگاه فکر تحلیلی بگذراند . دینداری روشنفکر معمولاً دینداری سطح دوم و محققانه است . با این همه روشنفکر از نیرو و همبستگی ای که از دین سطح اول منبعث می شود غافل نیست اما این نیروی عظیم احساسی و عاطفی را خرج منازعات اجتماعی و سیاسی نمی کند . به بیان دیگر برای روشنفکر دیندار مراسم دینی زمینه و بستری ست که روح مؤمن را برای تعالی به سوی خداوند و اجرای فرامین الهی آماده می سازد نه زمینه ای برای تسویه حساب عقیدتی ، جناحی ، قومی و یا بین المللی .
روشنفکر واقعی بی طرف نیست ، بلکه مسئولیت پذیر است و اصولاً لازمه ی روشنفکری موضع یابی و موضع گیری متواضعانه است . او برای اصلاح امور جامعه فقط به منفعت و مصلحت خود ، فامیل ، دوستان و یا هم جناحی هایش نمی اندیشد . و در کلام آخر این که از میان اقشار و نیروهای مختلف اجتماعی و سیاسی نقش روشنفکران واقعی به دلیل تأثیر و پیشرو بودن آن ها در فهم بحران های فکری ، سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی جامعه نقشی اساسی و تعیین کننده است که در صورت عدم وقوف آنان به این جایگاه و ایفای نقش حقیقی خود ، آینده ای تباه برای جامعه رقم خواهد خورد .
........................................................................................................................ پایان مطلب
» جامعه ما در سطح طبقات و اقشار ملت ، در سطح نهادها ، گروه ها و احزاب هم در سطح خانواده ، فرد و نهایتاً در پنهان ترین و آشکارترین زوایای روحی دچار تضاد است . به بیانی هم پای در سنت دینی خود دارد و در عین حال سر به تجدد دوخته است . این تضاد درونی جامعه ی ما هر زمان به نحوی چهره می نماید و چالش هایی نو می زاید . چالش بر سر دوگانه های آشنا نظیر ؛ سنت و تجدد ، شرق و غرب ، دین و علم ، تعهد و تخصص ، اسلامیت و جمهوریت ، حق و تکلیف ، حوزه و دانشگاه ، ارزش ها و تکنولوژی ، حجیت دینی و عقلانیت مدرن ، فقه و دانش حقوق ، مدیریت فقهی و مدیریت علمی ، آرمان خواهی و مهندسی اجتماعی ، غیرت دینی و تسامح اجتماعی و ... همه ریشه در این تضاد درونی دارد . ادبیات عظیم حاصل از این چالش ها نشان از این دارد که به مقتضای ضرورت های زمانه قصد دارد دو امر به ظاهر ناسازگار را کنار هم بنشاند و گفتمان جدیدی را ابداع کند که بین این دو به طریقی پیوند برقرار کند . این تضادها و سعی عجولانه و گاه مضطربانه در جهت تلفیق آن ها گرچه قصه ی دراماتیک جامعه ی ماست ، اما همچون نیروی محرکه ای قوی ، پویایی فکری و اجتماعی را باعث شده است .
نخبگان ما اولین آشنایی ها را با غرب در یکصدو پنجاه سال پیش حاصل نمودند . به راه افتادن جریان روشنفکر فرآورده ی این برخورد بود . نمایندگان این جریان کشورهای مترقی و ترقیات آن را دیده و با الفبای فکر مدرنیته به روایت عصر روشنگری آشنایی یافتند و آن را در حد شیفتگی پسندیده بودند . آنان غافل از ثقل و اینرسی جوامع سنتی خواهان الگوبرداری محض از این کشورها و اجرا و تحقق این الگو در جامعه ی خود بودند . روشنفکران اولیه گرچه اعتقادات دینی و عرق ملی خود را حفظ کرده بودند اما درک روشنی از تضاد جهان جدید و جهان قدیم نداشتند ، از این رو ارایه کننده نظریه های خام شده و عناصری ظاهری چون ؛ مطبوعات آزاد ، پارلمان ، قانون اساسی ، تفکیک قوا ، برابری قانون و ... را برای پیمودن ره صد ساله به یک شب کافی می پنداشتند . مشکل را به غلط تنها در استبداد ، خرافات ، آداب و رسوم غلط دیده و از این امر غفلت می کردند که زیربناهای فکری و معرفتی تجدد سر سازگاری با عقلانیت حاکم بر جوامع سنتی و فرآورده های آن ندارد و هیچ جزیی را دست نخورده باقی نمی گذارد . از عصر مشروطیت تا پایان دوره ی رضاخان و حتی پس از آن شاهد دورانی هستیم که ساده اندیشی در باب تحولات اجتماعی و شیفتگی نسبت به تجدد و دستاوردهایش و پیچیدن نسخه های تک خطی از ویژگی های بارز آن است .
اما رفته رفته تجربه ی شکست های پیاپی شناختی بهتر از جامعه ، دین ، سنت های بومی و ملی برای عده ای به ارمغان آورد . در مقطعی از زمان که جریان های غالب روشنفکری همچنان بیگانه با مردم به لیبرالیسم ، مارکسیسم و سوسیالیسم و شعر و داستان سرگرم بودند و در خلوت خود یا حتی در زندان با تحقیر کردن و بی سواد خواندن مردم نامرادی های خود را توجیه می کردند . اما شاخه ای از جریان روشنفکری با درس آموزی از ناکامی های مکرر به بازخوانی گذشته عنایت کرد و این پرسش را در پیش روی خود قرار داد که چرا با وجود همه ی فداکاری ها ، جریان روشنفکری هیچ گاه در ایران به صورت موفق جریان ساز نبوده و تنها در پناه دیگران توانسته گاه به گاه در عرصه ی اجتماع خود را نشان دهد .
حقیقت آن است که روشنفکر واقعی باید خود را مکلف بداند به این که هر از چند گاه گذشته ی خود را به تحلیل و نقد نشسته و در نظر سپردن به گذشته ی خود بسیار سخت گیر شود تا گذشته چراغی بر سرراه آینده ی روشنفکر و هم آنانی باشد که به او چشم داشته اند . این بازخوانی که به طور صریح از دهه ی بیست و به صورت آشکار از دهه ی چهل به بعد رواج یافت گر چه با افراط و تفریط هایی همراه بود ولی در هر حال این شاخه از روشنفکری را به سمت بومی شدن سوق داد .
رفته رفته روشنفکر بومی با انبانی از معرفت نوین جهان ، جامعه و انسان و با کوله باری از تجربه های تاریخی که وی در تماس نزدیک با جامعه ی خود و مشکلاتش قرار داده است راهکارهای تازه ای در عرصه های سیاسی ، فرهنگی و اقتصادی پیشنهاد می کند و از دیگر سو مردم به مقتضای زیست در شرایط نوین زاییده ی سپهر تکنولوژی به مدد نفوذ نگرش روش مند نوسازی مبتنی بر دعوت عموم به صنعت ، نظم قانونی ، سواد آموزی ، شهرنشینی ، بانکداری ،تحصیلات عالیه ، کار و تلاش در جهت رفاه دنیوی ، تغییر زیر ساخت های اقتصادی ، کار زنان و ... به شیوه ی زندگی و رفتارها ی خاص گرایش یافته اند که نهادهای قبلی را بر نمی تابد و خواهان تغییر در آن است . با این تحول بنیادین ، روشنفکر برای نخستین بار است که خود را با گوش شنوا رودررو می بیند که قادر به همزبانی با اوست و خود را با مردمی که از یک واحد کل به شهروندان تبدیل شده اند هم افق می بیند . مردم نیز نمایندگان خود را نه در نهادهای سنتی که در میان جریان جدید روشنفکری یا روشنفکران واقعی می یابد . دو جریان از هم استقبال می کنند . اما آنچه موجبات آزردگی خاطر را فراهم می آورد بروز و ظهور روشنفکر نمایانی ست که به غرض اصالت حرکت نوخواهانه ی جدید را که ماهیتش را مبتنی بر اصالت های بومی بنا نهاده زیر سئوال می برد آنجا که وقتی امثال شخصیت هایی متأسفانه انگشت شمارچون خاتمی در عصر کنونی جامعه بروز می کنند با چنان جوی از ظهور مدعیان گوشه نشین که عرصه بر اعلام دیدگاه های رنگ باخته و شکست خورده ی تجدد گرایانه ی خود باز می بینند مواجه می آیند که یارای انتقال بی پیرایه ی دغدغه های خود را از دست می دهند و عموماً با سردی تمام به سکوت رضایت می دهند .
مصداق خاتمی از این روی مطرح می شود که عینیت روشنفکر بومی در شرایط کنونی جامعه بوده و به نوعی این جریان اورا نماینده ی خود می داند . خاتمی روشنفکر روحانی ، فرهیخته و جهان دیده و واقف به لوازم آن ، دانش آموخته ی مذهب و مؤدب به آداب آن خود نمادی از تلاقی دو جریان نخبگان روشنفکر و مردم است . هم مدرنیته را می شناسد هم با دین و مذهب و سنت ها و آداب و روحیات مردم و علایق ملی آنان آشناست و با قرائتی خاص از هر یک آن ها را کنار هم نشانده است . از این رو توان وی در تماس رودررو با مردم و نخبگان ، نیز جذابیت وی و اقبال عمومی به وی امری طبیعی می نماید .
روشنفکران واقعی نباید فرصت های نیک را که به مدد یاری و همسویی با مردم برای تحقق اشتراکاتی نظیر لزوم تغییر در همه ی زمینه ها ، فاصله گرفتن و تبری جستن از تفکر ایدئولوژیک ، تسامح و رواداری رفتاری و نظری ، تأکید بر حقوق و آزادی های عمومی ، تأکید بر فردیت و به رسمیت شناختن فرد با همه ی ویژگی های انحصاری به عنوان واحد اجتماعی ( در مقابل یکدستی سابق ) و ده ها مورد دیگر یافته اند را به راحتی با عرصه دادن به روشنفکر نمایان کنونی از دست داده و میوه و ثمر این جریان مقبول افتاده را به دست انگیزه های غالباً مغرضانه ی این افراد بسپارند . تا با سم پاشی این جریان شکست خورده در طول تاریخ معاصر و فرصت یافتن متعصبان و تنگ نظران اقتدار گرا ریشه ی تلاش های گذشته ی چندین ساله ی ملت و نخبگان از بن خشکانده شود .
باید این باور را غالب بر اذهان عموم کرد که این جریان که شکل جنبش به خود گرفته است قابلیت آن را یافته است تا به کمک غنای فکری و با آگاهی به فاصله ی نظر و عمل بر این شکاف پل زده به سئوالات سابقه دار پاسخی نو دهد و منشأ دگرگونی های عمیق شود .به موضوع دین و معنویت ، رابطه ی فرهنگی ، سیاسی و اقتصادی با جهان خارج ، توسعه ، سیاست و فرهنگ ، زنان ، موسیقی ، و ... نگاهی تازه را رواج دهد و جوابی نو را مبنای وفاق ملی قرار داده و بر این پایه عزم ملی را برای حل معضلات سامان دهد . مسئله موضوع حقانیت یک فکر خاص نیست بلکه تولد و قدرت گرفتن یک جنبش و مشروعیت اجتماعی و سیاسی آن است که چون ریشه در آب دارد جان می گیرد ، می بالد ، جوانه می زند ، رشد می کند ، توانمند می شود ، به بار می نشیند و ثمر می دهد . اما با غفلت عده ای ثمر آن را مصادره ی به مطلوب نموده و گروهی دیگر با فرصت طلبی ریشه ی آن را در صدد بر می آیند که از آب بیرون کشند .
........................................................................................................................ پایان مطلب
» با واکاوی مفهوم دین و روندی که در سقوط تقدس در زندگی اجتماعی امروز جامعه و نوع نگاه جوانان به آینده و مفاهیم دینی و مقوله ی معنویت صحیح طی می شود درخواهیم یافت که جوانان دارای برخورد و احساسی خارج از درک معمول متولیان فکری امر مذهب و به نسبت عجیب به دین شده اند که بر شدت این نوع نگاه رفته رفته افزوده نیز می شود . به بیانی می توان چنین ابراز داشت که نسل نو به دین در عمق وجود معتقد است اما حس تعلق را از دست داده است . این عدم تعلق را عمدتاً بایستی به نگرش ها ی بسته و سنت مدار نهادهای دینی مربوط دانست . در حقیقت آنچه رخ داده این است که نهادهای دینی علی رغم تلاشی که به خدمت می گیرند دیگر قادر به بازسازی اعتقادات و انتقال آن از نسلی به نسلی دیگر نیستند .
متولیان نهادها و پایگاه های دینی ناچارند در شرایط کنونی با ظهور نوعی رفتار مدرن و منطبق بر پیشرفت های سریع جهانی با اعتقادات نسل های جوان تر مواجه شوند . باید پذیرفت دیگر نمی تواند رفتاری تحکمی و یکسویه با اندیشه های نو و جوان داشت . باید دید که نسل جوان چگونه با دین برخورد می کند و مطلوب نظر و آرمان هایش در قبال مقوله ی دین و باورهای معنویش چیست . چگونه می توان آموزه های چند نسل قبل را همچنان به عنوان مسائل جوانان آموزش داد . از همین نقطه می توان علت ضعف ارتباط جوانان با نهادهای دینی را دریافت .
بر این اساس نهادهای دینی به نوعی در مواجهه با نوعی مدرنیته دینی یا دین مدرن در نزد جوانان قرار گرفته اند که در این نوع اعتقاد ؛ مسائل شخصی ، عاطفی و ذهنی در جهت تجربه ی مستقیم ارتباط با خداوند عمل می کند و درها را می گشاید تا افراد ارتباط آزاد با امر قدسی بیابند . آن ها نمادها ، رفتارها و شعائر و فرهنگ های متفاوتی را به عنوان واسطه ی این ارتباط مدنظر قرار می دهند . در اینجا تنوع و تکثر است که بر ضمیر و اعتقاد افراد و نه بر جمع حاکم می آید حال آنکه در گذشته روح جمعی در شعائر ، نمادها و اعمال دینی عمل می کرد و منتهی به اعتقاد عمیق و نه سطحی و احساسی می شد . اکنون پرسش اینجاست که در این وانفسا اصل بنیادی دین در آینده رفته رفته تضعیف خواهد شد یا در همین روحیه ی متکثر دوام خواهد یافت ؟ هر چند همه چیز در مشکلات عمل و نوع ارتباط برنمی گردد به عبارتی اندیشه ها و تئوری ها نیز سرشار از سوء تفاهم است . در گذشته همه مطلق گرا بودند و حقیقت مطلق را جستجو می کردند اما امروزه جوانان به ویژه با نگاهی دیگر به مقوله ی حقیقت می نگرند . حقیقت می تواند همزمان نزد من ، تو و دیگران باشد حتی اگر من عالم دینی باشم . البته این به رابطه ی انسان ها ، اعتقاداتشان و صداقت در این رابطه و عمیق شدن آن بستگی دارد . باید بدانیم دگرگونی های عظیمی در جهان معاصر پدید آمده و سرعت تحولات در هزاره ی سوم بیشتر هم خواهد شد . باید پذیرفت درک هر نسل نمی تواند درک نسل بعد از او نیز باشد . قطعاً نمی توان با صرفاً بردباری و به صورت جمعی در برابر انگاره های اعتقادی جوانتر ها به درکی مشترک و متعالی رسید . این یک آرمان روشنفکرانه است هر چند در عین حال یک امکان قابل دسترسی نیز می تواند باشد . آیا وقت آن نرسیده به صورت جدی بر این مسئله تعمق کنیم که آیا جهان آینده جهان مشارکت در ساختن حقیقتی همگانی با حضور برابر همه نیست ؟ قطعاً این اندیشه و بسط آن خواهد توانست همگان را به تسامح و تحمل ترغیب کند ، تسامح از این منظر که امروزه به صلح ، سلام ، صفا و مدارا تعبیر می شود این اندیشه کمک خواهد کرد تا استعداد مدارا در اندیشه و اعتقادات همگان بارور شود و این همان اصلی است که جوانان در ذهن خود بدان می اندیشند اما آن را در تعارض کامل با نگرش سنتی حاکم بر آموزه های بعضاً غیر اصیل و غالباً بی هدف نهادهای دینی می پندارند .
اما مگر نه این است که در اسلام انسان از فطرت آغاز می شود و با رحمت پای به جهان می گذارد . مبانی انسان شناسی قرآن به ما می آموزد که انسان موجودی ست قادر به انتخاب ... آیا هیچ مکتب و مذهبی و هیچ عقل سلیمی می تواند این دو عنصر را نفی کند ؟ پس راه گشوده ی فرا روی همه ی انسان ها از این معبر می گذرد . رشد عقل و انتخاب صحیح . نهادهای دینی بایستی فارغ از این که با نگرشی تحکمی القای فهم خود را که الزامی به صحیح بودنش هم نمی تواند باشد در بدنه ی جامعه و نسل نو تنها به این نگرش و اصل پذیرفته شده ی کلی تکیه کرده و آموزه ها و تعاریف بسته ی خود از دین را در راستای این نگاه جهت دهنده بازتعریف و ارائه کنند که ؛ انسانی که در پرتو عقلی فرزانه و سرشار از دانش زندگی کند لاجرم انتخاب هایش نیز درست خواهد بود و خورشید رستگاری در زندگی اش طلوع خواهد کرد ... همین و بس ... پس بهتر آن است اصل را بر این قرار داده و به هم اعتماد کرده و به شعور هم از باورهای اعتقادیمان احترام بگذاریم تا از واکنش های منفی و منفعلانه ی جوانترهای هم کیش و آیین مان که ناخواسته بنیان کن و هویت زداست ، بدین واسطه پیشگیری کنیم .
........................................................................................................................ پایان مطلب
» واقعیت را باید پذیرفت که زن ایرانی با وجود همه ی مشکلات تاریخی ، فکری و ذهنی که بر سر راهش در طول تاریخ بوده توانسته است شایستگی و توانمندی خود را نشان دهد . پذیرش این واقعیت و تقویت حضور زنان در عرصه های مختلف اجتماعی وظیفه ی سنگینی را بر دوش متولیان وهم زنان ایرانی فراهم می آورد تا در تکاپو برای ایجاد بستری برآیند که هم عقب ماندگی تاریخی جامعه در نوع نگرش و کیفیت حضور زنان را جبران نماید و هم فرصت دسترسی بیشتر بانوان به فرصت های موجود را بیشتر از پیش فراهم آورد .
آنچه مهم است درک نقش حقیقی زن در کنار مرد برای ایجاد جامعه ی آرمانی سالم است . نمی توان فقر و جهل را به عنوان دو عامل مهم ایجاد معلولیت در جامعه از ذهن دور داشت . براین اساس توقع آن خواهد بود تلاش ها معطوف به شناخت عوامل و شرایطی بشود که این معلولیت را موجب می آید . این مبارزه باید در کانون خانواده شکل بگیرد که مهمترین جایگاه برای پیشگیری از بروز این آسیب و فراهم آورنده ی بستر ایجاد جامعه ی سالم است . بدیهی ست مهمترین نقش پشتوانه برای چنین حرکت عظیمی قطعاً عاطفه ی زنان جامعه است .
اکنون زنان جامعه باید با در پیش گرفتن الگو و روشی صحیح به جز تشکیل بنیان خانواده ی سالم نقش ارزنده تری را در فرآیند توسعه ی موزون و همه جانبه ی جامعه ایفا نموده و در تحولات سیاسی و اجتماعی نه این که سهم بیشتر را طلب دارند بلکه نقش کیفی و البته کمی بیشتری را ایفا نمایند . بدیهی ست نمی توان افتخاراتی را که زنان ایرانی در عرصه های گوناگون علمی ، فرهنگی و اقتصادی به آن نایل آمده اند نادیده انگاشت . توجه جهانی به نقش ارزنده ی زنان در توسعه ی پایدار ، و تغییر نگرش ابزاری به زنان خود گویای توان و آگاهی زنان برای فعالیت های اجتماعی و انجام مسئولیت های گوناگون است .
به نظر می رسد اما علی رغم دستیابی به همه ی این توفیقات در جامعه برای زنان ایران زمین ،ناشناخته ماندن توان زنان ایرانی از موانع بزرگ مشارکت جدی ایشان در عرصه های مختلف باشد . هر چند دوام موجبات غیر معقولانه اما به نسبت کمرنگ شده ی فرهنگی و نگرشی بدین مسئله دامن زده است ... مایه ی بسی تأسف است که هنوز در اذهان عامه حتی برخی هنرمندان و روشنفکران هنوز زن هنرمند زنی ست که هنرش آشپزی ، بچه داری ، شوهرداری و گلدوزی ست و اگر احیاناً به طور جنبی هنری مثلاً بسان نقاشی داشته باشد توقع آن است که هنرش را در کنار وظایف به اصطلاح اصلی اش که برشمرده شد انجام دهد ؛ تا به آن وظائف لطمه ای وارد نیاید . حتی اشتغال زنان و حضور ایشان در اجتماع هنوز در بعضی اذهان قوام نیافته و مغایر با شئون خانواده محسوب می شود . هر چند این معضل ریشه ی تاریخی دارد تا بدانجا که حتی در دوره هایی از ادبیات قدیم و همچنین قصه های عامیانه چهره ی زنان به قدری نازل شده که گویی در این سرزمین تنها مردان می زیسته اند و اثر گذار در وجوه مثبت تاریخ بوده اند . و آن جا که اشاره ای هم شده با روحیه ی زن ستیزی همراه گردیده و با انگاره ای کاملاً نا مثبت و غیر منصفانه ؛ شخصیتی کاملاً منفعل و منفی از زن به نمایش گذارده است .
حال آنکه همانگونه پیشتر آمد ؛ زن در یک جامعه ی سالم اساسی ترین نقش در شکل گیری بنیان جامعه که همانا خانواده می باشد را ایفا گراست . به نظر می آید نوع نگاه به جامعه از بعد برتریت مرد به زن و یا حتی به عکس آن باید تغییر یابد . باید مبتنی بر آموزه های انسانی چنین انگاشت که زن و مرد در کنار هم ، همگام با هم و برای اعتلای یکدیگر و مهمتر خانواده و جامعه تلاش می کنند و این دوشادوشی در تمامی عرصه های خرد و کلان باید که تسری یافته و به عنوان نگرش غالب تقویت و رشد داد ه شود .
نگاه به مسائل زنان و مردان باید کلی و متعادل باشد . بدیهی ست زن سالاری عکس العمل مرد سالاری ست و به عکس . جامعه ی متعادل در واقع جامعه ی انسان سالار است و هیچ انسانی به درجه ی یک و دو نباید تقسیم شود بلکه مهم حرمت و کرامت انسان است که باید ملاک قرار گیرد .زن رشد نیافته و زنی که از فضایل و تفکرات اجتماعی برخوردار نباشد نمی تواند انسان رشد یافته و کمال یافته ای را تربیت کند . آنچه مهم می نماید این است که ضمن اهتمام به ضرورت حفظ پایگاه خانواده ، رشد عقلانی و اجتماعی زن نیز بایستی مورد توجه جدی قرار گیرد . جامعه ای که می خواهد مستقل باشد باید از انسان های قوی و با اعتماد به نفس تشکیل شده باشد و این افراد در خانواده هایی رشد می یابند که زن از رشد مناسب برخوردار بوده باشد . زنان جامعه باید بتوانند در فرآیند توسعه ی اجتماعی ، سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی و مدیریت جامعه حضوری جدی و نه تشریفاتی داشته باشند .زنان نمی توانند در خانه بنشینند تا مردها برای آن ها تصمیم بگیرند . باید خودشان در صحنه حضور داشته باشند .
اگر نگاه به زنان نگاه صحیحی نبوده و ایشان در جامعه و خانواده حضور جدی ، مؤثر و هدفمندی را دارا نباشند و نقش اساسی خود را ایفا نکنند باید پذیرفت که هیچ مردی نخواهد توانست در چنین جامعه ای که از نقص ذاتی به اجبار ایجاد شده در درون خود در رنج تاریخی ست موفق عمل کند و به آنچه که باید دست پیدا کند . انسان خلق شده برای ارتقا یافتن و به خداگونگی رسیدن . این انسان چه زن و چه مرد باید از موهبت های الهی به گونه های مختلف که در جامعه موجود است به نحو برابر و عادلانه بهره مند شده و جایگاه خود را دریافته و دررباید .
در پیدایش چنین نگرشی نوع حضور و نحوه ی برخورد و واکنش های زنان در برابر کنش ها ی منفعلانه و منفی افراد جامعه بسیار مؤثر خواهد بود . اینکه زنان نگاه خود را مبتنی بر حضور گام به گام در تمامی عرصه های اجتماعی بنا نهاده و به مرحله ی انتخاب شدن برسند ، و این نوع بینش و روش را جایگزین عکس العمل ها ی منفعلانه خود نموده که تنها متمرکز بر اعتراض بدون عمل عینی و ملموس در راستای سهم خواهی در مناصب قدرت و مدیریت در حوزه های مختلف می باشد ، می تواند به نحو آرام تحولی شگرف را در منش و بینش ناصحیح کنونی جامعه ایجاد کند .
قطعاً به عنوان ابزاری مهم برای تحقق این مهم در بدنه ی اجتماع و تقویت پایگاه فکری این نگاه ؛ تقویت و بسط فعالیت نهادهای مدنی توسط زنان ایرانی می تواند یکی از بهترین و مهمترین البته به نظر نگارنده کارآمدترین شیوه های موجود باشد که توجه و اهتمام ویژه بانوان عزیز را می طلبد . به هر روی نباید فراموش کرد به دور از التهاب آفرینی در جامعه و ایجاد حساسیت بی جا در میان مخالفین ، متکی بر حرکتی آرام و مدبرانه آنچه که باید رخ دهد در عمق جامعه و با کیفیت مطلوب به واقعیت بدل یافته و دوام خواهد یافت . در غیر این صورت کماکان باید به درجا زادن که عادت تاریخی ملت ایران در دستیابی به فرهنگ اجتماعی عاری از پیرایه های گزاف و خرافه گونه در یکصد و پنجاه سال اخیر شده است و هم به تبعات حتی بدتر از دیروز آن اندیشید و افسوس خورد .
........................................................................................................................ پایان مطلب
» عناصر گوناگونی تجربه ی فراطبیعی را به تجربه ی هنری پیوند می دهد . به عبارتی بینش هنری و نگاه فراطبیعی متضمن دریافت غیر مفهومی از حقیقت است و هر دو بینش بر پایه ی الهام ، نبوغ و استعداد خاصی استوار شده است . هر دو رویکرد به صورت ها ، پدیده ها و فعالیت هایی تکیه دارند که رهیافت خاصی را به حقیقت می طلبد . به طور کلی در سده های میانه ؛ هنر ، علم ، فلسفه ، تاریخ و حکمت عملی جملگی شاخه های درخت تناور دین محسوب می شدند . اما از دوره ی رنسانس آرام آرام هر کدام از این حوزه ها دارای استقلال و خودپایندگی گردید و اتکال آن ها از متافیزیک جدا شد . به ویژه در فلسفه ی روشنگری هنر ، تجربه ماهیتی حسی یافت .از این رو تجربه های درونی و غیر قابل محاسبه و سنجش کمی مستلزم معیارهای تازه و تعاریف متناسبی گردید . در میان این تجربه ها سخن از تجربه ی زیبایی و تجربه ی فراطبیعی به میان آمد و این ضرورت ایجاد شد تا معیارهای تازه ای را در بحث پیرامون تجربه ی هنری و تجربه ی فر ا طبیعی ( قدسی ) به دست آورد . بکار گیری واژگانی چون احساس و حساسیت برای بیان رویکردهای هنری و فراطبیعی می توان در راستای این تلاش برشمرد . بعضی از اندیشمندان هنر و مذهب را در ذیل یک نظریه ی جامع طبقه بندی کردند .
در واقع هنر و تجربه ی قدسی دارای پیوند تنگاتنگی با یکدیگر بوده اند امر قدسی که تجربه ی دینی را نیز شامل می شود ، ساحت والا و برتر وجود است که در پدیدارهای هستی بر ما اثری شگفت و راز آمیز می گذارد . هدف و غایت هنر رسیدن به این ساحت غیب وجود است . از این رو ادراک هنری با فیض الهی و ایزدی دارای پیوند است . هنرمند بازگوکننده و نشانگر این غایت وجودی ست . در واقع خداوند ؛ امر ایده آل و آرمانی بشر ، در سایه ی تجربه ی هنری تحقق می یابد . هنرمند در سیر و سلوک ناسوت شور و شوق رسیدن به ساحت لاهوت را در ذهن می پرورد .
برتری و زیبایی در آثار هنری متضمن معیارهای ذاتی و درونی ست از جمله کمال صورت و کارآیی روش . همین معیارهاست که اثری را رضایت بخش و مؤثر می گرداند .بنابراین در یک اثر هنری باید اصولی چون تقارن ، تناسب و هماهنگی و قطعیت و هدفمندی موجود باشد تا آن اثر را مؤثر جلوه دهد .
هرچند هنر را نباید صرفاً تزئین مواد و مصالح قدسی به شمار آورد بلکه باید آن را وسیله ای برای شرکت مستقیم در تجربه ای الهیبرشمرد . بنابراین آدمی باید در آفرینش اثر هنری به آفرینش مبادرت ورزیده و به اثر آفرینش خود وقوف کامل داشته باشد . این اثر آنجا که می تواند موضوع تأملی عقلی قرار گرفته و اندیشه ساز باشد قابلیت و منش نامیرا و جاودانه به خود خواهد گرفت . در این صورت است که هنر خواهد توانست متکی بر ریشه های قدسی خود که آن را مبرا از هر گونه پیرایه های غرض ورزانه ساخته و واقعیت ماهیت وجودی آن را به امری قدسی مبدل می سازد ، پندارهای نادرست را در تمامی عرصه ها با ظرافتی شگرف و اثری عمیق به مرور اما زدوده و پندارهای درست را جایگزین آن سازد .
محقق آمدن این نگاه و روش به طور حتم مستلزم حاکم آمدن درکی صحیح در میان هنر مندان و هنر پروران از یک سو و هنر دوستان و متولیان از سوی دیگر است تا به بیانی حقیقی فلسفه ی روشنگری هنر را در یافته به نیکی آن را بر منش خود غالب آورند تا در رسیدن به غایت مطلوب مؤید شوند که آن همانا اعتلای انسانیت انسان است و بس .
........................................................................................................................ پایان مطلب
» اگر به جد قصد آن داشته باشیم تا برای اندیشه و تفکر جایگاهی خاص در زندگی خود داشته باشیم . به این منظور باید حداقل نکات زیر را در زندگی خود در نظر بگیریم : 1- ساعات و یا ساعاتی را برای تفکر در نظر بگیریم . در این زمان ، گوشه ی خلوتی را اختیار کنیم و با کم کردن عوامل مزاحم و عواملی که حواس جمع ما را پریشان می کند ، به تفکر بپردازیم . توجه داشته باشیم که این ساعات باید جزء بهترین ساعات زندگی ما باشد . لازم است ساعت ها ی زنده ی زندگی را به تفکر اختصاص دهیم و نه ساعت ها ی مرده را .
2- توجه داشته باشیم که در ساعات مخصوص تفکر ، به فعالیتی به معنای دقیق کلمه مشغول شویم ؛ نه به بازی ذهنی . یعنی وقتی در جایی مشغول تفکر هستیم ، بدانیم که تفکر ما باید حاصلی روشن داشته باشد ، مانند غذایی که یک خانم خانه دار تهیه می کند ، نه این که به فعالیتی جسته و گریخته بپردازیم ، طوری که در نهایت به چیز مشخصی نرسیم ، مانند بازی کودکانه .
3- ساعت مخصوص تفکر را با فعالیت هایی مانند در خود فرو رفتن غمناک ، در گوشه ای نشستن و به خیال پردازی مشغول شدن ... ، متایز بدانیم . وقتی ساعاتی را برای تفکر در نظر می گیریم ، نباید این ساعات ؛ ساعات خمودگی ، بی حالی ، یأسس و افسردگی باشد ؛ بلکه ساعت تفکر ، فعالیت و کار و کوشش حقیقی انسان باشد .
4- در ساعت تفکر هر موضوعی می تواند موضوع فکر باشد ؛ ولی باید بدانیم که هر تفکر خوبی با یک سئوال آغاز می شود . بهتر است در ساعت تفکر به سئوالاتی که در زندگی روزانه ، خود با آن ها مواجه هستیم ، بیاندیشیم . برای مثال علت تغییر قیمت ها چیست ؟ ... چگونه می توانم در اجتماع حضوری مؤثرتر داشته باشم ؟ ... چرا جامعه از شور فعالیت اجتماعی تهی می شود ؟ و ... .
اگر ما برای تفکر جایگاه خاصی را در زندگی قائل شویم ، سئوال ها ی بی شماری به ذهنمان خطور خواهد کرد که می توانیم به مهمترین آن ها در این ساعات بیاندیشیم . خلاصه آن که ، ما با کمک تفکر می توانیم به زندگی انسانی خود رنگ و بوی حقیقی ببخشیم . بهتر است در انتهای مطلب به این نکته اشاره شود که برای انسان شدن بهتر آن است تا علاوه بر این که به مسائلی که دیگران برای ما مطرح می کنند پاسخ بدهیم ، مسائلی را نیز خود طرح کنیم و به پاسخ آن ها بپردازیم . به این ترتیب ، ذهن ما به فعالیت انسانی خود نزدیک نر می شود . برای آنان که می خواهند راجع بخ تفکر و مفهوم آن می خواهند بیشتر بدانند رجوع به کتاب های زیر توصیه می شود :
1- روان شناسی برای آموزش ، تألیف گار آر لفتان کوئیس ، ترجمه ی منیژه شهنی ییلاق .
2- تفکر جانبی ، تألیف ادوارد دوبرونو ، ترجمه ی عباس بشارتیان .
........................................................................................................................ پایان مطلب
هرگز فنا نیافت بقای تو ، زانکه یافت آزادگی ، بقای دگر از فنای تو
» از آثار مهم و برکات سیاسی و اجتماعی قیام امام سوم شیعیان می توان اشاره به این مهم نمود که نه تنها در عرصه ی سخن که متکی به عمل نیز دمیدن مستمر روح استقامت ، پایداری ، آزادیخواهی ، حفظ کرامت و عزت نفس را در کالبد بی روح مسلمین در همه ی اعصار موجب آمد .
سالار شهیدان در مقابل نیروی مهیب ستم و قوه ی قاهره ی بنی امیه ، لایقترین استقامت و محکمترین پایداری و شهامت را به کار بسته ، در برابر جورپیشگان زمان مقاومتی ایثارگرانه نمود تا به نسل آدمی درس حریت و آزادگی آموزد . آن حضرت در آخرین لحظات حماسه ی کربلا با بدنی مجروح و خونین ، دشمن را به پیامی عمیق و پر محتوا طرف خطاب قرار داده ، می فرماید : « ای پیروان ابوسفیان ، اگر دین ندارید ، در دنیا آزاد مرد باشید » .
هرچند حماسه ی عاشورا سراسر شعارهای آزادی طلبی و استقامت و عزت نفس است . آن چنانکه حضرت به هنگام عاشورا در ضمن گفتارهای گرم و آتشین خود فریاد برمی آورد : « این ناپاک و فرزند ناپاک ، مرا بین دو کار متحیر ساخت ؛ یا ذلت بپذیرم و در برابر یزید سر تسلیم فرود آورم ، یا کشته شوم و به حکم شمشیر تن دهم لیک از خاندان پیامبر ذلت به دور است . نه خدای تعالی را از برای ما ذلت می خواهد ، نه پیامبر او ، نه مردان پاک دل و مؤمن و نه آن دامن های منزهی که ما را در میان خود پرورانده است » .
آری ؛ این است رمز موفقیت بلکه راز پیروزی آدمی در همیشه ی تاریخ که بستگی یافته است به استقامت و پایداری در برابر سختی های در مسیر تعالی و امام حسین این راد مرد اهل بیت و امامت با استقامت جانانه ی خود در برابر بنای شرک و اساس کفر و الحاد بلکه با بذل جان و تمام هستی خود در این راه مقدس ، دمیده شدن روح پایداری و آزادگی در بین مردم را سبب گشت بدان نحو که در قیام ها ی بعد از آن حضرت تا به کنون حتی این امر به نیکی مشهود است .
« خون او تفسیر این اسرار کرد ملت خوابیده را بیدار کرد »
........................................................................................................................ پایان مطلب

